مترو (2)...

قطار وارد ایستگاه میشه ، سرعتش کم میشه ، وقتی که کاملاً توقف میکنه ، تصویر پسر و دختری که توی ایستگاه روی صندلی ، تقریباً متمایل به سمت یکدیگه نشستن ، از پشت شیشه در دیده میشه ، درِ قطار باز میشه ، دختر سرش رو پائین انداخته ، صدای فین فینش نشون میده داره گریه میکنه .

پسر که معلومه کلافه است با حالتی که عجز ازش میباره میگه : آخه منِ خر ، منِ الاغ ، منِ بی شعور گفتم بیای بیرون که 10 دقیقه بتونم ببینمت نه اینکه بیای اینجا بشینی گریه کنی ...

دختر سرش رو میاره بالا ، همینجور که اشکهاش دارن سُر میخورن پایین لبخندی گوشه لبش میشینه ...

در قطار بسته میشه ...

چیزی توی دلم فشرده میشه ، قطار وارد تونل میشه ...

پ . ن : گاهی فکر میکنم ما پسرها ( بلانسبت شما ) چقدر احمقیم ...

سه گانه (3)...

(1)

" گفت که وقتی پدر پیرش داشته از بیماری کبدی می مرده ، دستش را گرفته بود توی دستش . داشته یواش یواش می مرده و بدنش هی سرد و سردتر می شده . برای همین خیال می کند که دست او از حدِ معمول داغ تر است و نکند تب دارد . این است که برمی گردد و بهش می گوید : تب داری بابا جان . "

- کافه پیانو . فرهاد جعفری

بعد از مدتها شروع کردم به کتاب خوندن ، این چند روزه 4-3 تا کتاب رو خوندم ، آخریش هم همین کافه پیانو بود شنبه شب شروع کردم به خوندن و امروز عصر تمومش کردم ، با اینکه یه جورایی خاله زنکی بود ولی بهم چسبید ، تا دلتون بخواد پاراگرافهایی داره مثل پاراگراف بالا که بدجوری آدم رو تکون میده .

یکی از پاراگراف ها هم که دقیقاً شرح حال این روزهای من بود ، ترجیح دادم ننویسمش تا آتو دست کسی ندم ...

تصمیم گرفتم همه کتابهایی رو که این مدت خریدم ( فی الواقع فقط خریدم و دریغ از خوندنشون ) یک به یک بخونم ، کتابهایی که بعضی هاشون رو حدود یک سال پیش خریدم ولی هنوز توی نوبت موندن ...

(2)

در حال حاضر روزها بشدت سنگین میگذرند ، به کمبود فیلم هم که خوردیم دیگه قوز بالا قوز شده ...

دیشب رفته بودیم تئاتر ، تئاتر " دیوار چین " ، به نظر من که بد نبود ، حرفهای قشنگی میزدن ، تنها بدی که داشت این بود که خیلی طولانی بود ...

(3)

همیشه نگفتن به معنای ندونستن نیست ...

مترو (1)...

وارد ایستگاه مترو میشم ، بعد از چند دقیقه قطار میرسه و سوار میشم ، درها بسته میشه و قطار حرکت میکنه .

به محض اینکه قطار وارد تونل میشه صدایی توجه منو به خودش جلب میکنه .

صدا ، صدایِ پسرک جوونیه که ظاهرش نشون میده کمی شیرین عقله .

پسرک : حاج آقا شما کارِتون چیه ؟

به مخاطبِ پسرک نگاه میکنم ، مردی 45 ساله با قد متوسط و کمی چاق با موهایی که نه میشه گفت جوگندمیه و نه میشه گفت سفیده ...

مرد ( با کمی تعجب ) : چرا اینو میپرسی ؟

پسرک با لبخندی به پهنای صورتش جواب میده : آخه ظاهرتون نشون میده وضعتون خوبه .

مرد : خدا رو شکر ، بد نیست ، به اندازه خودم درآمد دارم .

پسرک لبخند از روی لبهاش محو نمیشه ، میپرسه : می تونم راز موفقیت شما رو بدونم ؟

مرد : راز موفقیت من به چه درد تو میخوره ؟ تو باید خوت راز موفقیت خودت رو پیدا کنی .

پسرک : میخوام به دانسته هام افزوده بشه .

مرد در حالیکه از تعجب داره شاخ در میاره میگه : باشه ، ولی جایی بهت میگم که کسی نباشه ، اینجا همه میشنون ...

از چهره مرد کاملاً معلومه که انتظار چنین سوالهایی رو از یه پسر که به ظاهر عقل درست و حسابی نداره ، نداشته .

پسرک میگه : چرا نباید بقیه بدونن ؟ مگه چیز بدیه ؟

مرد : نه ، ولی ...

پسرک : مگه حضرت علی نگفته " هر کس به من چیزی بیاموزه من رو بنده خودش کرده " ؟؟؟

مرد فقط سکوت میکنه .

پسرک : حاج آقا به نظر شما عقل بهتره یا عشق ؟

حالا دیگه همه نگاهها به سمت اون دو تا برگشته ، عده ای هم سرک میکشن که ببینن اونجا چه خبره .

مرد کمی فکر میکنه و میگه : عشق بهتره .

پسرک : شما اولین نفری هستید که اینو میگید ، همه میگن عقل بهتره .

مرد : خب من میگم عشق بهتره .

پسرک : ولی حافظ گفته " که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها " ...

مرد : ولی باز هم به نظر من عشق بهتره ، کسی که عشق نداشته باشه هیچی نداره .

و فرصت نمیده پسرک دوباره ازش سوال بپرسه .

مرد : شما چند کلاس درس خوندی ؟

پسرک : من دیپلم دارم ، دو سال هم حوزه علمیه رفتم ولی بعد ول کردم و اومدم بیرون ...

مرد : مگه تو چند سالته ؟

پسرک : 30 سال .

مرد میپرسه : چرا حوزه رو ول کردی ؟

پسرک : وقتی رفتم حوزه بعد از چند وقت مادرم اومد و گفت من راضی نیستم اینجا باشی .

مرد : یعنی تو به خاطر حرف مادرت حوزه رو ول کردی ؟

پسرک : آره ، چون خدا توی قرآن گفته همه باید سعی کنند که پدر و مادرشون ازشون راضی باشند ؟ چون گفته حتی اگر پدر و مادر کسی کافر هم باشند باز رضایتشون در مورد بچه هاشون برای خدا مهمه ...

مرد : درسته ولی بعضی وقتها باید خودت تصمیم بگیری .

و ادامه میده : حالا چی کار میکنی ؟ کارِت چیه ؟

پسرک : دوره گردی میکنم ، پیراشکی میفروشم .

قطار توی ایستگاه توقف میکنه و درها باز میشه ، یک نفر در حال پیاده شدن به خیال خودش خوشمزه گی میکنه و میگه : همون بهتر که میرفتی آخوند میشدی .

هیچ کس بهش توجهی نمی کنه ، همه همچنان توی نخِ پسرک هستند که انگاری سوالهاش تمومی نداره ...

به فکر فرو میرم ، کی میتونه بگه که کی عاقله و کی دیوونه است ؟

دیگه از صحبتهاشون چیزی متوجه نمیشم ...

توی ایستگاه بعدی وقتی میخوام پیاده بشم صدای پسرک هنوز شنیده میشه که میگه : مگه منصور حلاج نگفت من خدا رو میبینم ؟

میرم به سمت خروجی ایستگاه ... 

بحر طویل ...

ميگم : حوصله هيچ كاري رو ندارم .

ميگن : خب زن بگير .

ميگم : دلم گرفته .

ميگن زن بگير .

ميگم : ديگه حوصله هيچ كس و هيچ چيز رو ندارم .

ميگن : زن بگير .

ميگم : دلم ميخواد تنها باشم .

ميگن : خب زن بگير .

ميگم : هيچ كس حرف منو نميفهمه .

ميگن : زن بگير .

ميگم : هزار و يك جور مشكل دارم .

ميگن : زن بگير ، همه اش حل ميشه .

ميگم : اصلاً من شكر خوردم ، من هيچ مشكلي ندارم .

ميگن : خب حالا كه مشكلي نداري زن بگير ديگه .

اگر متوجه نشديد بايد بگم كه رابطه بين مشكلات من و زن گرفتن من مثل همون رابطه معروف بين آقاي گودرزي و شقايق خانم هستش ...

***

ديشب كه رفتم خونه مادرم گفت خاله ات خورده زمين ، يه زنگ بهش بزن ...

زنگ كه زدم بعد از حال و احوال و اين حرفها معلوم شد كه خاله محترم 3 روز توي بيمارستان بوده و به بچه هاش هم گفته بود كه به كسي نگين كه ناراحت نشن ....

بين حرفهاش برگشت گفت سعيد تو چرا زن نميگيري ؟

من هم مثل هميشه خودم رو زدم به كوچه علي چپ و مسخره بازي ...

يكدفعه برگشت گفت : سعيد تا ما هستيم زن بگير كه آرزو به دل نمونيم ...

خيلي دلم گرفت ، شايد تنها چيزي كه ميتونه منو نگران كنه همين موضوعه ، مادرم هم هميشه همين حرف رو بهم ميزنه ولي با اينكه خيلي ناراحت ميشم اصلاً به روي خودم نميارم كه نقطه ضعف ندم دستشون ...

ميترسم از اينكه يه روز همچين اتفاقي بخواد بيفته ، دلم نميخواد زماني اگر خواستم ازدواج كنم جاي كسي خالي باشه ، ولي از طرفي ميدونم آدم اگر بخواد با اين استدلال تصميم به ازدواج بگيره احمقانه ترين تصميم عمرش رو گرفته ...

توي فاميل الان توي پسرهاي هم سن و سال خودم تنها كسي هستم كه مجرد موندم ، به همين خاطر يك فاميل زوم كردن روي من كه كِي زن ميگيرم ، فشار بدي روي آدم مياد ، هر روز يكي زنگ ميزنه و به هر بهانه اي كه شده بحث زن گرفتن رو ميكشه وسط ...

مثلاً ديشب حدود ساعت 11 بود كه دخترعمه مادرم زنگ زد ، من گوشي رو برداشتم ، بعد از سلام و احوالپرسي برگشته ميگه سعيد تو چرا زن نميگيري ؟

ميگم آخه ساعت 11 شب زنگ زدي اينو بپرسي ؟

ميگه زودتر زن بگير تا پير نشدي ، اگر دير بجنبي ديگه بهت زن نميدن ها !!!

گفتم : خب ندن ، من كه از خدامه ...

يا مثلاً مادرشوهرِ خواهرم هر بار كه زنگ ميزنه خونه ما كل دختراي فاميلشون رو رديف ميكنه و شروع ميكنه ازشون تعريف كردن ، اون هفته زنگ زده بود كه الا و بلا من يه دختر خوب براي سعيد پيدا كردم بياين يه روز بريم و ببينيمش ...

مادر من هم بنده خدا اومد به من گفت ، اون لحظه از بس عصباني شدم شروع كردم به داد و بيداد ، دلم براي مادرم سوخت ، فهميدم ناراحت شد ، با يه حالتي برگشت گفت باشه ، اگر نمي خواي زن بگيري نگير ، من ديگه چيزي نميگم بهت ...

اون لحظه احساس كردم واقعاً آتيش گرفتم ، دلم ميخواست برم ازش معذرت خواهي كنم ولي خجالت ميكشيدم ...

وقتي با كسي كه اينقدر به فكرته اينجوري حرف ميزني جا براي هيچ معذرت خواهي نميمونه ...

همين فشار اطرافيان بيشتر استرس به آدم وارد ميكنه ، همين كه هر روز حداقل 2-3 نفر بهت يادآوري ميكنن كه سِنِت رفته بالا و ديگه كسي بهت زن نميده ، اين كه اطرافيان آرزو دارن عروسيت رو ببينن ، اين كه داداش كوچيكه گفته تا سعيد زن نگيره من هم زن نميگيرم ( همين يكي رو كم داشتيم ) ...

از طرف ديگه وقتي به اطرافيان نگاه ميكنم و ميبينم كه براي تشكيل يه زندگي جديد چقدر هزينه ميكنن و وقت ميگذارن يه جورايي وحشت ميكنم ، چون حداقل توي خودم همچين حوصله اي رو نميبينم كه بخوام مثلاً يكسال دنبال يه سري كار باشم براي يه مراسم چند ساعته ...

كلي هزينه كني و وقت بگذاري و آخر سر فقط يك سري عكس برات بمونه و يك عدد فيلم ...

كه چي بشه ؟

حالا گيريم همه اين اتفاقات به خوبي و خوشي تموم شد و رفت ، چه تضميني وجود داره براي اينكه زندگي اي كه با اون همه سختي و مشكلات شروع كردي دووم داشته باشه ؟

دارم گيج ميشم ، واقعاً موندم چي كار كنم ...

پ . ن : ميدونم اسم بحرِ طويل رو معمولاً برای شعرهای طولانی میگذارن ولي خب دلم خواست اسم اين پستم رو اينجوري بذارم ، بعداً نيايد بگيد فلاني نميدونست بحرِ طويل چيه ...

سه گانه (2) ...

یک : مدتهاست که احساس میکنم دیگه نمیشناسمت ، دیگه اون پاکی و صداقتی رو که توی وجودت موج میزد و باعث شده بود شیفته ات بشم حس نمیکنم ، دیگه وقتی میبینمت مثل قبل خوشحال نمیشم ، برای من شدی مثل یکی از صدها نفری که در طول روز باهاشون برخورد دارم ...

همیشه به اسمت قسم میخوردم ، همیشه هر حرفی میزدی چشم بسته قبول میکردم ، برام شده بودی بت ، یه بتی که میپرستیدم ، چرا ؟ چون مثل هیچ کس نبودی ، خودت بودی ، همیشه خودت بودی ...

همیشه مادرم میگفت این دوستت چی داره که اینقدر تعریفش رو میکنی ؟؟؟

میگفتم هیچی ، فقط و فقط صداقت ...

ولی الان نمیدونم چی باشد جوابش رو بدم ...

الان مدتهاست دیگه از اون تویِ قدیم خبری نیست ، رفتارهای چندگانه ات و حرفهایی که کم کم به راست بودنشون شک میکنم و ...

شدی مثل معجزه گری که خدا قدرتِ معجزه اش رو ازش گرفته و حالا تبدیل شده به یک انسانِ معمولی ...

دو : مردک توی مجلس ختم به جای این که بیاد چهار کلمه حرف حسابی بزنه نشسته و از اس ام اس و شرکت های لیزینگ و مضرات ماشین های مل بالا و گرون قیمت و ... میگه و تازه انتظار داره همه به حرفهاش گوش کنن ...

جمعه ، مراسم ختم پدر یکی از دوستان ، خطیب محترم بدجوری منو یاد رضا مارمولکِ کمال تبریزی انداخت ...

سه : مایکل کرایتون رفت ، هفته پیش ، خبرش یه کم دیر به دستم رسید ، اگر بدونید چقدر کتابهاش رو دوست داشتم ...

مایکل کرایتون در ویکی پدیا

مایکل کرایتون خالق "ژوراسیک پارک" درگذشت ...

قفس ...

تا اونجا که یادم میاد توی خونه ما همیشه خدا یه حیوون خونگی بوده و هنوز هم هست ، از قناری و سهره و مینا گرفته تا انواع و اقسام ماهی های آکواریومی و سنجاب و لاک پشت ...

البته این آخری رو برادرم آورده و مدتهاست توی باغچه ی حیاط داره برای خودش زنگی میکنه ، گاهی اوقات یادمون میره که وجود داره ...

اون وقتها که دبستان میرفتم توی خونه ما همیشه 2-3 تا قناری بود ، خیلی وقتها از پدر پادشاه میپرسیدم چرا این قناری ها رو ول نمی کنی برن ؟

پاسخ همیشه یک چیز بود ، این پرنده ها از اول عمرشون توی قفس بودن ، توی قفس به دنیا اومدن و همونجا زندگی میکنن ، تخم میگذارن و آخرش هم ....

اگر الان ولشون کنیم که برن شاید یکی دیگه بگیردشون ، شاید هم گربه بخوردشون ، ولی اگر از همه اینها جون سالم در ببرن باز نمیتونن برای خودشون غذا پیدا کنن ، چون همیشه آب و دونه براشون حاضر و آماده بوده و نمیدونن که برای پیدا کردنش چی کار باید بکنن ، اونوقته که یا از گشنگی میمیرن یا از سرما ...

پیش خودم فکر میکنم ، با اینکه آزادی رو ازشون میگیریم ولی امنیت و غذا رو براشون تأمین میکنیم ...

یه پرنده چه چیز دیگه ای میتونه بخواد ؟ آب و دونه اش که آماده است ، تا آخر عمر میتونه راحت برای خودش زندگی کنه ، گهگاه هم میزنه زیر آواز ، ولی جنس صداش از سرِ خوشی نیست ...

پ . ن 1 : جای همگی خالی ، 2-3 روزی رفته بودیم کیش ، همه چیز خوب بود ، خیلی خوش گذشت ...

پ . ن 2 : دقیقاً از وقتی از کیش برگشتم هیچ چیزی نمیتونم بنویسم ، همین چرندیات بالا رو هم به زور نوشتم ...

پ . ن 3 : احساس میکنم چیزی روی دلم سنگینی میکنه ، چیزی به کوچکی یک معذرت خواهی ، چیزی به بزرگی گریه ...

نیمچه نامبردار اول هفته (8)...

یک : مدتهاست دارم پیش خودم فکر میکنم اگر یه روزی بفهمم تمام اعتقاداتم اشتباه بوده ، اگر یه روز بفهمم همه اون چیزی که بعنوان دین ( شاید فقط بصورت ظاهری ) قبولش داشتم اشتباه بوده ، اگر اون دینی که من فکر میکردم راه غلط رو داره به مردم نشون میده راه درست باشه چی ؟ اگر از دید کسی که اون بالا نشسته ما کافر باشیم و دیگران ( دیگرانی که ما میگیم کافر هستند ) معتقد و دیندار ، اونوقت تکلیف چیه ؟؟؟

دو : سه شنبه رفتم امتحانم رو دادم ، خودم هم فکر نمیکردم اینقدر راحت و سریع کارم رو انجام بدم و نمره کامل رو بگیرم ، مخلص کلام اینکه امتحانی که 4 ساعت وقت براش در نظر گرفته شده بود رو در عرض یک ساعت و چهل و پنج دقیقه تموم کردم ، استادمون هم که کلی ذوق رده شده بود همونجا نمره رو بهم داد ...

سه : راسته که گفتن حتی خودِ خدا هم نتونسته این زنها رو بشناسه ، هیچکدوم از رفتارهاشون قابل پیش بینی نیست ، هیچکدوم از عکس العمل های اون ها قابل پیش بینی نیست ، رفتارشون به شدت با اون چیزی که نشون میدن و میگن تناقض داره ، یه کاری میکنن که آدم رسماً هنگ کنه ، یه جوری باهات برخورد میکنن ( و صمیمی میشن ) که توی ارتباط برقرار کردن باهاشون دچار مشکل میشی ، نه میتونی بهشون ابراز علاقه کنی و نه میتونی بهشون بی توجهی کنی ( این چیزی که میگم برای خودم اتفاق نیافتاده ، ولی دور و برم خیلی زیاد میبینم از این چیزها ) ، نمونه اش رو هم همین چند روز پیش دیدم ، وقتی اینجور چیزها رو میبینم دلم خیلی میگیره ...

چهار : نمیدونم تا حالا شده از شخصیت و رفتار کسی خوشتون بیاد بعد توی یک موقعیت خاص ، رفتاری از اون فرد خاص ببینید که باعث بشه فکر کنید در موردش اشتباه کردید ؟

پنج : چند وقتیه که کتاب خوندن رو گذاشتم کنار و فقط مشغول فیلم دیدن و بازی هستم ، کتاب مردی در تبعید ابدی ( نوشته نادر ابراهیمی ) رو که براتون گفتم هنوز تا آخر نخوندم ، هر بار 2-3 ورق میخونم و میذارمش کنار ...

شش : مدتهاست که نمیتونم روی یک موضوع خاص تمرکز کنم ، شاید متوجه شده باشید ، این چند وقته پست های نامبردار زیاد میزنم ، هر بار که میام بنویسم هزار تا موضوع میاد توی ذهنم ، هر کدوم رو هم بیشتر از 3-4 خط نمیتونم ادامه بدم ، اینجوری میشه که مجبور میشم همه رو با هم توی یک پست بنویسم ...

هفت : همیشه از اعداد فرد خوشم میومده ، احساس خوبی بهم میدن ، احساس خاص بودن ، تک بودن ، مثلاً همیشه صدای تلویزیون رو روی اعداد 13 ، 15 ، 17 و .... تنظیم میکنم ، اگر قرار باشه چیزی بخرم سعی میکنم تعدادش فرد باشه ، این رو نوشتم که این پست هم هفت تایی بشه ...

سکوت ...

دلم میخواد برم یه گوشه بشینم و سکوت کنم ...

پ . ن 1 : کاش همه حرفها گفتنی بودند ...

پ . ن 2 : گاهی وقتها ، بعضی خوشحالی ها رو هیچ جوری نمیشه نشون داد ، مخصوصاً یه خوشحالی از نوع دوبلکس رو ...

پ . ن 3 : به نظر شما چرا نمیشه بعضی ها رو دوست نداشت ؟؟؟

پ . ن 4 : دقیقاً پس فردا امتحان دارم ، هیچی هم نخوندم ، با اینکه سر کلاس همه چیز رو خوب یاد گرفتم ولی باز هم یه جورایی استرس دارم ، به چند دلیل ، اول اینکه اگر کمتر از 16 بگیرم بهم مدرک نمیدن ، دوم هم اینکه توی کلاس یه جورایی از همه جلوتر بودم و اگر نمره ام کم بشه حسابی ضایع میشم ( به این میگن خود شیفتگی ) ...

پ . ن 5 : بازگشت به پ . ن قبلی و بنا به توصیه کسی که مهم نیست کیه ، قراره اسم وبلاگم رو بذارم مرد معمولیِ خودشیفته ، چطوره ؟؟؟

پ . ن 6 : دوستان خارج از بلاگفا ، لطفاً بعد از آپدیت کردن پینگ یادتون نره ...

شجره نامه ...

مدتها پیش عمه مکرمه اینجانب طی یک تماس حضوری خدمت پدر پادشاه اعلام کردند که اراده فرمودند شجره نامه قوم مکرم رو جمع آوری و مستند کنند ، از اونجا هم که این پدر پادشاهِ ما بعضی وقتها به شدت هر چه تمامتر جوگیر میشه گفت باشه ، من به سعید میگم انجامش بده ، اونشب وقتی پدر پادشاه موضوع رو بهم گفت ، پیش خودم گفتم آخه من چه میدونم توی این فامیل دراندشت کی به کیه و چی به چیه ؟

خدا رو شکر اینقدر فامیل خوبی هستیم که حتی گاهی اسمِ فامیل همدیگه رو هم نمیدونیم ( البته اقوام دور رو فقط ، اقوام نزدیک رو که دیگه اگر ندونم خیلی ضایع میباشم .... ) ، گفتم اینجوری نمیشه یکی باید باشه که همه رو بشناسه ...

اون روز فکر کردم این شجره نامه هم مثل همون شجره نامه های قدیمی فقط چند تا اسم هستش ، ولی امروز وقتی Invitation عمه مکرمه رو دیدم و رفتم ببینم این شجره نامه چیه دیدم بعععله ...

یه سایت که فقط یک قسمتش مربوط به شجره نامه است و باقی قسمتهاش هم مثل سایتهای اورکات و گزگ هست ، یعنی هر کسی برای خودش یه پروفایل داره و میتونه همه اطلاعات زندگیش رو وارد اون کنه از رنگ چشم و قد و وزن گرفته تا اسم مدرسه و دبیرستان و دانشگاه و خیابان محل سکونت ...

حالا من موندم و یک فامیل اطلاعات که باید با این اینترنت 56 Kbps درِپیتِ نفتی ، توی اون سایت ثبت کنم ، از الان باید بیفتم دنبال شماره تلفن ، ای میل ، اسم مدرسه و عکس مربوط به جدِ پدربزرگم ....

البته نمیدونم 100-150 سال پیش این چیزها بوده یا نه ...

تا قبل از این هر بار که به هر نحوی اسم شجره نامه به گوشم میخورد و یا کسی میومد و از شجره نامه خانوادگیش برام میگفت و مدعی میشد که تا چند نسل قبل خودش رو میشناسه ، پیش خودم فکر میکردم چه آدمهای بیکاری پیدا میشن ، میرن میشینن هفت جد و آبادشون رو میریزن روی میز و مثل پازل میچیننشون کنار هم ....

که چی بشه ؟ مثلاً اینکه بدونی پدربزرگِ جدِ پدریت کی بوده و با کی ازدواج کرده چه فایده ای داره ؟؟؟

ولی امروز که تا یه حدودی شجره نامه رو درست کردم ( البته تا اونجا که میشناختم ) دیدم چه حس جالبیه وقتی میتونی خیلی راحت همه روابط رو ببینی ، این که بدونی و بتونی ببینی ( نه اینکه با گفته دیگران مجسم کنی ) چه نسبتی با کی داری خیلی لذتبخشه ...

خلاصه اینکه سرتون رو درد نیارم ، از امروز صبح به شدت دارم روی این شجره نامه کار میکنم ، البته چیزهای جالبی هم دستگیرم شده ، مثلاً اینکه توی خانواده ما 75% بچه ها دختر هستند و بقیه پسر ، از اون 75% دخترها هم 90% ازدواج کردند و بقیه شون هم هنوز به سن ازدواج نرسیدند ، پس بیخودی فکرهای بد نکنید ....

پ . ن 1 : اینجا قرار بود یه چیزی در مورد پست قبلی بنویسم ولی الان هر چی فکر میکنم یادم نمیاد …

پ . ن 2 : اگر شما به جای من بودید و به قول یکی از دوستان ، یکی هی روی اعصابتون پنالتی میزد چی کار میکردید ؟؟؟ آخه بدبختی اینه که هیچکدوم از پنالتی هاش گل نمیشه و فقط باعث میشه چمن استادیوم خراب بشه …

پ . ن 3 : اگر فکر میکنید حالم خیلی خوبه و بقول معروف فول شارژم به شدت دارید اشتباه میکنید ، زِر زِرِ باطری هام در اومده ، یه کم دیگه بگذره Shut Down میشم ...

عروسی ...

دیشب عروسی یکی از اقوامِ دور دعوت بودم ، فردا شب هم عروسیِ همکارم دعوت هستم ، دیشب که نرفتم ، فردا رو هم به احتمال خیلی زیاد نمیرم ....

عروسی دیشب رو نرفتم چون از آدمهاش خوشم نمیومد ، قبلاً هم اینجا از اونها نوشته بودم ، از آدمهای تازه به دوران رسیده ای که چند سالی هست سر فروش یک سری زمین ( که توی غصبی بودن یا نبودنشون کلی حرف هست ) پول و پله ای به هم زدن و از اجاره نشینی پائین شهر رسیدن به خونه فلان متری توی فرمانیه و ....

من هیچوقت آدم نظر تنگی نبودم و نیستم ، از خوشبختی و موفقیت دیگران هم خوشحال میشم ولی از اینکه کسی مدام بخواد چیزی رو به رخم بکشه متنفرم ، این فامیل محترمِ ما هم از وقتی که وضعش خوب شده هفته ای یک بار زنگ میزنه و شروع میکنه یه سری مزخرفات گفتن از این که چقدر پولدارن ، چقدر خرج کردن ، برای پسر بزرگه ماشین چی خریدن ، دخترش با چند صد میلیون هیچ جای تهران نمیتونه خونه پیدا کنه ، پسر کوچیکه مارک لباسهاش چیه و ....

نمیدونم ، به نظر من یه جورایی دارن عقده گشایی میکنن ، عقده روزهایی بدی رو که گذروندن ...

فردا هم مجبورم عروسی همکارم رو نرم ، دلیلش هم کاملاً روشنه ، چون جناب رئیس اینا هم اونجاست و اگر برم مجبورم تا آخر عروسی خزعبلاتی که میگه رو تحمل کنم و هر جور آبروریزی رو به جون بخرم ....

هفته گذشته که همکارم کارت برامون آورد جناب رئیس طی یک گوهرافشانی غیر منتظره اعلام کرد که از جمعه هیچی نمیخوره که برای عروسی ( که شنبه شب باشه ) حسابی جا داشته باشه برای خوردن ، حالا دیگه خودتون باقی ماجرا رو حدس بزنید ...

این جناب رئیس اینا همیشه جیب های گشادی هم داره و وقتی احساس کنه دیگه جا نداره برای خوردن هر چیزی که دستش بیاد میریزه توی جیبش و با خودش میبره ....

یادمه یه بار تعریف میکرد با خانواده رفته بودن رستوران سارا توی میرداماد ، ( اونوقتها سارا تازه داشت معروف میشد ) فرداش که اومده بود شرکت توی کیفش پر از همبرگر بود ، تقریباً تا یک هفته صبح که میومد شرکت بجای صبحانه همبرگر میخورد ....

خیلی دلم میخواست عروسی همکارم رو برم ولی وقتی به این چیزها فکر میکنم میبینم که آبروم رو خیلی بیشتر دوست دارم ....

پ . ن : میترسم ، میترسم از اون روزی که مجبور بشم جوری رفتار کنم که هیچ کس ازم انتظار نداره ، میدونم که میتونم ، خط قرمز تحمل هر آدمی مشخصه و خودش از هر کسی بهتر میدونه این خط قرمز کجاست ، بعضی رفتارها باعث شده احساس کنم کم کم دارم به خط قرمز نزدیک میشم ، فقط خدا کنه ازش نگذرم ...

آغاز یک پایان ...

همچنان منتظرم ، منتظرِ آغازِ یک پایان ...

خسته ام ، از این همه رفتنِ بدونِ آغاز ، از این همه بودنِ بی فایده ، از این همه دل نگرانی برای کسی که دیگه براش وجود خارجی ندارم ، از این همه دویدن ، مثل موشی که توی یک استوانه همیشه در حالِ دویدنه ، بدون اینکه به جایی برسه ، شده اسباب تفریح و شادی دیگران ...

خسته شدم از دور خود چرخیدن ، از رفتن و نرسیدن ، از دیدن و ندیده گرفته شدن ، از نوشتن ولی خوانده نشدن ، از خواندن ولی شنیده نشدن ، از ...

همچنان منتظرم ، منتظرِ آغازِ یک پایان ...

روزنوشت (1) ...

این روزها که میگذره احساس خوبی ندارم ، مدام حس میکنم کاری مونده که انجام ندادمش ، درست حس کسی رو دارم که می بایست کار مهمی انجام میداده ولی یادش رفته و حالا هر چقدر فکر میکنه یادش نمیاد اون کار چی بوده ...

هیچ کاری رو هم نمیتونم کامل انجام بدم ، از دیروز تا حالا همه کارهام رو نصفه نصفه انجام دادم ، از صبح که بلند میشم یه کم جزوه هام رو مرتب میکنم ، یه کم تلویزیون میبینم ، یه کم کتاب میخونم ، یه کم با کامی بازی میکنم ، یه کم باهاش درسهای سه شنبه رو مرور میکنم ، باز میرم سر جزوه ها ، دو صفحه مینویسم بعد میرم 4 صفحه کتاب میخونم و الخ ....

چند روز پیش یکی از دوستان یک عدد فیلم هندی ( البته بصورت DVD و به همراه زیرنویس ) به من مرحمت فرمودند ، از اونجا که فیلم فوق العاده قشنگی بود دلم نمیومد ببینمش ، هی وسطهای فیلم میزدم از اول میدیدم ، امروز دیگه خودم رو راضی کردم و یکسره نشستن 2 ساعتش رو دیدم ، الان باید 2 تا نکته رو متذکر بشم خدمتتو ن ، اول اینکه این فیلم فقط اسمش و بازیگرهاش هندی بودند ، داستانش ، قالب فیلم ، جملاتی که بکار میبردن و .... خیلی دلنشین بود ، دوم اینکه فیلم 3 ساعت و 10 دقیقه بود ، خلاصه بگم که حدود دو ساعت داشتم فیلم میدیدم و مثل دخترها گریه میکردم ، یه جا هم که قلبم داشتم 200 تا در دقیقه میزد ، نزدیک بود الکی الکی جوون مرگ بشم ...

مخلص کلام اینکه الان بشدت عشقولانه خونم رفته بالا و اگر کار دستم نده خیلیه ...

چهارشنبه عصر به همراه دوستان رفتیم تیراژه ، مطابق معمول بولینگ و بعد هم باقی سرگرمی ها ...

خلاصه بر خلاف معمول باقی روزها که میرفتیم بیرون ، خیلی زود کارمون رو تموم کردیم و مثل بچه های خوب ساعت 9:30 داخل منزل تشریف داشتیم ...

چند روز پیش گفته بودم حمید حدوداً دو هفته است آپدیت نکرده ولی الان فکر کنم خودم حدوداً 12 روزی هست که آپدیت نکردم ، لازم نیست به خودتون زحمت بدید و اینو بهم یادآوری کنید ، من خودم به شخصه خیلی خجالت میکشم ...

پ . ن 1 : با احترام بسیار زیاد به روحِ جرج برنارد شاوِ مرحوم ، جمله معروفش باید یه کمی تغییر کنه ، چجوری ؟ اینجوری : دحترها یا خوشگلن با از خوشگلی خودشون تعریف میکنند ...

پ . ن 2 : پ . ن 1 قرار بود خودش یه پست مجزا باشه ولی یکدفعه اینطوری شد ...

پ . ن 3 : سکوت هم چیز خوبیه ها ، مخصوصاً از نوع موبایلی اگر باشه ...

پ . ن 4 : درسته که روزنوشت معمولاً یکروزه است ولی چون مطلب زیادی برای گفتن و نوشتن نداشتم چند روزه اش کردم ...

نامبردار اول هفته (7) ...

یک : بعضی وقتها ، غصه ای توی دل آدم خونه میکنه که هیچ حرفی یا درد دلی نمیتونه از سنگینی اون کم کنه ....

دو : دارم به خودم امیدوارم میشم ، جدیداً از هر کس خوشم میاد در عرض 3 سوت ازدواج میکنه ، شدم آجیل مشکل گشا ...

سه : احساس میکنم کم کم دارم خودم رو از جمع دوستام جدا میکنم ، نمیدونم چرا ، ولی مثل قبل شور و شوقی برای توی جمع بودن ندارم ...

چهار : دخترک میگفت که 7 سال سابقه کار مرتبط داره ولی یه سوالایی میپرسید که حتی اونی که هیچ سابقه ای هم نداشت خنده اش میگرفت ...

پنج : آهای هدا خانم ، اگر بدونی امشب چقدر دلم هوای شنیدن صدات رو کرده بود ، نزدیک بود وسط خیابون زنگ بزنم بهت ، ولی بعد که فکر کردم و دیدم چیزی برای گفتن ندارم پشیمون شدم ...

شش : دارم کتاب " مردی در تبعید ابدی " نوشته نادر ابراهیمی رو میخونم ، یه جورایی سنگینه ولی فوق العاده است ، در عین سنگینی کلمات و جمله ها خیلی دلچسب و قشنگ نوشته شده ...

هفت : چند روز پیش حدود 40 تا از آلبوم های قدیمی شجریان رو پیدا کردم ، بین همه اونها ، پیش درآمد آلبوم بیداد منو مسحور خودش کرده ....

هشت : دلم میخواد برم انگلیس ، نمیدونم چرا ...

نه : شنیدن اینکه کسی ازت متنفره خیلی سخته ، مخصوصاً وقتی که عاشقش باشی و فکر میکردی اون هم زمانی همین حس رو نسبت به تو داشت ...

ده : هنوز یادگاریهات جلوی چشمهامه ...

یازده : مدتهاست که اون رخوت سنگین و مزخرف دوباره بر اهالی بلاگستان چیره شده ، کمتر برای همدیگه مینویسیم ، کمتر همدیگه رو میخونیم ...

دوازده : بلا نسبت همگی عجب شکری خوردیم این سریال Lost رو خریدیم ها ، تا الان فکر کنم نصف شرکت از من گرفتن و دیدنش ، دیگه اعصاب نمونده برام ، یکی زنگ میزنه ، اون یکی اس ام اس میده و اون یکی پیغام میده که فلان قسمت رو بیار برام ...

من هم که عمراً نمیتونم به کسی نه بگم ، اینطوری میشه که خودم هنوز سریال رو کامل ندیدم ولی اکثر همکاران دیدنش ...

دوازده + یک : ایندفعه دارد ، تا نگید سعید خرافاتیه ...

چهارده : باز هم به معرفت بعضی ها که فقط ادعای دوستی نمیکنند ....

پانزده : کاش دشمن بودی ولی اینی که هستی نبودی ...

شانزده : بازگشت به شماره پانزده " دشمن دانا به از دوست نادان "

تبصره : جنسیت و کیفیتش مهم نیست ، بودن یا نبودن ، مسئله این است ( خدا هاملت و شکسپیر رو هم رحمت کنه ) ...

هفده : یکی هم پیدا نمیشه ما رو به یه بازی دعوت کنه که از این حال و هوا در بیایم ...

پ . ن : همینجا ها گذاشته بودمش ها ، نمیدونم چی شد که گم شد ...

ما و قطعه هنرمندان ...

امروز عصر ، بعد از حدود 7-8 ماه رفتم بهشت زهرا ، خیلی احتیاج داشتم ، خیلی وقت بود دلم میخواست برم ولی هر بار مشکلی و یا برنامه پیش بینی نشده ای پیش میومد و نمیشد که بریم ...

امروز بعد از اینکه به همه رفته ها سر زدیم ، بنا به توصیه پدر پادشاه رفتیم قطعه هنرمندان ، پدر پادشاه میفرمودن بیا و ببین اونجا چه کسایی خوابیدن ...

پیش خودم فکر کردم ارزش آدمهایی که توی قطعه های دیگه بهشت زهرا ( به جزء قطعه هنرمندان ) خوابیدند رو کی میتونه تعیین کنه ؟ از کجا معلوم اونهایی که توی قطعه های معمولی خوابیدن هنرمندای گمنامی نباشن که به خاطر اینکه توی دید نبودن هیچ کس سراغی ازشون نمیگیره !!!

وارد قطعه هنرمندان که شدیم 2 جا خیلی شلوغ بود ، اولی که اسم علی فردین روی سنگش نوشته شده بود و دومی هم که میشد حدس زد خسرو شکیبایی هستش ...

سر خاک مرحوم فردین 2-3 تا جوون از همون تیپ هایی که میشد فقط توی فیلمهای قبل از انقلاب پیدا کرد دیده میشدن که با رفتارهای غلو شده سعی میکردن ارادت خودشون رو نسبت به اون مرحوم نشون بدن ، ولی یه کم که گذشت معلوم شد همه کارهاشون فقط برای این بوده که مشتری برای فروش عکسهای قدیمی فردین پیدا کنن ...

یکیشون که با موبایلش داشت چند تا از آهنگهای معروف فیلمهای فردین رو پخش میکرد و اون یکی هم یه عکس از فردین رو دو دستی چسبیده بود مبادا کسی بدزدتش و سومی هم روی سنگ خم میشد و هی سنگ رو میبوسید ...

این وسط خیلی سنگهای دیگه بود که هیچ کس سراغشون نمیرفت ، مثل ژازه تباتبائی ، پوپک گلدره ، منوچهر نوذری ، سیاوش زندگانی ، محمد تجویدی ، جهانگیر فروهر ، ابراهیم دودکار ، فیروز بهجت محمدی ، نعمت الله گرجی ، رقیه چهره آزاد ، مانی و ...

این وسط تنها تر از همه نادر ابراهیمی و محسن رسول اف بودن که هیچ کس بهشون توجهی نمیکرد ، با اینکه اولی 4-5 متر پائین تر از خسرو شکیبایی و دومی کنار خسرو شکیبائی بودن ولی ...

خیلی دلم سوخت ، مثل اینکه مردم ما هنر رو فقط توی تلویزیون میبینن ...

پ . ن : امروز بعد از حدود 5 سال نشستم پشت ماشین ...

دبستان ابتدایی ارمغان علم ...

چند روز پیش توی مسیر برگشت به خونه خیلی اتفاقی از مسیری برگشتم که از جلوی دبستانی که توش درس میخوندم رد شدم ...

یه مدرسه کوچیک با 5-6 تا کلاس و یه حیاط کوچیک 100 متری ...

کلی خاطره برام زنده شد ، همیشه با دیدن اونجا اولین چیزی که به ذهنم میرسه مدیر مدرسه است ، آقای صفائی ، یه پیرمرد قدبلند شمالی مهربون با ظاهری شیک و آراسته که کلی خاطره خوب از مهربونیهاش داشتم و دارم ، هیچوقت به هیچکدوم از بچه ها بی احترامی نمی کرد ، حتی اونهایی که همیشه یه پاشون توی دفتر بود ، یه پیرمردی که یه جورایی همه بچه ها به چشم پدربزرگ خودشون بهش نگاه میکردن ...

بعد از اون یاد خانم صادقی ، معلم کلاس اولم افتادم ، خانم جوانی که الان تقریباً سنی ازش گذشته و پیر و شکسته شده ، کسی که همه نوشته هام رو یه جورایی مدیونشم ، کس که هنوز هم گاه گاه که میبینمش دلم میخواد بپرم تو بغلش ...

خانم شاکری ، معلم کلاس دوم ، تنها خاطره ای که ازش دارم اینه که یه روز که میخواست گوشم رو سر ماجرایی بِکِشه انگشتش رو کرد توی چشمم ...

خانم آذربایجان ، معلم سال سوم ، که هنوز صورت مردونه اش و جذبه اش رو به یاد دارم ...

از سال چهارم چیزی یادم نمیاد ، نمیدونم چرا ...

و سال پنجم ، آقای رفعتی ، هنوز آلبوم عکسی رو که به بعنوان جایزه به خاطر نمره های خوبم ازش گرفتم رو دارم ، تنها معلمی که توی تمام دوران تحصیلم ازش توی درس ریاضی 20 گرفتم ...

و آخر از همه ناظم قدکوتاه چاق و بداخلاق ...

دیگه هیچ خبری از اون همه سر و صدا نیست ، از دنبال هم دویدن ها ، از از جنب و جوش و زندگی که توی اون مدرسه کوچیک ( حالا که فکرشو میکنم میبینم واقعاً خونه دوم همه ما بود ) جریان داشت ...

حالا از اون مدرسه ، از اون همه خاطره ، از اون خونه ، از اون شور و شوق و جنب و جوش فقط یه دیوار مونده ، با یه تابلو که روش نوشته دبستان ابتدایی ارمغان علم ...

بدون شرح ...

خيلي وقته كه ميخوام بنويسم ، ولي نميشه ، خيلي وقته دستم يه نوشتن نميره ، موضوع زياده براي گفتن ولي تمركزي نيست براي نوشتن ...

خسته شدم ، از همه چيز ، حتي از اين خستگي هميشگي لعنتي ....

نميدونم ما آدمها چرا اينطوري هستيم ، هيچوقت توي روابطمون ثابت نيستيم ، هيچوقت توي رابطه بر قرار كردن با ديگران يه مسير خاص رو انتخاب نميكنيم ...

همين كه توي موقعيتهاي مختلف در برخورد با اشخاص ثابت ، عكس العملهاي متفاوتي از خودمون نشون ميديم كافيه تا شخص مقابل رو كاملاً گيج و سر در گم كنه ، اونوقته كه پيش خودمون فكر ميكنيم طرف بعد از اين همه مدت هنوز شناخت كافي از ما پيدا نكرده ....

گاهي وقتها دنيا بدجوري كوچيك ميشه ، اگر يه كم توي روابط اشخاص با هم دقيق بشين و رفتار اونها رو با هم و به همون نسبت رفتارشون با خودتون رو تحليل كنيد ميتونيد به خيلي نتايج برسيد ، نتايجي كه شايد بشه حتي دشمني هاي پنهان ، كينه و نفرت و خيلي چيزهاي ديگه رو باهاش ثابت كرد ...

پ . ن 1 : شايد اون كسي كه هميشه ادعاي برادري ميكنه دشمن باشه ...

پ . ن 2 : شايد هم اوني كه فكر ميكني دشمنته دوست واقعيت باشه ...

پ . ن 3 : شايد هم ... ، كسي چه ميدونه ؟؟؟

لايحه حمایت از خانواده ... !!!

این پست رو از وبلاگ حرفه ; خبرنگارکپی کردم ، نمیدونم چی بگم ، مثل اینکه پیش بینی ها درست بود ، هر چه جلوتر میریم و زمان میگذره بیشتر پسرفت میکنیم ، شاید هم بشه گفت همون تحجری که پیش بینی شده بود داره اتفاق میفته ....

متن بروشوري كه براي آگاهي درباره لايحه حمايت از خانواده تنظيم شده است رو توی ادامه مطلب گذاشتم ....

***

لایحه اي كه دولت فخيمه نهم اسم آن را - احتمالا به طعنه - گذاشته لايحه حمایت از خانواده يكي از همين روزها ، حداكثر تا چهارشنبه به صحن علنی مجلس می رود براي بررسي و راي‌گيري.فراكسيون اقليت در حال تلاش براي كنار گذاشتن لايحه است اما لايحه براي همفكران اصولگراي دولت در مجلس انگار خيلي «سوكسه » دارد .فعالان زن و منتقدان لايحه اما همچنان اميدوارند كه با آگاه‌سازي مردم نسبت به مواد اين لايحه و عواقب تصويب آن در مجلس جلو اين فاجعه قانون‌گذاري را بگيرند. بروشوری تهيه شده كه اطلاعات لازم درباره لایحه را دارد. وبلاگي هم در مخالفت با لايحه به آدرس www.layehe.blogfa.comراه‌اندازي شده است.هركس اراده‌اي براي جلوگيري از تصویب اين لایحه دارد مي‌تواند در توزيع اين بروشور اطلاع‌رساني كمك كند.مي‌توانيد آن را در وبلاگ‌هايتان منتشر كنيد و يا پرينت‌اش را ميان مردم پخش كنيد.مي‌توانيد در خانواده و ميان فاميل اطلاع‌رساني كنيد و كساني را كه اطلاعي از عمق فاجعه ندارند آگاه كنيد و خلاصه مي‌شود مواد لايحه را نقد كرد، نوشت ، حرف زد و دست‌كم توليد آگاهي كرد.صنم هم در وبلاگش دعوت كرده از همه تا درباره لايحه بنويسند.مي‌شود به اين دعوت هم پاسخ داد و فضايي منطقي براي گفت‌وگو درباره اي لايحه فراهم آورد.چرا كه اظهارنظر در مورد «لايحه حمايت از خانواده» حق شهروندي تک تک ماست و خوب است كه از حقوق خودمان استفاده كنيم.

ادامه نوشته

تصور کن ...

تصور کن ...

روزی رو که رابینسون کروزوئه میدید ، جزیره ای رو که کشف کرده ( حالا به هر طریقی ) زیر دست دیگران افتاده و چند صد نفر ازش استفاده میکنند و ادعای مالکیتش رو دارند ...

در حالی که خودش یک گوشه نشسته و مشغول تماشای دیگرانی هست که  برای بدست آوردن جزیره اون هر کاری میکنند ...

فکر میکنی چه حالی پیدا میکرد ؟

من الان اون حال رو دارم ...

فقط تصور کن ...

قطار ...

وارد ایستگاه قطار میشم ، ظاهر ایستگاه بیشتر شبیه ایستگاههای قطار قدیمی هستش ، هیچ کس نیست ، حتی گیشه فروش بلیط هم خالیه ، دو تا نیمکت چوبی کنار در ورودی نصب شده ، بالای یکی از اونها ساعت حرکت قطارها رو چسبوندند ، بعد از کمی جستجو میتونم ساعت ورود اولین قطار رو پیدا کنم ، قطار شماره 19 تا چند دقیقه دیگه میرسه ، منتظر میشم ...

صدای سوت قطار از دور شنیده میشه ، ناگهان ایستگاه پر از مسافر میشه ، مرد و زن ، پسر و دختر ...

وقتی قطار کاملاً توقف میکنه و درهاش باز میشه همه به سمت درها هجوم میبرند ، پاهام پیش نمیره ، مثل وقتی که بخوای بدون اجازه کسی وارد خونه اش بشی ، میترسم ، کسی بهم تنه میزنه ، چند لحظه توقف میکنه و به من خیره میشه ، یه دختر قدبلند با چشم و ابروی مشکی ، بدون اینه چیزی بگه سوار قطار میشه و همه درها بسته میشه ، قطار حرکت میکنه و چند دقیق بعد فقط صدای سوتش شنیده میشه ، منتظر قطار بعدی میشم ...

قطارها پشت سر هم میان و میرن ، شماره ها از جلوی چشمم رد میشن ، 20 ، 21 ، 22 ، 23 و 24 ...

چند لحظه قبل از ورود قطار شماره 25 یه مسافر دیگه هم وارد ایستگاه میشه ، اون هم تنهاست ، میاد کنار من میشینه ، وقتی قطار از راه میرسه به من نگاه میکنه ، وقتی میبینه من حرکتی نمیکنم اون هم کنارم میمونه تا قطار بره ...

قطار شماره 26 هم میرسه ولی اون باز هم کنارم میمونه ، همه میان و میرن و ما همچنان روی نیمکت نشستیم ، قطار 27 که میرسه دیگه منتظر من نمیمونه ، میره و سوار میشه ، چند لحظه از پشت شیشه به من خیره میشه و بعد ...

قطار شماره 28 و 29 هم میان و میرن ، هیچ کس ازشون پیاده نمیشه ، همه فقط سوار میشن و میرن ، حالا مونده آخرین قطار ، قطار شماره 30 ...

اگر اون رو هم از دست بدم باید منتظر قطار فوق العاده ای باشم که معلوم نیست کی میاد ...

دروغ ...

حالم خوب نیست ، ایندفعه میدونم چرا ، چون به کسی که خیلی برام عزیز بوده و هست و مطمئناً خواهد بود ، دروغ گفتم ، براش ظاهرسازی کردم ، چیزی رو که باید بهش میگفتم نگفتم ...

وقتی دیروز اون سوال رو ازم کرد خشکم زد ، دلم نمیخواست فکر کنه که برای من نامحرمه ، ولی از طرفی دلم نمیخواست چیزی بهش بگم که ناراحتش کنم ...

وقتی میبینی یک نفر از یه موضوعی خوشحال شده سعی میکنی چیزی نگی که خوشحالیش رو زایل کنی ، بخصوص وقتی که اون یه نفر پر از احساسات پاک و بی غل و غش باشه ...

دیروز گریه ام گرفته بود ، از خودم بدم اومد ، از نگاه کردن بهش خجالت میکشیدم ...

کاش میتونستم بهش بگم برای چی بهش دروغ گفتم ...

ولی وقتی بهم گفت از هیچی ناراحت نیست نتونستم حرف دیگه ای بزنم ...

شاید اگر سرم داد میزد ، اگر باهام دعوا میکرد ، بهش حق میدادم ، ولی وقتی گفت از دستم ناراحت نیست  ...

میدونم اشتباه کردم ، ولی همیشه اوضاع اونجوری که فکر میکنی پیش نمیره ...

بزرگراه ...

ديروز حوالي غروب ، بزرگراه چمران به سمت جنوب ، به همراه دو تا از دوستان ، صداي يكي از موزيك هاي قديمي غربي توي ماشين ميپيچه ، به يكي از تقاطع ها ميرسيم ، چند تا مسافر كمي پائين تر از تقاطع منتظر تاكسي ايستادند ، سرعت ماشين كم ميشه ، وقتي داريم از جلوي مسافرها رد ميشيم براي چند لحظه صورت آشنايي رو ميبينم ، صورت يكي از بازيگرانِ سريالهايِ كمديِ تلويزيون در دهه 60 و 70 ...

از اون وقت تا حالا دو تا چيز بدجور ذهنم رو مشغول كرده ، نگاه اون لحظه آقاي بازيگر و اين فكر كه چرا بعد از اين همه مدت ، آقاي بازيگر براي خودش وسيله نقليه شخصي نداره كه مجبور نباشه كنار خيابون منتظر تاكسي بمونه ...

هنوز تو فكر هستم كه به قسمتي از بزرگراه ميرسم كه اطرافش فضاي سبز بزرگي قرار گرفته ، توي چمنها دو نفر كه يكي از اونها لباس جنوبي ها رو به تن داره ، پشت به بزرگراه ، مشغول خوندن نماز هستند ، اون لحظه حس خاصي توي اون فضا بود كه هيچجوري نميتونم بنويسم يا به زبون بيارمش ...

چند دقيقه بعد از دور ، بيمارستان ميلاد رو ميبينم ، پيش خودم فكر ميكنم الان توي اين بيمارستان چند نفر منتظرن ؟ منتظر مرگ ، منتظر تولد ، منتظر دكتري كه از اتاق عمل بيرون مياد ، منتظرِ ...

ديروز ، مسيري كه از ميدون كاج تا تخت طاووس طي كرديم پر از حسهاي مختلف بود ، هيچ كدومشون هم نوشتني نبودن ، فقط بايد دركشون كرد ...

پ . ن 1 : هميشه وقتي بدون برنامه ريزي و بدون مقدمه ميريم بيرون ، با اينكه تعدادمون كم ميشه ولي بيشتر خوش ميگذره ...

پ . ن 2 : وقتي به كسي متلك ميگي و اون جوابت رو نميده دليل بر اين نيست كه كم آورده يا نميتونه جوابت رو بده ، كاش وقتي ميخواهيم حرفي رو بزنيم يا با كسي شوخي كنيم قبلش بفهميم كه چي ميخواهيم بگيم ...

سیره حضرت زهرا ...

هر سال ، روز زن که میرسه اکثر شرکت ها و ادارات دولتی و خصوصی سعی میکنند هر جور که شده از خانم های شاغل در اون شرکت تقدیر بعمل بیارند ، اکثراً هم با اهدای سکه این کار رو انجام میدن ، توی شرکت ما هم معمولاً مدیر امور مالی یا اعضای هیئت مدیره ، پیشنهاد تقدیر از خانمها رو به مدیر عامل میدن و طبق روال همیشگی مدیر عامل هم اون رو تأئید میکنه .

سال 82 و 83 مدیر عامل وقت به همه کارمندان خانم که بصورت تمام وقت توی شرکت مشغول بودند ، نفری یک سکه بهار آزادی داد و به اونهایی که بصورت نیمه وقت یا ساعتی توی شرکت فعالیت میکردند ، نفری یک نیم سکه بهار آزادی ...

سال 84 و 85 ، مدیر عامل که در جریان خصوصی سازی تغییر کرده بود به مناسبت روز زن به همه خانمهای شرکت بلااستثناء ، نفری یک سکه بهار آزادی داد ...

سال 86 رو دقیق یادم نیست که به همه سکه دادند یا نه ولی میدونم چند تا از خانمها سکه رو دریافت کردند ...

همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم ، امسال وقتی طبق عادت هر ساله به آقای مدیر عامل محترم پیشنهاد شد که از خانمهای شرکت تقدیر بشه ایشون در جواب گفتند هیچکدوم از خانمهای شرکت در سیره حضرت زهرا نیستند که من بخوام ازشون تقدیر کنم ...

من نمیدونم این آقا پیش خودش چی فکر کرده ، آیا از نظر ایشون حضرت زهرا کسی بوده که توی هر نسل ، مثل و مانند اون ( یا شاید کسی که دارای گوشه ای از صفات ایشون باشه ) وجود داشته باشه ؟؟؟

آیا خانمهای خانواده ایشون همه سیره حضرت زهرا رو دارند ؟؟؟

اگر سیره حضرت زهرا یعنی اینکه هر هفته ، صبح جمعه شوهرت رو با یک سبد چرخدار بکشی دنبال خودت و بری بازار میوه و تره بار خرید کنی ، اونوقت میشه گفت همسر محترمهِ مدیر عامل محترم ، سیره حضرت زهرا رو داره ...

پ . ن : این متن رو روز دهم تیر نوشتم ولی از اون روز تا حالا فرضت نشد پستش کنم ...

Restart ...

کاشکی آدمها هم دکمه Reset داشتند ...

اونوقت میشد هر وقت که مغزت هنگ میکنه اون دکمه رو بزنی و همه چیز رو از اول شروع کنی ...

نامبردار اول هفته (6) ...

اول : نمیدونم تا حالا گفتم بهتون که از اینکه کسی مدام بخواد بهم گیر بده و یا چیزی رو بهم یاد آور کنه به شدت بدم میاد ؟ اگر نگفته بودم که حالا گفتم ، اگر هم گفته بودم که برای یادآوری مجدد میگم ...

دو : تا حالا شده چیزی رو برای کسی بخرید و ببینید اون شخص خاص هیچ استفاده ای ازش نمیکنه ؟؟؟ حمید خان شما چی ؟ دیدی تا حالا ؟

سه : دیروز با جمیع دوستان ( 25 نفر ) رفتیم پیک نیک ، سمت جاده چالوس ، خیلی خوش گذشت ، کلی آب بازی کردیم ، کلی خیس شدیم ، کلی سوختیم و کلی چیزهای دیگه ، خلاصه اینکه جای هیچ کس خالی نبود ...

چهار : چند وقتی هست که همکار جدیدی برامون اومده ، هر روز که میگذره یک گوشه از استعدادهای خودش رو نشون میده ، مخلص کلام ، رئیس اینا از نظر اخلاقی و تربیتی ضربدر 10 ، امیدوارم دستتون اومده باشه چی میگم ...

پنج : این مورد به دلیل مسائل منکراتی و امکان ایجاد سوءبرداشت های مختلف در ذهن خواننده ، حذف شد .

شش : تا ابد مرغ همسایه غاز میباشد ، در این شک نکنید ، البته شاید در موارد خاص تبدیل به بوقلمون و شترمرغ هم بشه ...

هفت : امروز دلم مارماریس خواست ...

هشت : روی دیوار کنار میز ، یک لکه سیاه کوچیک افتاده ، تا حالا چند بار به هوای اینکه پشه است خواستم بکشمش ، الان بازم یادم رفته بود و دوباره اون حرکت مسخره رو انجام دادم ، شیطونه میگه یه چیزی بردارم رو دیوار بنویسم که یادم بمونه این لکه است نه پشه ...

نه : این روزها دوستی اینقدر برامون عزیز شده که گاهی خودمون هم تعجب میکنیم ...

ده : باقی حرفها هم باشه برای بعد ...

دم خروس یا قسم حضرت عباس ...

وقتی من توی همین شرکتی که الان مشغولم استخدام شدم ، مدیر عامل وقت شرکت دو تا ماشین داشت ، یکدستگاه مزدا 323 F ( اگر اشتباه نکنم ) و یکدستگاه موسو ، حدود 2-3 سال بعد در جریان خصوصی سازی شرکت ، مدیر عامل هم عوض شد مزدا 323 F هم تبدیل به مزدا 323 شد و موسو هم سر جاش موند ، آذر ماه سال گذشته برای سومین بار مدیر عامل شرکت تغییر کرد ، از اون زمان تا حالا ماشین های مخصوص مدیر عامل تبدیل شده به دو تا تاکسی ، یک سمند زرد ( تاکسیرانی ) و یک پژوی سبز رنگ ( متعلق به یکی از شرکت های تاکسیرانی خصوصی ) ...

حالا به نظر شما کسی که ماهی حدود 20 میلیون تومان برای خودش دستمزد تعیین کرده ( البته خودش میگه به خاطر سختی کار و مسئولیت زیادشه ) چرا باید با تاکسی بره اینطرف و اونطرف ؟؟؟

اگر شما میدیدید که مدیر عامل یک شرکت نسبتاً معروف با تاکسی داره میره جایی چی فکر میکردید ؟؟؟

به نظر من که این فقط یه جور ظاهر سازیه ، اینطوری میخواد نشون بده اهل مال و منال این دنیا نیست ، در صورتی که در عمل چیز دیگه نشون میده ...

یکی از کارهایی که آقای مدیر عامل در بدو ورودش انجام داد این بود که به همه بخشها نامه زد و اعلام کرد که از این تاریخ به بعد همه نامه هایی که بیشتر از یک صفحه هستند باید بصورت پشت و رو چاپ بشن تا مصرف کاغذ شرکت بیاد پایین و پول بیت المال ( به قول خودش ) بیخودی خرج نشه ...

اتفاقاً چند روز بعد از ابلاغ همون نامه یه نامه ای اومد دست من که از فحوای اون مشخص بود که پیوست هم داره ، ولی من هر چی دنبال پیوستش گشتم چیزی پیدا نکردم ، وقتی به دبیرخونه زنگ زدم و سراغ پیوست نامه رو گرفتم گفتند که پشت همون نامه چاپ شده ...

حالا دیگه خودتون قیافه من ( یا هر کس دیگه ) رو موقع دیدن اون نامه و پیوستش تصور کنید ...

راستی یادم رفت بگم ، آقای مدیر عامل با یه آژانس کرایه تاکسی قراردادی بسته تا هر روز یکدستگاه ماشین ، منشی مخصوص ایشون ( که خیلی ها معتقدن نسبت های خاص دیگه ای هم با هم دارن ) رو از منزل بیاره شرکت و آخر وقت اداری هم ایشون رو ببرن خونه ، مبلغ قرارداد هم خیلی ناچیزه ، ماهیانه 300 هزار تومان ...

از دست این مهتاب ...

اصلاً از اولش تقصیر مهتاب بود ...

همین مهتاب خودمون رو میگم ، دقت کنید این مهتاب ، نه اون مهتاب ...

از اون اولش هم میدونستم آخرش اینجوری میشه ، هر چی هی بهش گفتم مهتاب بیخیال شو ، ولی مگه ول کرد ؟ هی گفت و گفت ، هی رفت شایعه پراکنی کرد و ...

اصلاً من نمیدونم چه هیزم تری به این مهتاب ( بازم دقت کنید این مهتاب ، نه اون مهتاب ) فروختم که اینکارو با من کرد ...

اصلاً توقع این حرفها و کارها رو از مهتاب نداشتم ...

پ . ن 1 : راستی یادم رفت بگم ، جمعه دماغگیر عینکم شکست و مجبور شدم ببرم و بدم که تعمیرش کنن ، همه اش تقصیر مهتاب هستش ، چشم زد عینکم رو ...

پ . ن 2 : این پست هم از عوارض کمبود سوژه است ...

دوبلکس ...

يك : چند هفته پيش ، از نظر روحي به شدت به هم ريخته بودم ، يكي از روزها توي آسانسور شركت تنها بودم و داشتم ميرفتم دنبال كارهام ، همينجور كه توي حال خودم بودم آسانسور توي يكي از طبقات توقف كرد و يكي از همكاران داخل آسانسور شد ، سلام و عليكي كرديم و من طبق معمول به يه گوشه خيره شدم و رفتم توي فكر ، همكار مذكور ميخواست طبقه هشتم پياده بشه ، وقتي در آسانسور باز شد و رفت بيرون برگشت به من نگاه كرد و گفت : مهندس جان ، مراقب باش روحیه ات رو از دست ندي ، اگر اين اتفاق بيفته همه چيز رو از دست ميدي ...

و رفت ...

مونده بودم هاج و واج ، شايد اگر يكي از دوستانم داخل شركت اين حرف رو ميزد زياد تعجب نميكردم ولي شنيدن اين حرف از كسي كه توي اين چند سالي كه توي شركت مشغول هستم به جز سلام و عليك روزمره ، برخورد خاص ديگه اي با هم نداشتيم يه كم عجيب بود ...

دو : مدتهاست كه تو فكر رفتن هستم ، رفتن از اينجا ، دليلش رو نميدونم ولي احساس ميكنم نوشتن اينجا ديگه از نظر روحي من رو ارضاء نميكنه ، مدتهاست دارم با خودم كلنجار ميرم ، دل كندن هميشه سخته ، مخصوصاً از چيزي يا كسي كه بهش وابستگي زيادي داري ، شايد براي خيلي ها عجيب باشه ولي همين صفحه آبي ساده براي من مثل نزديكترين اعضاي خانواده ام ميمونه ...

دل كندن از چيزي كه حدود دو سال و نيم شده بود سنگ صبورت و بهترين شنونده براي حرفهاي ناگفته ات خيلي سخته ، ولي ...

پ . ن 1 : مشكلي كه توي پست قبلي در موردش توضيح دادم تقريباً داره حل ميشه ، اون خانم مثلاً تحصيلكرده حساب كار دستش اومده و كمتر دور و بر من پیداش میشه ...

پ . ن 2 ( شايد از نوع خاص ) : يه مثلي هست كه ميگه تومون خودمون رو ميسوزونه بيرونمون ديگران رو ...

اندر احوال خاله زنک های شرکت ما ...

پنج شنبه گذشته ، روز فوق العاده ای بود ، چند تا برنامه عالی پشت سر هم ...

توی این دو هفته جمع خوبی تشکیل شده ، جمعی که اکثراً با هم هماهنگ هستند ، چه از نظر اخلاقی و چه از نظر فرهنگی و ارتباطات ...

روز جمعه خیلی احساس خوبی داشتم ، پر از انرژی و شادِ شاد ...

تصمیم گرفته بودم از جَمعِمون بنویسم و از اینکه چقدر خوبه آدم با کسانی باشه که با هم هماهنگ هستند ...

ولی اتفاقاتی که امروز افتاد و حرف و حدیثهایی که پیش اومد باعث شد کاملاً سرخورده بشم ، حرفهایی که کسانی که بیرونِ جمع بودند و یه جورایی نتونسته بودن وارد جمع دوستانه ما بشن ، در مورد ما و رابطه بینمون گفته شده ...

بقول حمید همیشه پیدا میشن کسانی که چشم دیدن خوشی دیگران رو ندارن و سعی میکنن که هر جور شده ارتباط صمیمانه بین افراد رو زیر سوال ببرند ...

البته اگر به همین اکتفا میکردن زیاد مهم نبود ولی وقتی با آبروی چند نفر بازی میکنن دیگه قابل تحمل نیست ...

یکی از همین افراد ، داره سعی میکنه با حرفهاش و خاله زنک بازی جمع ما رو به هم بزنه ، نمیدونم باهاش چکار کنم ، از طرفی نمیخوام جوری باهاش برخورد کنم که توی شرکت نگاهشون نسبت به من عوض بشه از طرفی هم میخوام کاری کنم که دیگه جرأت انجام اینطور کارها و گفتن اینطور حرفها رو نداشته باشه ...

امروز از صبح اعصابم خورد بود ، هیچ کاری نتونستم بکنم ، انرژی که این چند وقته حس میکردم جذب کردم کاملاً خالی شده ...

دیگه حتی حس و حال هیچ برنامه دیگه ای رو ندارم ...

فکر اینکه بازم بخواد از این حرفها پشت سرِ من و دیگران گفته بشه باعث میشه از هر چی برنامه تفریحی هستش زده بشم ...

پ . ن 1 : همیشه از مردهایی که مثل این خاله زنک ها گوششون اینور و اونوره که ببینن کی چی میگه و چی کار میکنه متنفر بودم و همچنان هستم ...

پ . ن 2 : قبلاً هم گفته بودم مدرک تحصیلی دلیل بر داشتن شعور اجتماعی و فرهنگ خانوادگی نیست ، این مورد هم از اون موارد بود ، خانمی که مثلاً تحصیلکرده است و برای خودش برو و بیایی توی شرکت داره ...

سخت و آسان ...

مشکلات دو دسته هستند ، دسته اول مشکلاتی که خیلی سخت حل میشن و دسته دوم مشکلاتی که خیلی راحت حل میشن ...

پ . ن : من از اون دسته مشکلاتی بودم که خیلی راحت حل شدم ...

سفرنامه دریاچه ولشت ...

دیروز هم گذشت ...

تور یک روزه دریاچه ولشت ( کلاردشت ) ....

طبق معمول همه چیز خوب بود به جزء چند تا موضوع کوچیک که مقصرش برگزار کننده تور بود ...

توی ماشین کلی جا خالی بود ...

پ . ن 1 : طبق معمول چند تا عکس براتون میذارم توی ادامه مطلب ...

پ . ن 2 : توی عکس اول میتونید حمید رو در حال قایق سواری ببینید

ادامه نوشته