آغاز یک پایان ...
همچنان منتظرم ، منتظرِ آغازِ یک پایان ...
خسته ام ، از این همه رفتنِ بدونِ آغاز ، از این همه بودنِ بی فایده ، از این همه دل نگرانی برای کسی که دیگه براش وجود خارجی ندارم ، از این همه دویدن ، مثل موشی که توی یک استوانه همیشه در حالِ دویدنه ، بدون اینکه به جایی برسه ، شده اسباب تفریح و شادی دیگران ...
خسته شدم از دور خود چرخیدن ، از رفتن و نرسیدن ، از دیدن و ندیده گرفته شدن ، از نوشتن ولی خوانده نشدن ، از خواندن ولی شنیده نشدن ، از ...
همچنان منتظرم ، منتظرِ آغازِ یک پایان ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 21:52 توسط سعید
|