به همین سادگی ...

به این نتیجه رسیدم که وقت گذاشتن برای دوست و رفیق کاملاً کار بیخودیه ، هر چقدر هم به دوستانت بهاء بدی و سعی کنی اوضاع اونجوری پیش بره که اونها دوست دارند ، در عوض راحتتر قید تو رو میزنند و کاری رو میکنند که نباید بکنند ( لفظ عامیانه اش میشه به قیمت یک کیلو خیار میفروشنت ) ....

به همین سادگی ...

دندونپزشکی ...

امروز بعد از مدتها ( فکر کنم حدود 4-5 سال ) رفتم دندونپزشکی ، راستش یه جورایی همیشه از دندونپزشکی بدم میومده ، خاطره های بدی که از دوران بچگی و دردسرهایی که بابت دندونهام کشیدم دارم باعث میشه رغبت زیادی برای رفتن پیش دکتر دندونپزشک نداشته باشم ، به خاطر همین همیشه وقتی میرم دکتر که دندونم درد گرفته باشه یا توش خالی شده باشه ...

الغرض ، از مدتها پیش چند تا از دندونهام مشکل پیدا کرده بود و مثل همیشه هی امروز و فردا میکردم برای دکتر رفتن ، تا اینکه امروز بالأخره دل رو زدم به دریا و برای اولین بار تنهایی رفتم دکتر ، از صبح بدجور استرس داشتم ، مدام به ساعت نگاه میکردم ، شده بودم شبیه آدمهای گناهکار که منتظر اجرای حکمشون هستند . خلاصه تا ساعت 4 شرکت بودم و بعد هم راه افتادم سمت مطب . از اونجا که اولین بار بود پیش این دکتر میرفتم از قبل برای خودم مجسم میکردم که محیط مطب چجوریه و دکتر چجور آدمیه و الی آخر ...

وقتی رسیدم اونجا ، دیدم دکتر یه عاقله مرد با موهای جوگندمی و رفتاری آروم و موقر ، سرتون رو درد نیارم ، وقتی روی اون صندلی کذائی خوابیدم و داشتم آماده میشدم دیدم دکتر رفت و از جایی که نمیدیدم ضبط صوتی ( که اون رو هم نمیدیدم ) روشن کرد و ...

آهنگ معروف شهر قصه پیچید توی مطب ،

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه ...

پیش خودم گفتم ایول عجب دکتر باحالی ، خلاصه همینجوری که اون ضبط صوت ( یا هر وسیله صوتی دیگه ای که بود ) داشت آهنگهای قدیمی رو پخش میکرد دکتر هم مشغول به کار شد و ...

راستش اصلاً نفهمیدم چی کار کرد ، کاملاً راحت و آروم بودم ، دکتر هم گهگاهی چیزهایی میگفت و در مورد دندونهام توضیحاتی میداد ولی من گوشم به موزیک بود ...

خیلی وقتها محیط اطراف میتونه تأثیر زیادی توی نگاه ما نسبت به هر چیز یا هر کسی داشته باشه ، وقتی جایی میری که اونجا چیزی وجود داره که تو بهش علاقه داری اون مکان خاص میتونه برات جذاب باشه ، حتی بدون اینکه جذابیت خاصی داشته باشه و بالعکس ...

پ . ن 1 : توی سالن انتظار دو تا پسر بچه ( حدوداً 23-24 ساله ) نشسته بودند که به طرز کاملاً وقیحانه ای جلوی دیگران داشتن با موبایل با دختری که گویا تازه بهش شماره داده بودند صحبت میکردند ، اصلاً انگار نه انگار که به جزء اون دو تا آدم دیگه ای توی این دنیا هست ، کاملاً راحت ...

پ . ن 2 : متنفرم از مردایی که وقتی با زنشون میرن بیرون ، جلوتر از زنشون راه میرن ، وقتی میگم متنفرم یعنی یه چیزی در این حد که اگر دستم برسه میزنم سر و صورتشون رو میارم پایین ...