چراغ های خاموش ...
چراغ که خاموش شد دیگه زمان و مکان هم بی معنی شد ، نمی دیدمش ولی احساسش میکردم ، یه کم رفتم طرفش ، احساس کردم خودش رو کشید کنار ، رفتم جلوتر ، حالا دیگه میتونستم گرمای وجودش رو حس کنم ، صدای نفسهاش که تند شده بود به گوش میرسید ، دستم رو آوردم بالا و از پهلوش ردش کردم ، کمی دستش رو باز کرد ، گفت راحت باش .
گفتم : پیداش نمیکنم ، گفت ای بابا ، همین پشتمه دیگه . هر چی گشتم پیداش نکردم ، گفتم : بیخیال ولش کن . گفت : اه ، خسته شدم ، کار دارم ، زود باید برم ، اینجا هم خیلی گرمه . راست میگفت ، بدجوری گرم بود ، خیس عرق شده بودم ، گفت یه بار دیگه امتحان کن ، گفتم : نمیشه ، ولش کن .
از صداش معلوم بود که ناراحت شده ، گفتم باشه ، پیش خودم داشتم خدا خدا میکردم هر چه زودتر تموم بشه ...
یکدفعه همه جا روشن شد ...
***
مسئول خدمات شرکت در حالی که داشت به زور در آسانسور رو باز میکرد مدام بد و بیراه میگفت به شرکت مربوطه که هیچوقت سروقت برای سرویس ماهیانه آسانسور نمیان ، وقتی در کامل باز شد ، یکی یکی از آسانسور زدیم بیرون ...
مسئول خدمات گفت : از شانس شما زنگ خطر هم از کار افتاده ...
پ . ن ( مخصوص اونهایی که دوزاریشون کارتیه ) : چند وقت پیش توی شرکت برق آسانسور قطع شد و حدود 10 دقیقه اونجا گیر افتاده بودیم .