چراغ های خاموش ...

چراغ که خاموش شد دیگه زمان و مکان هم بی معنی شد ، نمی دیدمش ولی احساسش میکردم ، یه کم رفتم طرفش ، احساس کردم خودش رو کشید کنار ، رفتم جلوتر ، حالا دیگه میتونستم گرمای وجودش رو حس کنم ، صدای نفسهاش که تند شده بود به گوش میرسید ، دستم رو آوردم بالا و از پهلوش ردش کردم ، کمی دستش رو باز کرد ، گفت راحت باش .

گفتم : پیداش نمیکنم ، گفت ای بابا ، همین پشتمه دیگه . هر چی گشتم پیداش نکردم ، گفتم : بیخیال ولش کن . گفت : اه ، خسته شدم ، کار دارم ، زود باید برم ، اینجا هم خیلی گرمه . راست میگفت ، بدجوری گرم بود ، خیس عرق شده بودم ، گفت یه بار دیگه امتحان کن ، گفتم : نمیشه ، ولش کن .

از صداش معلوم بود که ناراحت شده ، گفتم باشه ، پیش خودم داشتم خدا خدا میکردم هر چه زودتر تموم بشه ...

یکدفعه همه جا روشن شد ...

***

مسئول خدمات شرکت در حالی که داشت به زور در آسانسور رو باز میکرد مدام بد و بیراه میگفت به شرکت مربوطه که هیچوقت سروقت برای سرویس ماهیانه آسانسور نمیان ، وقتی در کامل باز شد ، یکی یکی از آسانسور زدیم بیرون ...

مسئول خدمات گفت : از شانس شما زنگ خطر هم از کار افتاده ...

پ . ن ( مخصوص اونهایی که دوزاریشون کارتیه ) : چند وقت پیش توی شرکت برق آسانسور قطع شد و حدود 10 دقیقه اونجا گیر افتاده بودیم .

نوستالژی دوربین دار ...

یادم میاد وقتی که بچه بودم ( حدود 7-8 ساله ) پدربزرگم یه خونه 3 طبقه داشت که طبقه اول ما بودیم ، طبقه دوم پدربزرگم و طبقه سوم هم خاله ی بزرگم ...

اون وقتها روی پشت بوم یه انباری بود که پر بود از خرت و پرت ، بزرگترین سرگرمی من هم این بود که برم اونجا و اونها رو بریزم به هم و غرق بشم توی یک دنیای خیالی که خودم برای خودم میساختم ...

بین اون همه خرت و پرت دو تا چیز از همه بیشتر منو جذب خودشون میکردن ، یکی یه کلاه گیس ( یا به قول امروزی ها پوستیژ ) بود و یکی هم یک تفنگ بادی دیانای دوربین دارِ شماره پنج و نیم ( آلمانی ) بود که مالِ زمانی بود که پدر پادشاه مجرد بوده و گهگاه میرفته شکارِ مرغابی ...

خلاصه اینکه اون تفنگ رو خیلی دوست داشتم ، با اینکه اکثر قسمتهای فلزیش زنگ زده بود و پوسته پوسته شده بود ولی باز هم حاضر نبودم اون رو با هیچ اسباب بازی دیگه ای عوض کنم ، هر وقت از من غافل میشدن میرفتم توی انباری و خودم رو با تفنگ سرگرم میکردم ، از توی دوربینش اینور و اونور رو نگاه میکردم و به خیال خودم باهاش شکار میکردم ...

پدرپادشاه ما هم هروقت میفهمید اینجانب رفتم سراغ تفنگ کلی دعوام میکرد و میگفت دیگه حق نداری بهش دست بزنی وقتی میپرسیدم چرا میگفت چون مجوز نداره و نگهداریش غیر قانونیه ، خلاصه اینکه یه جورایی اون تفنگ شده بود بزرگترین رازِ دنیایِ بچگی من ...

زمان گذشت و گذشت تا اینکه یکی از پسرخاله هام که شمال زندگی میکرد تفنگ رو دید و به پدر پادشاه گفت شمال آشنا داره و میتونه تفنگ رو بده که درستش کنن و بعد برگردونتش ، پدر پادشاه هم قبول کرد و تفنگ رو داد بهش .

مدتی که گذشت دیدم خبری از تفنگ نشد ، هر چقدر هم پیگیر میشدم بهم جواب سربالا میدادن ، تا اینکه یه روز پدرپادشاه به خیال خودش خواست خیال منو راحت کنه و گفت وقتی دیدم فلانی تفنگ رو تعمیر کرده دیگه دلم نیومد ازش بگیرمش و گفتم برش داره برای خودش ...

اون لحظه مونده بودم هاج و واج ، از یک طرف میدیدم کلی از خاطرات گذشته ام دود شده و رفته هوا ، از طرفی به فکر این بودم که چرا وقتی پدرپادشاه دید من اینقدر اون تفنگ رو دوست دارم باز دادش به کس دیگه ...

هنوزم که هنوزه هر وقت میرم خونه پسر خاله محترم و تفنگ رو میبینم کلی دلم میسوزه ...

عید که رفته بودیم شمال ، یه روز که رفته بودیم بازار رسیدیم به یه مغازه فروش وسایل شکار ، همینجوری که داشتم اینور و اونور رو نگاه میکردم چشمم خورد به یک تفنگ مثل همونی که ما داشتیم با این تفاوت که دوربین نداشت این یکی ، پدرپادشاه رو صدا کردم و تفنگ رو نشونش دادم ، لبخندی زد و سرش رو تکون داد ، من که حرصم گرفته بود از فروشنده قیمتش رو پرسیدم ...

قیمت تفنگ بدون دوربین چهارصد و پنجاه هزار تومان ...

کم کم این موضوع داشت فراموشم میشد تا اینکه چند شب پیش یهو پدر پادشاه برگشت گفت سعید امروز رفته بودم سمت بهارستان توی فلان پارک یه کاسکو گرفتم .

خندیدم و گفتم بنده خدا اونی که کاسکو از دستش فرار کرده الان چه حالی داره ، بعد گفتم حالا کجا هست ؟

پدرپادشاه خیلی ریلکس جواب داد : دادم به یکی از دوستهام ...

من :

پ . ن 1 : این روزها هر کسی یه جوری روی اعصابمه ولی این کار پدرپادشاه مثل این بود که یکی با کفش پاشنه بلند بیاد رو مخم قدم بزنه ، الان به شدت کُفریم از دست این بذل و بخشش های پدرپادشاه ...

پ . ن 2 : میدونم خیلی روده درازی کردم ...

در باب وجود موجودی عجیب الخلقه شبیه به انسان ...

روزهای اولی که توی این شرکتی که الان هستم ، چون به جز من و آقای مثلاً رئیس اینا کسی نبود شده بودم شنونده خاطراتش ، بعد از 2-3 ماه طوری شده بود که همه خاطره هاش رو حفظ بودم ، حالا این هیچی ، بعد از چند وقت فهمیدیم رئیس اینا بعضی از این خاطرات رو از بچه های دیگه شرکت میشنوه و بعد میاد از طرف اونها برای ما تعریفش میکنه ...

بماند ، این آقای رئیس اینا میگفت که وقتی تازه اومده بود توی این شرکت و با یکی از مهندسان با سابقه که خودش مدیر یه بخش بزرگی از شرکت بود کار میکرد ، هیچوقت فرصت پیشرفت نداشته و بقول خودش رئیسش همیشه میزده توی سرش که پیشرفت نکنه ، به خاطر همین هم ، بعد از چند وقت از اون بخش جدا شد و با هر دوز و کلک و زیرآب زنی که بوده جای یه بنده خدای دیگه رو توی شرکت گرفته ( خودش با افتخار تعریف میکنه که چجوری زیرآب یکی رو زده و بعد با هماهنگی مدیر عامل وقت یه روز که اون بنده خدا میره بیرون برای خرید ، تمام وسایلش رو از اتاقش میریزه بیرون و وسایل خودش رو جایگزین میکنه ) و حالا شده اینی که هست ...

حالا باز این هم بماند ، مدتهاست هر بار که میخوام برم توی کلاسی شرکت کنم این آقای رئیس اینا میگه ای بابا میخوای بری چی کار ؟ ولش کن ، پولت اضافه کرده ؟ بشین سر کارت . خدا رو شکر من هم که این طور مواقع کم نمیارم ، کار خودم رو میکنم .

البته این فقط مختص به من نیست ، همکارم هم که داره فوق لیسانس میگیره ، از این چیزها زیاد شنید ، چند وقتی جناب رئیس اینا عادت کرده بود میرفت و میومد میگفت فلانی بیکار بودی رفتی کارشناسی ارشد شرکت کردی ؟ درس میخونی که چی بشه ؟ الکی علاف نکن خودت رو ...

پیش خودم فکر میکنم یک آدم مثلاً تحصیلکرده چرا چشم دیدن پیشرفت دیگران رو نداره و مدام آیه یأس میخونه ؟ گاهی فکر میکنم شاید از کم بودن شعور اجتماعی و این حرفها باشه ولی بعد میبینم که نه ، برعکس خیلی میفهمه ولی میترسه ، میترسه که قدمهایی که هر کدوم از ما دو تا برمیداریم و جلوتر میریم باعث بشه موقعیتش در برابر ما تضعیف بشه ...

بدم میاد از آدمهایی که اسم خودشون رو میگذارن تحصیلکرده ولی در باطن همون گوسفند چرونی هستند که گوسفندهاشون رو فروختن و از شهرستانهای اطراف تهران اومدن و بقول معروف دری به تخته خورده و به جایی رسیدن ...

پ . ن : دلم نمیخواست این حرفها رو بزنم ولی مزخرفات این مردک این چند وقت بدجور اعصابم رو به هم ریخته بود ...

پست آبکی  ...

اصلاً  حال و حوصله نوشتن رو ندارم ولی مدام این حس رو دارم که باید بنویسم و خودم رو خلاص کنم ، از چیزی که توی وجودمه و نمیدونم چیه ...

برعکس حسی که موقع نوشتن پست قبل داشتم و پر از انرژی بودم ( که خیلی از دوستان برداشتشون از اون پست دقیقاً برعکس اون چیزی بود که من میخواستم بگم ) الان احساس میکنم که باز خالی شدم ، از همه چیز ، از انرژی ، انگیزه و شور و شوق ...

خودم رو سرگرم می کنم ، با مرتب کردن موزیک هام ، نزدیک 60 گیگ آهنگ رو ریختم روی هارد کامپیوتر و آلبوم به آلبوم مرتب میکنمشون ، از اسم فایلها و فولدرها گرفته تا کاور و ...

خودم رو سرگرم میکنم که حواسم نره پی این هیاهویی که هیچ امیدی به آخرش ندارم ، خودم رو سرگرم میکنم که فکر نکنم به حرف اون کسانی که تا چند وقت پیش میخواستم راضیشون کنم که توی حما*سه شرکت کنند ...

از اینها گذشته ، گلی به گوشه جمالشون که حال خراب ما رو درک میکنن و سرکوفتی بهمون نمیزنن ...

گاهی هم فیلم میبینم ، تک و توک ، برای بیرون اومدن از این دنیای لعنتی و رفتن به اون دنیای ایده آلی که دوست داری توش باشی بهترین کاره ، به شرطی که فیلمت رو درست انتخاب کنی ، نه اینکه چیزی رو ببینی که بدتر بره روی اعصابت ...

این روزها بیشتر از همیشه دارم تنهایی رو حس میکنم ...

این پست هم از اون پستهای آبکی شد که قشنگ معلومه زورکی نوشتم ...