پست آبکی ...
اصلاً حال و حوصله نوشتن رو ندارم ولی مدام این حس رو دارم که باید بنویسم و خودم رو خلاص کنم ، از چیزی که توی وجودمه و نمیدونم چیه ...
برعکس حسی که موقع نوشتن پست قبل داشتم و پر از انرژی بودم ( که خیلی از دوستان برداشتشون از اون پست دقیقاً برعکس اون چیزی بود که من میخواستم بگم ) الان احساس میکنم که باز خالی شدم ، از همه چیز ، از انرژی ، انگیزه و شور و شوق ...
خودم رو سرگرم می کنم ، با مرتب کردن موزیک هام ، نزدیک 60 گیگ آهنگ رو ریختم روی هارد کامپیوتر و آلبوم به آلبوم مرتب میکنمشون ، از اسم فایلها و فولدرها گرفته تا کاور و ...
خودم رو سرگرم میکنم که حواسم نره پی این هیاهویی که هیچ امیدی به آخرش ندارم ، خودم رو سرگرم میکنم که فکر نکنم به حرف اون کسانی که تا چند وقت پیش میخواستم راضیشون کنم که توی حما*سه شرکت کنند ...
از اینها گذشته ، گلی به گوشه جمالشون که حال خراب ما رو درک میکنن و سرکوفتی بهمون نمیزنن ...
گاهی هم فیلم میبینم ، تک و توک ، برای بیرون اومدن از این دنیای لعنتی و رفتن به اون دنیای ایده آلی که دوست داری توش باشی بهترین کاره ، به شرطی که فیلمت رو درست انتخاب کنی ، نه اینکه چیزی رو ببینی که بدتر بره روی اعصابت ...
این روزها بیشتر از همیشه دارم تنهایی رو حس میکنم ...
این پست هم از اون پستهای آبکی شد که قشنگ معلومه زورکی نوشتم ...