سالگردنامه (5) ...

اینجا پنج ساله شد ...

همین ...

فرشته و شاعر

شاعر و فرشته ای باهم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته .

شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت .

خدا گفت : دیگر تمام شد . دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود . زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد آسمان برایش تنگ .

پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای آسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه هاي زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر .....

شیطان از انتشار لیلی می ترسد

 خدا به شیطان گفت : لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت . سجده نکرد .

گفت : من از آتش هستم و لیلی مشتی خاک .

خدا گفت : سجده کن . زیرا که من چنین می خواهم .

شیطان سجده نکرد . سرکشی کرد و رانده شد . وکینه لیلی را به دل گرفت .

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات فرصت خواست . خدا مهلتش داد .

اما گفت : نمی توانی ، هرگز نمی توانی . لیلی دردانه من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من . گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات .

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود .

و می کوشد بال لیلی را زخمی کند . عمریست شیطان گرداگرد لیلی می چرخد .

دستهایش پر از حقارت و وسوسه است .

او بدنامی لیلی را می خواهد . بهانه بودنش تنها همین است .

می خواهد قصه لیلی را به بی راهه بکشد .

نام لیلی ، رنج شیطان است . شیطان از انتشار لیلی می ترسد .

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد . 

دعا بهترين هديه

لوئيز ردن زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم . روزی وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد . به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند .

جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند .

زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت :

آقا ، شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم .

جان گفت : من  نسيه نمي دهم .

مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت :

ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من .

خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟

لوئيز گفت : اينجاست ...

جان گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر ...

لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...

همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...

خواربار فروش باورش نمي شد ...

مشتري از سر رضايت خنديد ...

مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...

در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...

کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :

اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن

 

 فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كسي داد و پاداش بسيار برد

روز تولد مادر بزرگ

روز تولد مادر بزرگ بود . آن روز او 79 ساله می شد . صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت . موهایش را شانه کرد و لباس های عیدش را پوشید می خواست وقتی آنها از راه می رسند سر و وضع مرتبی داشته باشد . قید پیاده روی روزانه را زد .  دوست داشت وقتی آنها می رسند در خانه باشد . صندلی راحتی خود را جلوی خانه کنار پیاده رو گذاشت . دلش می خواست وقتی از سرخیابان با ماشین می پیچند زودتر چشمش به آنها بیفتد.

ظهر با اینکه خسته بود از خیر چرت زدن گذشت . بیش تر بعد از ظهر را کنار تلفن نشست تا اگر تماس گرفتند زود گوشی را بردارد . پنج تا از بچه هایش ازدواج کرده بودند .13 نوه و 3 نتیجه داشت . همگی حدود 50 کیلومتر دورتر زندگی می کردند . مدت ها بود سری به او نزده بودند . اما امروز روز تولدش بود و قرار بود حتما بیایند . موقع شام به کیک دست نزد می خواست کیک را دور هم قسمت کند . بعد از شام دوباره روی صندلی راحتی در پیاده رو نشست و ساعت ها چشم به راه دوخت .
ساعت 30/9 شب به اتاقش رفت تا رختخواب را آماده کند . قبل از خواب یادداشتی نوشت و روی در اتاق چسباند . در آن نوشته بود : وقتی رسیدید حتما بیدارم کنید .
شب تولد مادر بزرگ بود . آن شب او 79 ساله می شد  .

لیلی رفتن است .

 خدا گفت : لیلی ماجراست ، ماجرایی آکنده از من .

ماجرایی که باید بسازیدش .

شیطان گفت : تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد .

آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند .

و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .

خدا گفت : لیلی درد است . درد زادنی نو . تولدی به دست خویشتن .

شیطان گفت : آسودگی ست . خیالی ست خوش .

خدا گفت : لیلی ، رفتن است . عبور است و رد شدن .

شیطان گفت : ماندن است ، فرو رفتن در خود .

خدا گفت : لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن .

شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .

خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست .

شیطان گفت : ساده است . همین جایی و دم دست .

و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی .

لیلی های نزدیک لحظه ای .

خدا گفت : لیلی زندگی ست . زیستن از نوعی دیگر .

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود .

مجنون زیستن از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد . 

لیلی نام تمام دختران زمین است

 خدا مشتی خاک را بر گرفت . می خواست لیلی را بسازد  .

از خود در او دمید . و لیلی پیش از آنکه با خبر شود . عاشق شد .

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد .

زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد . عاشق می شود .

لیلی نام تمام دختران زمین است . نام دیگر انسان .

خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید .

آزمونتان تنها همین است : عشق ، و هر که عاشق تر آمد ،

نزدیکتر است ، پس نزدیکتر آئید ، نزدیکتر .

عشق ، کمند من است . کمندی که شما را پیش من می آورد . کمندم را بگیرید .

ولیلی کمند خدا را گرفت .

خدا گفت : عشق ، فرصت گفتگو است . گفتگو با من .

با من گفتگو کنید .

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد . لیلی هم صحبت خدا شد .

خدا گفت : عشق ، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند .

ولیل مشتی نور شد در دستان خداوند . 

لیلی زیر درخت انار

 لیلی زیر درخت انار نشست .

درخت انار عاشق شد . گل داد . سرخ سرخ .

گلها انار شد . داغ داغ .هر اناری هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .

انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .

خون انار روی دست لیلی چکید .

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .

کافی است انار دلت ترک بخورد . 

لیلی تشنه تر شد

 لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است .

خاکستر لیلی هم دارد میسوزد . امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم . خاکسترت را پس می گیرم .

لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد .

خدا گفت : مادری بهانه عشق است . بهانه سوختن . تو بی بهانه عاشقی . تو بی بهانه می سوزی .

لیلی گفت : دلم زندگی میخواهد . ساده ، بی تاب ، بی تب .

خدا گفت : اما من تاب و تبم . بی من می میری .

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است . مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست ، دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟

لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد .

خدا خندید .

لیلی خودش را به آتش کشید

مطبی رو که میخوام براتون بنویسم از کتاب ( لیلی نام تمام دختران زمین است ) نوشته عرفان نظرآهاری هست ، امیدوارم خوشتون بیاد .

 

خدا گفت : زمین سردش است ، چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟

لیلی گفت : من .

خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .

خدا گفت : شعله ات را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .

لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .

لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .

لیلی می ترسید ، می ترسید آتش اش تمام شود .

لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .

مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد .

آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود .

پیله ابریشم

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد . ناگهان تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد . آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد . پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند . آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم . اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم  . به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .

فرصت بهتر

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود ، به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد ، کشاورز براندازش کرد و گفت : پسر جان ،  برو در آن قطعه زمين بايست ، من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم ، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري ، ميتوني با دخترم ازدواج کني .

مرد جوان در مرتع ، به انتظار اولين گاو ايستاد ، در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد . فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي گزينه ي بهتري خواهد بود ، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه . دوباره در طويله باز شد . باورنکردني بود ! در تمام عمرش گاوی به اين بزرگي نديده بود . با سم به زمين ميکوبيد ، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد آب دهانش جاري شد . گاو بعدي هر چيزي هم که باشد بايد از اين بهتر باشه . به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کند و از در پشتي خارج بشود .

براي بار سوم در طويله باز شد لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد ، اين ضعيف ترين ، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود ، در حالي که گاو نزديک ميشد در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد ، دستش رو دراز کرد ... اما گاو دم نداشت ...

 زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است . بهره گيري از بعضي از آنها ساده است ، بعضي ها هم مشکل . اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن ( معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده ) ، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشند . 

خدا

در تعطيلات كريسمس ، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني ، پسر شش - هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود . او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند . زن جواني از آنجا مي‌گذشت . همين كه چشمش به پسرك افتاد ، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند . دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد .
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت حالا به خانه برگرد . اميدوارم كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي .

پسرك سرش را بالا آورد ، نگاهي به او كرد و پرسيد : خانم شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت : نه پسرم . من فقط يكي از بندگان او هستم .

پسرك گفت : مطمئن بودم با او نسبتي داريد .

پادشاه یهودی

 این متن رو حمید عزیز برای من فرستاد که بزارم تو وبلاگ ، البته من یه کم دستکاریش کردم ، امیدوارم خوشتون بیاد ....

پادشاه یهودی بود که دشمن عیسی و ترسا کش بود . در نظر او عیسی و موسی دو پیامبر بودند کاملا جدا ؛ پادشاه یهودی ، عیسویان را می کشت به بهانه اینکه می گفت من پشت و پناه موسی هستم .

پس از مدتی ترسایان (عیسویان) چون چنین دیدند دیگر در ظاهر دین خود را پنهان کردند و در نهان بر دین خود باقی ماندند . وزیری داشت پادشاه که به مکر و حیله گری معروف بود و این چنین که دید به شاه گفت دیگر کشتن کسانی که به ظاهر ترسا هستند بی فایده است و باید کاری کرد که هم در ظاهر و هم در باطن دیگر هیچ مسیحی باقی نماند . از این رو باید مرا شکنجه کنید و زیر چوبه دار ببرید و در آن زمان برای من شفیعی بفرست و مرا از شهر بیرون کن . تا همه مطمین شوند که تو دشمن من هستی و من نیز عیسوی هستم و من میان آنان رفته و فتنه بر پا میکنم . شاه نیز چنین کرد . وزیر به پیش ترسایان رفت با آنها گفت که مسیحی است و توانسته بود دین خود را مخفی کند ولی شاه به اسرار او پی برده و اگر لطف عیسی چاره ساز نبود حالا من دیگر زنده نبودم .

وزیر شروع به صحبت در مورد عیسی و عیسویان کرد و روز به روز تعداد مریدان او اضافه می شد تا تعداد مریدان به صد هزار نفر رسید .

وزیر بصورت مخفیانه آیین مسحیت را به آنان می آموخت و در ظاهر احکام شرع را بیان میکرد و در باطن صفیر می زد و دام می گسترانید . کم کم همه ترسایان دل به وزیر دادند و محبت او را در دل جای دادند و او را نایب عیسی خواندند .

 وزیر حدود شش ماه ( در بعضی نسخ 6 سال) به دور از شاه به کار خود ادامه داد و پناهگاهی شد برای مسیحیان . هر کسی ذوقی داشت در آغاز از سخنان وزیر لذت می برد ، لذتی که تلخی با آن توام بود .

قوم عیسی در آن زمان دوازده امیر داشت . هر فرقه ای پیرو امیری بودند . هر دوازده امیر و همچنین پیروانشان وابسته به آن وزیر شده بودند و به گفتار او اعتماد داشتند . وزیر برای هر چه فتنه انگیزی بیشتر ، برای هر یک از امراء طوماری تهیه کرد که هر یک از دوازده طومار ، با یازده طومار دیگر اختلاف فاحشی داشت . در یکی ریاضت را رکن توبه و شرط رجوع به خدا قرار داده بود و در دیگری ریاضت را رد کرده بود و کاری عبث میدانست . در یکی گفته بود که گرسنگی و بخشش تو از جانب تو بدون توفیق الهی شرک است و در دیگری توکل بر غم و شادی را واجب و هر کاری دیگر را مکر و دام عنوان کرد . خلاصه آنکه آن دشمن عیسی دوازده دفتر تهیه کرد و هر یک را به دوازده فرقه سپرد .

 وزیر باز هم به ترفندی دیگر روی آورد و وعظ را ترک کرده ، خلوت نشینی اختیار کرد . ،پنجاه روزی این کار ادامه داشت و مریدان همه تشنهء دیدار او بودند و هر چه آنها اصرار به شکستن خلوت می کردند ، وزیر بیشتر آنها را از خود دور می کرد تا هر چه بیشتر تشنه شوند . مریدان با خواهش ها و صحبت های خود خواستار شکستن خلوت وزیر بودند ولی وزیر از خلوتگاه خود آواز داد که "عیسی بر من پیغام فرستاده که از همه یاران و مریدانت دوری گزین ، روی به دیوار کن و تنها بنشین حتی از خودت نیز خلوت کن . سپس افزود که بعد از این من اجازه ء سخن گفتن ندارم و کاری با وعظ و خطابه ندارم . خداحافظ دوستان ، من مرده ام  و به آسمان چهارم انتقال یافته ام و نزد عیسی نشسته ام."

وزیر دوازده امیر را جداگانه یکی یکی خواست و به آنها گفت که تو نایب برحق من هستی و جانشین من خواهی بود و دیگر امیران از تو تبعیت خواهند کرد . هر امیری که از تو تبعیت نکرد بگیر و بکش یا زندانیش کن . اما تا زمانی که من زنده ام این موضوع را با کسی در میان مگذار .

بعد از چهل روز وزیر خودکشی کرد و از دست خودش خلاص شد . وقتی مردم از مرگ او با خبر شدند ، برسر گورش قیامتی به پا ساختند و مو کندند و جامه دریدند . یکماه عزاداری پیروان بطول انجامید . پس از آن مردم گفتند ای امیران از میان شما کدامیک جانشین وزیر هستید ؟ تا  با او بیعت کنیم و پیشوای ما شود .

یکی از امیران قدم پیش نهاد و گفت من جانشین آن مردم و نایب عیسی در این روزگارهستم و این طومار برهان حقانیت من است . امیر دیگر نیز چنین کرد . هر دوازده امیر یک به یک طومار خود را بیرون آورده و داعیه جانشینی سر دادند . هر کدام در کنار طومار شمشیری در دست داشت و خود را بر حق میدانست و جنگ عظیمی بین عیسویان آغاز گردید و هزاران کشته بر جای گذاشت .

زنجیر عشق

یک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه ، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود . اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود ، اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت : من اومدم کمکتون کنم . زن گفت : صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد ، اين واقعا لطف شماست .

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد , زن پرسيد : من چقدر بايد بپردازم؟ و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد.  من هم در اين چنين شرايطي بوده ام . و روزي يکنفر هم به من کمک کرد ¸ همونطور که من به شما کمک کردم . اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي ¸ بايد اين کار رو بکني .  نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه !

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد .

 وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود . وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود . در يادداشت چنين نوشته بود : شما هيچ بدهي به من نداريد . من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يکنفر هم به من کمک کرد ، همونطور که من به شما کمک کردم . اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي بايد اين کار رو بکني ، نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه . همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت : دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه .

فواید پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت . ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد . پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است . به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد . پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو ، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت : اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند . برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم . براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ، مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد . برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند . اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم ، او مجبورمي شود پاره آجر به سمت ما پرتاب كند . اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه ......

جاي پا

شبی از شبها مردي خواب عجيبي ديد . او ديد که در عالم رويا پا به پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زند و در همان حال در آسمان بالاي سرش ، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است او که محو تماشاي زندگيش بود ، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شنها ديده مي شود و آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي مي کرده است بنابراين با ناراحتي رو به خدا که کنارش راه مي رفت گفت : پروردگارا ، تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست داشته باشد ، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد . پس چرا در مشکل ترين لحظات زندگي ام فقط جاي پاي يک نفر است ؟؟؟ چرا مرا در لحظاتي که به تو احتياج داشتم تنها گذاشتي؟؟؟

خداوند لبخندي زد و گفت : بنده عزيزم ، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام . زمانهايي که در رنج و سختي بودي ، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني . 

زیباترین قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود . پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند . مرد جوان ، در كمال افتخار ، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت . ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست ؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند . قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود . قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود ؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد . مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت : تو حتماً شوخي مي كني ؟؟؟ قلبت را با قلب من مقايسه كن . قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است ؟ پيرمرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم . مي داني ، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام ؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند ، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام . اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند . اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآورند ، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام ، پر كنند . پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد ، در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد . پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد ؛ ديگر سالم نبود ، اما از هميشه زيباتر بود . زيرا كه عشق ، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود .

برگ پائیزی

تیغه یک گیاه به برگ پائیزی گفت :

هنگام افتادن چه سر و صدایی میکنی ! همه رویاهای زمستانی مرا به هم میریزی .

برگ برآشفت و گفت :

ای فرومایه فرونشین ! موجود بی آواز و بد خلق ! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی .

آنگاه برگ پائیزی روی زمین خوابید و به خواب رفت . چون بهار رسید باز بیدار شد و یک تیغه گیاه بود .

هنگامی که پائیز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روی او میریختند زیر لب با خود می گفت :

وای از دسـت ایـن بـرگـهای پائیزی ! چه سر و صدایی می کنند ، همه رویاهای زمستانی مرا به هم می زنند .

 

                                                      پیامبر و دیوانه

                                                  جبران خلیل جبران

خدای خوب و خدای بد

خدای خوب و خدای بد بر بالای کوه با هم روبرو شدند .

خدای خوب گفت :

روزت به خیر برادر .

خدای بد پاسخی نداد .

خدای خوب گفت :

امروز سر دماغ نیستی .

خدای بد گفت :

نه ، زیرا که این روزها غالباً مرا به جای تو میگیرند و به نام تو می خوانند و با من چنان رفتار می کنند که انگار تو هستم .این مرا خوش نمی آید .

خدای خوب گفت :

ولی مرا هم به جای تو گرفته اند و به نام تو خوانده اند .

خدای بد به راه افتاد و رفت ، دشنام گویان به بلاهت انسان .

 

                                                              پیامبر و دیوانه

                                                            جبران خلیل جبران