برگ پائیزی
تیغه یک گیاه به برگ پائیزی گفت :
هنگام افتادن چه سر و صدایی میکنی ! همه رویاهای زمستانی مرا به هم میریزی .
برگ برآشفت و گفت :
ای فرومایه فرونشین ! موجود بی آواز و بد خلق ! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی .
آنگاه برگ پائیزی روی زمین خوابید و به خواب رفت . چون بهار رسید باز بیدار شد – و یک تیغه گیاه بود .
هنگامی که پائیز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روی او میریختند زیر لب با خود می گفت :
وای از دسـت ایـن بـرگـهای پائیزی ! چه سر و صدایی می کنند ، همه رویاهای زمستانی مرا به هم می زنند .
پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۴ ساعت 12:39 توسط سعید
|