دخترك روي صندلي كنار پياده رو نشسته بود ، سرش رو انداخته بود پايين ، به انگشتهاش خيره شده بود ، نزديك تر كه شدم اشك رو صورتش ديدم ، حلقه ازدواجي كه توي انگشت دست چپش بود رو تقريباً تا روي ناخنش آورده بود بيرون ، انگار مردد باشه ، نه ميتونست در بياره ، نه ميتونست بذاره سر جاش بمونه ...

يه كم ميبردش به سمت جاي خودش و مجدداً مياوردش روي ناخنش ، چند بار اين كار رو كرد ، وقتي بهش رسيدم ديدم همونجوري كه سرش پايينه داره ميخنده ، انگشتر رو توي دستش كرد و بلند شد و راه افتاد ....

به مسيرم ادامه دادم ...