سالگردنامه (4) ...

درست چهار سال پیش ، روز 18 دی ماه 1384 ، ساعت 4:24 عصر ، اولین پست این وبلاگ پابلیش شد ، چهار سال گذشت ، به همین سرعت ، به همین زودی ...

هنوزم که هنوزه وقتی اولین پستهام رو میخونم از خودم خجالت میکشم ، شاید نشونه خوبی باشه ، نشونه اینکه نسبت به چهار سال پیش خیلی عوض شدم ...

توی این چهار سال دوستان زیادی پیدا کردم که از خیلی هاشون خبری ندارم ...

توی این مدت با همدیگه خندیدم ، گریه کردیم ، شاد شدیم ، غمگین شدیم و ....

راستش مدتها بود تصمیم داشتم 18 دی 1388 با شماها خداحافظی کنم و برای همیشه از اینجا برم چون احساس میکردم که دیگه اینجا راحت نیستم و همیشه مجبورم یه جورایی خودم رو سانسور کنم ، تصمیم داشتم یه وبلاگ دیگه بزنم و از صفر شروع کنم ولی ...

ولی هیچوقت نتونستم خودم رو متقاعد به این کار کنم ، همیشه جمله نیلوفر میومد توی ذهنم که میگفت : اینجا دیگه تنها متعلق به تو نیست که میخوای براش تصمیم بگیری ، اینجا متعلق به همه اونهایی هست که میان میخوننش و نظر میدن ...

در هر حال ، به قول معروف مثل اینکه تقدیر بر این است که فعلاً نوشته های من رو اینجا بخونید ...

پ . ن : مثل اینکه قرار نیست اینجا هیچوقت یه قالب درست و جسابی داشته باشه ، صفحه وبلاگ رو که باز میکنم قالب نصفه و نیمه لود میشه ، نمیدونم برای همه همینجوره یا فقط برای من اینطوری میشه ...

آرامش ...

هفته گذشته ( پنجشنبه صبح ) با دوستام رفتم شمال ، بعد از حدود 9 ماه از تهران خارج شدم ، جای همگی خالی ، یه ویلا کرایه کردیم که با دریا 4-5 متر فاصله داشت ، توی مدتی که اونجا بودیم هوا هم به شدت مردونگی کرد و ضد حال نزد ، آرامشی که توی تعطیلات آخر هفته گذشته داشتم برای خودم هم عجیب بود ، خدا رو شکر هیچ کدوم اهل تلویزیون دیدن نبودیم ، دسترسی به اینترنت هم که نداشتیم ، رادیو و موبایل هم تعطیل ...

تنها صداهایی که میشنیدم صدای موج دریا بود و گاهی هم موزیک ...

شب اول که میخواستم بخوابم ، همینجوری که توی تخت دراز کشیده بودم تا مدتها داشتم به صدای برخورد موجها به سنگهای موج شکن گوش میدادم ...

خلاصه اینکه همه خستگی ها و فشارهای روحی و روانی این چند وقته از بین رفتند . تا حدود بسیار زیادی حالم بهتر شده ...