شاید اون روز که به بهانه سوال در مورد طراحی سایت ، بهم اس ام اس دادی باید میشناختمت ، باید میفهمیدم ، باید میفهمیدم که چه اتفاقی داره میفته ، ولی از اونجا که ساده تر از این حرفها هستم ( و شاید هم احمق تر ) اون وقتی که گفتی خطت رو فروختی و یه خط جدید گرفتی حرفت رو باور کردم و حتی یک درصد هم احتمال ندادم که این خط رو همچنان نگه داشته باشی ....
از اون روز که اولین اس ام اس رو دادی و فهمیدم که منو میشناسی یه چیزی مثل خوره افتاد به جونم که بفهمم این کیه که از همه زندگی من خبر داره و منو میشناسه ، شماره ات هم که برام آشنا بود بیشتر تحریکم میکرد ، امروز بالأخره نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زنگ زدم بهت ...
وقتی صدات رو شنیدم توی ذهنم مدام داشتم دنبال چهره ای میگشتم که به این صدا بخوره ، بدون این که توی صدام اثری از این باشه که نشناختمت ، خیلی طول کشید تا شناختمت ، حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم تو باشی ولی ...
خودت بودی ...
وقتی شناختمت مثل برق گرفته ها یه تکون خوردم و چند لحظه نتونستم هیچ حرفی بزنم ، تو هم اینو فهمیدی ...
دقیقاً دو سال و ده ماه و یازده روز و بیست و سه ساعت و پانزده دقیقه از آخرین باری که صدات رو شنیده بودم میگذره ، شاید اگر اینو بهت میگفتم میخندیدی ، خودم هم نمیدونم چرا اون تاریخ رو اینقدر دقیق یادمه ...
یه کم که دقت کردم دیدم باز صدات خسته است ، سر کار بودی ، لحن صدات همون لحن همیشگی بود ، خسته و آروم ، مثل همون وقتهایی که شیفت داشتی و وقت استراحتت زنگ میزدی که ...
یادته که چی میگفتی ؟ الان همه اون حرفها به نظرم مسخره و لوس میاد ...
بماند ...
حرفهایی که زدی هنوز توی گوشمه ، وقتی از ازدواجت گفتی ، حتی ازت نپرسیدم طرف کیه و چی کاره هست ، تحصیلاتش چیه ، همون بهتر که ندونم این چیزها رو ، شاید اگر یه روز بفهمم کسی که باهاش ازدواج کردی یکیه مثل من اونوقت یاد حرفهایی بیفتم که وقتی من خونه نبودم زنگ زدی و به مادرم گفتی ، حرفهایی که اگرچه به حق بود ولی دل مادرم رو شکست ، این کارت داغونم کرد ، ولی باز چیزی بهت نگفتم ...
شاید اگر میگفتی خوشبختی بیشتر خوشحال میشدم ، ولی وقتی اون کلمات رو گفتی خیلی دلم سوخت ، شاید فکر کردی اگر بگی زندگی خوبی داری من ناراحت میشم ، اگر این فکر رو کرده باشی معلومه هنوز منو نشناختی ...
بماند ...
همینجوری که داشتم برات شرایط طراحی سایت و خرید Host رو توضیح میدادم زدی تو خاکی ، پریدی وسط حرفم و گفتی هنوز اون کلاسورهایی که بهت داده بودم رو داری ، گفتی اون عروسکی که سال اول برات خریده بودم رو هنوز داری و بردی توی خونه خودت ، هر کس هم میاد میبینه عاشقش میشه و میخواد ببرتش ، گفتی همه یادگاری های من رو گذاشتی جلو چشمت که همیشه به یادم باشی ...
نخواستم بگم که من هم همه یادگاری هات رو دارم ، همه رو ...
نخواستم بفهمی ، نخواستم بفهمی که باز داری با این حرفهات دلم رو میلرزونی ، نخواستم باز برگردیم به اون روزها ، هر چی باشه حالا توی یه خانم متأهل شدی و من همچنان یک پسر مجرد ...
این هم بماند ...
نمیدونم چرا و با چه استدلالی فکر کردی میتونی منو مجاب کنی که با بهترین دوستت آشنا بشم و اگر همدیگه رو پسندیدیم بساط عروسی رو به پا کنیم ، نمیدونم چرا ...
نمیدونم چرا هنوز درست منو نشناختی ...
پ . ن 1 : دیروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود ، بر خلاف پارسال که فقط دو نفر بهم زنگ زدن ، دیروز به جز 2-3 نفر تمام دوستام یا بهم زنگ زدن یا اس ام اس دادن ، حتی اونهایی که خیلی وقت بود ازشون خبر نداشتم ...
پ . ن 2 : مثل اینکه هیچوقت قرار نیست دو روز پشت سر هم حالم خوب باشه ، با این بساطی که امروز به پا شد تا مدتها نیازی به دیدن فیلم هندی ندارم ...
پ . ن 3 : میدونم که خیلی این پست خیلی درهم و برهمه ولی باید مینوشتمشون ...
پ . ن 4 : عکس زیر آخرین مسافرتیه که با هم رفتیم ، کاشان ، نیاسر ، سال 85 ...
