آخرین پست سال 1388 ...

نمیدونم از کجا و چجوری شروع کنم ، سالی که گذشت با همه اتفاقات و حوادثی که داشت ، میشه گفت تقریباً یک سال معمولی و شاید هم کمی بهتر از معمولی برای من بود ، مهمترین کاری که کردم رفتن دنبال کارهای المثنی معافیم بعد از 3-4 سال و بعدش هم کارهای مربوط به گواهینامه بود ، بعد هم که عروسی دو تا از همکارهای خوبم بود .

مهمترین اتفاق هم اواسط اسفند ماه افتاد ، عوض کردن خونه بعد از 16 سال و رفتن از محله ای که حدود 40 سال خانواده ما اونجا ساکن بودند ( حالا شاید هر از چند گاهی خونه رو عوض میکردیم ولی همیشه توی همون محل بودیم ) ...

این چند وقت که درگیر اسباب کشی بودیم ADSL هم قطع شد و به خاطر کارهای اداری ثبت نام برای خط تلفن جدید و جمع آوری سرویس قبلی و اشتراک سرویس جدید تا هفته سوم فروردین ( شاید هم هفته اول اردیبهشت ) مجبوریم با همین Dial Up پیزوری سر کنیم تا ببینیم خدا چی میخواد ...

خلاصه اینکه اگر می بینید کم بهتون سر میزنم یا جواب کامنت ها رو دیر میدم به خاطر اینه که دسترسی به اینترنت من در این 2 هفته آخر در حد صفر ( و شاید یه اپسیلون بیشتر از صفر ) بوده ...

در هر حال امیدوارم همگی سال خوب و پرباری رو در پیش رو داشته باشید و همه چیز اونجوری که دلتون میخواد پیش بره ...

فعلاً خدانگهدار تا سال جدید ...

نوستالژی با طعم ادویه هندی ...

شاید اون روز که به بهانه سوال در مورد طراحی سایت ، بهم اس ام اس دادی باید میشناختمت ، باید میفهمیدم ، باید میفهمیدم که چه اتفاقی داره میفته ، ولی از اونجا که ساده تر از این حرفها هستم ( و شاید هم احمق تر ) اون وقتی که گفتی خطت رو فروختی و یه خط جدید گرفتی حرفت رو باور کردم و حتی یک درصد هم احتمال ندادم که این خط رو همچنان نگه داشته باشی ....

از اون روز که اولین اس ام اس رو دادی و فهمیدم که منو میشناسی یه چیزی مثل خوره افتاد به جونم که بفهمم این کیه که از همه زندگی من خبر داره و منو میشناسه ، شماره ات هم که برام آشنا بود بیشتر تحریکم میکرد ، امروز بالأخره نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زنگ زدم بهت ...

وقتی صدات رو شنیدم توی ذهنم مدام داشتم دنبال چهره ای میگشتم که به این صدا بخوره ، بدون این که توی صدام اثری از این باشه که نشناختمت ، خیلی طول کشید تا شناختمت ، حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم تو باشی ولی ...

خودت بودی ...

وقتی شناختمت مثل برق گرفته ها یه تکون خوردم و چند لحظه نتونستم هیچ حرفی بزنم ، تو هم اینو فهمیدی ...

دقیقاً دو سال و ده ماه و یازده روز و بیست و سه ساعت و پانزده دقیقه از آخرین باری که صدات رو شنیده بودم میگذره ، شاید اگر اینو بهت میگفتم میخندیدی ، خودم هم نمیدونم چرا اون تاریخ رو اینقدر دقیق یادمه ...

یه کم که دقت کردم دیدم باز صدات خسته است ، سر کار بودی ، لحن صدات همون لحن همیشگی بود ، خسته و آروم ، مثل همون وقتهایی که شیفت داشتی و وقت استراحتت زنگ میزدی که ...

یادته که چی میگفتی ؟ الان همه اون حرفها به نظرم مسخره و لوس میاد ...

بماند ...

حرفهایی که زدی هنوز توی گوشمه ، وقتی از ازدواجت گفتی ، حتی ازت نپرسیدم طرف کیه و چی کاره هست ، تحصیلاتش چیه ، همون بهتر که ندونم این چیزها رو ، شاید اگر یه روز بفهمم کسی که باهاش ازدواج کردی یکیه مثل من اونوقت یاد حرفهایی بیفتم که وقتی من خونه نبودم زنگ زدی و به مادرم گفتی ، حرفهایی که اگرچه به حق بود ولی دل مادرم رو شکست ، این کارت داغونم کرد ، ولی باز چیزی بهت نگفتم ...

 شاید اگر میگفتی خوشبختی بیشتر خوشحال میشدم ، ولی وقتی اون کلمات رو گفتی خیلی دلم سوخت ، شاید فکر کردی اگر بگی زندگی خوبی داری من ناراحت میشم ، اگر این فکر رو کرده باشی معلومه هنوز منو نشناختی ...

بماند ...

همینجوری که داشتم برات شرایط طراحی سایت و خرید Host رو توضیح میدادم  زدی تو خاکی ، پریدی وسط حرفم و گفتی هنوز اون کلاسورهایی که بهت داده بودم رو داری ، گفتی اون عروسکی که سال اول برات خریده بودم رو هنوز داری و بردی توی خونه خودت ، هر کس هم میاد میبینه عاشقش میشه و میخواد ببرتش ، گفتی همه یادگاری های من رو گذاشتی جلو چشمت که همیشه به یادم باشی ...

نخواستم بگم که من هم همه یادگاری هات رو دارم ، همه رو ...

نخواستم بفهمی ، نخواستم بفهمی که باز داری با این حرفهات دلم رو میلرزونی ، نخواستم باز برگردیم به اون روزها ، هر چی باشه حالا توی یه خانم متأهل شدی و من همچنان یک پسر مجرد ...

این هم بماند ...

نمیدونم چرا و با چه استدلالی فکر کردی میتونی منو مجاب کنی که با بهترین دوستت آشنا بشم و اگر همدیگه رو پسندیدیم بساط عروسی رو به پا کنیم ، نمیدونم چرا ...

نمیدونم چرا هنوز درست منو نشناختی ...

پ . ن 1 : دیروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود ، بر خلاف پارسال که فقط دو نفر بهم زنگ زدن ، دیروز به جز 2-3 نفر تمام دوستام یا بهم زنگ زدن یا اس ام اس دادن ، حتی اونهایی که خیلی وقت بود ازشون خبر نداشتم ...

پ . ن 2 : مثل اینکه هیچوقت قرار نیست دو روز پشت سر هم حالم خوب باشه ، با این بساطی که امروز به پا شد تا مدتها نیازی به دیدن فیلم هندی ندارم ...

پ . ن 3 : میدونم که خیلی این پست خیلی درهم و برهمه ولی باید مینوشتمشون ...

پ . ن 4 : عکس زیر آخرین مسافرتیه که با هم رفتیم ، کاشان ، نیاسر ، سال 85 ...