این متن رو حمید عزیز برای من فرستاد که بزارم تو وبلاگ ، البته من یه کم دستکاریش کردم ، امیدوارم خوشتون بیاد ....

پادشاه یهودی بود که دشمن عیسی و ترسا کش بود . در نظر او عیسی و موسی دو پیامبر بودند کاملا جدا ؛ پادشاه یهودی ، عیسویان را می کشت به بهانه اینکه می گفت من پشت و پناه موسی هستم .

پس از مدتی ترسایان (عیسویان) چون چنین دیدند دیگر در ظاهر دین خود را پنهان کردند و در نهان بر دین خود باقی ماندند . وزیری داشت پادشاه که به مکر و حیله گری معروف بود و این چنین که دید به شاه گفت دیگر کشتن کسانی که به ظاهر ترسا هستند بی فایده است و باید کاری کرد که هم در ظاهر و هم در باطن دیگر هیچ مسیحی باقی نماند . از این رو باید مرا شکنجه کنید و زیر چوبه دار ببرید و در آن زمان برای من شفیعی بفرست و مرا از شهر بیرون کن . تا همه مطمین شوند که تو دشمن من هستی و من نیز عیسوی هستم و من میان آنان رفته و فتنه بر پا میکنم . شاه نیز چنین کرد . وزیر به پیش ترسایان رفت با آنها گفت که مسیحی است و توانسته بود دین خود را مخفی کند ولی شاه به اسرار او پی برده و اگر لطف عیسی چاره ساز نبود حالا من دیگر زنده نبودم .

وزیر شروع به صحبت در مورد عیسی و عیسویان کرد و روز به روز تعداد مریدان او اضافه می شد تا تعداد مریدان به صد هزار نفر رسید .

وزیر بصورت مخفیانه آیین مسحیت را به آنان می آموخت و در ظاهر احکام شرع را بیان میکرد و در باطن صفیر می زد و دام می گسترانید . کم کم همه ترسایان دل به وزیر دادند و محبت او را در دل جای دادند و او را نایب عیسی خواندند .

 وزیر حدود شش ماه ( در بعضی نسخ 6 سال) به دور از شاه به کار خود ادامه داد و پناهگاهی شد برای مسیحیان . هر کسی ذوقی داشت در آغاز از سخنان وزیر لذت می برد ، لذتی که تلخی با آن توام بود .

قوم عیسی در آن زمان دوازده امیر داشت . هر فرقه ای پیرو امیری بودند . هر دوازده امیر و همچنین پیروانشان وابسته به آن وزیر شده بودند و به گفتار او اعتماد داشتند . وزیر برای هر چه فتنه انگیزی بیشتر ، برای هر یک از امراء طوماری تهیه کرد که هر یک از دوازده طومار ، با یازده طومار دیگر اختلاف فاحشی داشت . در یکی ریاضت را رکن توبه و شرط رجوع به خدا قرار داده بود و در دیگری ریاضت را رد کرده بود و کاری عبث میدانست . در یکی گفته بود که گرسنگی و بخشش تو از جانب تو بدون توفیق الهی شرک است و در دیگری توکل بر غم و شادی را واجب و هر کاری دیگر را مکر و دام عنوان کرد . خلاصه آنکه آن دشمن عیسی دوازده دفتر تهیه کرد و هر یک را به دوازده فرقه سپرد .

 وزیر باز هم به ترفندی دیگر روی آورد و وعظ را ترک کرده ، خلوت نشینی اختیار کرد . ،پنجاه روزی این کار ادامه داشت و مریدان همه تشنهء دیدار او بودند و هر چه آنها اصرار به شکستن خلوت می کردند ، وزیر بیشتر آنها را از خود دور می کرد تا هر چه بیشتر تشنه شوند . مریدان با خواهش ها و صحبت های خود خواستار شکستن خلوت وزیر بودند ولی وزیر از خلوتگاه خود آواز داد که "عیسی بر من پیغام فرستاده که از همه یاران و مریدانت دوری گزین ، روی به دیوار کن و تنها بنشین حتی از خودت نیز خلوت کن . سپس افزود که بعد از این من اجازه ء سخن گفتن ندارم و کاری با وعظ و خطابه ندارم . خداحافظ دوستان ، من مرده ام  و به آسمان چهارم انتقال یافته ام و نزد عیسی نشسته ام."

وزیر دوازده امیر را جداگانه یکی یکی خواست و به آنها گفت که تو نایب برحق من هستی و جانشین من خواهی بود و دیگر امیران از تو تبعیت خواهند کرد . هر امیری که از تو تبعیت نکرد بگیر و بکش یا زندانیش کن . اما تا زمانی که من زنده ام این موضوع را با کسی در میان مگذار .

بعد از چهل روز وزیر خودکشی کرد و از دست خودش خلاص شد . وقتی مردم از مرگ او با خبر شدند ، برسر گورش قیامتی به پا ساختند و مو کندند و جامه دریدند . یکماه عزاداری پیروان بطول انجامید . پس از آن مردم گفتند ای امیران از میان شما کدامیک جانشین وزیر هستید ؟ تا  با او بیعت کنیم و پیشوای ما شود .

یکی از امیران قدم پیش نهاد و گفت من جانشین آن مردم و نایب عیسی در این روزگارهستم و این طومار برهان حقانیت من است . امیر دیگر نیز چنین کرد . هر دوازده امیر یک به یک طومار خود را بیرون آورده و داعیه جانشینی سر دادند . هر کدام در کنار طومار شمشیری در دست داشت و خود را بر حق میدانست و جنگ عظیمی بین عیسویان آغاز گردید و هزاران کشته بر جای گذاشت .