روزهای اولی که توی این شرکتی که الان هستم ، چون به جز من و آقای مثلاً رئیس اینا کسی نبود شده بودم شنونده خاطراتش ، بعد از 2-3 ماه طوری شده بود که همه خاطره هاش رو حفظ بودم ، حالا این هیچی ، بعد از چند وقت فهمیدیم رئیس اینا بعضی از این خاطرات رو از بچه های دیگه شرکت میشنوه و بعد میاد از طرف اونها برای ما تعریفش میکنه ...

بماند ، این آقای رئیس اینا میگفت که وقتی تازه اومده بود توی این شرکت و با یکی از مهندسان با سابقه که خودش مدیر یه بخش بزرگی از شرکت بود کار میکرد ، هیچوقت فرصت پیشرفت نداشته و بقول خودش رئیسش همیشه میزده توی سرش که پیشرفت نکنه ، به خاطر همین هم ، بعد از چند وقت از اون بخش جدا شد و با هر دوز و کلک و زیرآب زنی که بوده جای یه بنده خدای دیگه رو توی شرکت گرفته ( خودش با افتخار تعریف میکنه که چجوری زیرآب یکی رو زده و بعد با هماهنگی مدیر عامل وقت یه روز که اون بنده خدا میره بیرون برای خرید ، تمام وسایلش رو از اتاقش میریزه بیرون و وسایل خودش رو جایگزین میکنه ) و حالا شده اینی که هست ...

حالا باز این هم بماند ، مدتهاست هر بار که میخوام برم توی کلاسی شرکت کنم این آقای رئیس اینا میگه ای بابا میخوای بری چی کار ؟ ولش کن ، پولت اضافه کرده ؟ بشین سر کارت . خدا رو شکر من هم که این طور مواقع کم نمیارم ، کار خودم رو میکنم .

البته این فقط مختص به من نیست ، همکارم هم که داره فوق لیسانس میگیره ، از این چیزها زیاد شنید ، چند وقتی جناب رئیس اینا عادت کرده بود میرفت و میومد میگفت فلانی بیکار بودی رفتی کارشناسی ارشد شرکت کردی ؟ درس میخونی که چی بشه ؟ الکی علاف نکن خودت رو ...

پیش خودم فکر میکنم یک آدم مثلاً تحصیلکرده چرا چشم دیدن پیشرفت دیگران رو نداره و مدام آیه یأس میخونه ؟ گاهی فکر میکنم شاید از کم بودن شعور اجتماعی و این حرفها باشه ولی بعد میبینم که نه ، برعکس خیلی میفهمه ولی میترسه ، میترسه که قدمهایی که هر کدوم از ما دو تا برمیداریم و جلوتر میریم باعث بشه موقعیتش در برابر ما تضعیف بشه ...

بدم میاد از آدمهایی که اسم خودشون رو میگذارن تحصیلکرده ولی در باطن همون گوسفند چرونی هستند که گوسفندهاشون رو فروختن و از شهرستانهای اطراف تهران اومدن و بقول معروف دری به تخته خورده و به جایی رسیدن ...

پ . ن : دلم نمیخواست این حرفها رو بزنم ولی مزخرفات این مردک این چند وقت بدجور اعصابم رو به هم ریخته بود ...