دبستان ابتدایی ارمغان علم ...
چند روز پیش توی مسیر برگشت به خونه خیلی اتفاقی از مسیری برگشتم که از جلوی دبستانی که توش درس میخوندم رد شدم ...
یه مدرسه کوچیک با 5-6 تا کلاس و یه حیاط کوچیک 100 متری ...
کلی خاطره برام زنده شد ، همیشه با دیدن اونجا اولین چیزی که به ذهنم میرسه مدیر مدرسه است ، آقای صفائی ، یه پیرمرد قدبلند شمالی مهربون با ظاهری شیک و آراسته که کلی خاطره خوب از مهربونیهاش داشتم و دارم ، هیچوقت به هیچکدوم از بچه ها بی احترامی نمی کرد ، حتی اونهایی که همیشه یه پاشون توی دفتر بود ، یه پیرمردی که یه جورایی همه بچه ها به چشم پدربزرگ خودشون بهش نگاه میکردن ...
بعد از اون یاد خانم صادقی ، معلم کلاس اولم افتادم ، خانم جوانی که الان تقریباً سنی ازش گذشته و پیر و شکسته شده ، کسی که همه نوشته هام رو یه جورایی مدیونشم ، کس که هنوز هم گاه گاه که میبینمش دلم میخواد بپرم تو بغلش ...
خانم شاکری ، معلم کلاس دوم ، تنها خاطره ای که ازش دارم اینه که یه روز که میخواست گوشم رو سر ماجرایی بِکِشه انگشتش رو کرد توی چشمم ...
خانم آذربایجان ، معلم سال سوم ، که هنوز صورت مردونه اش و جذبه اش رو به یاد دارم ...
از سال چهارم چیزی یادم نمیاد ، نمیدونم چرا ...
و سال پنجم ، آقای رفعتی ، هنوز آلبوم عکسی رو که به بعنوان جایزه به خاطر نمره های خوبم ازش گرفتم رو دارم ، تنها معلمی که توی تمام دوران تحصیلم ازش توی درس ریاضی 20 گرفتم ...
و آخر از همه ناظم قدکوتاه چاق و بداخلاق ...
دیگه هیچ خبری از اون همه سر و صدا نیست ، از دنبال هم دویدن ها ، از از جنب و جوش و زندگی که توی اون مدرسه کوچیک ( حالا که فکرشو میکنم میبینم واقعاً خونه دوم همه ما بود ) جریان داشت ...
حالا از اون مدرسه ، از اون همه خاطره ، از اون خونه ، از اون شور و شوق و جنب و جوش فقط یه دیوار مونده ، با یه تابلو که روش نوشته دبستان ابتدایی ارمغان علم ...