قطار وارد ایستگاه میشه ، سرعتش کم میشه ، وقتی که کاملاً توقف میکنه ، تصویر پسر و دختری که توی ایستگاه روی صندلی ، تقریباً متمایل به سمت یکدیگه نشستن ، از پشت شیشه در دیده میشه ، درِ قطار باز میشه ، دختر سرش رو پائین انداخته ، صدای فین فینش نشون میده داره گریه میکنه .

پسر که معلومه کلافه است با حالتی که عجز ازش میباره میگه : آخه منِ خر ، منِ الاغ ، منِ بی شعور گفتم بیای بیرون که 10 دقیقه بتونم ببینمت نه اینکه بیای اینجا بشینی گریه کنی ...

دختر سرش رو میاره بالا ، همینجور که اشکهاش دارن سُر میخورن پایین لبخندی گوشه لبش میشینه ...

در قطار بسته میشه ...

چیزی توی دلم فشرده میشه ، قطار وارد تونل میشه ...

پ . ن : گاهی فکر میکنم ما پسرها ( بلانسبت شما ) چقدر احمقیم ...