صبح ساعت 7 دارم میرم سمت شرکت ، سوار تاکسی میشم ، بعد از طی 200-300 متر راننده جلوی 2 تا دختر حدود 14-15 ساله بقول معروف سانتی مانتال توقف میکنه ، سوار میشن ، تاکسی که راه میفته شروع میکنن به حرف زدن ، حرفهای معمولی که بین دخترها رد و بدل میشه ، بعد از چند دقیقه صحبتهاشون رنگ و بوی دیگه ای میگیره .
اولی : راستی امسال ولنتاین چی کار میخوای بکنی ؟ چی میخوای بخری ؟
دومی : نمیدونم هنوز بهش فکر نکردم ، یادش بخیر پارسال محمد چه کادویی برام خریده بود ، حیف که باهاش به هم زدم ...
اولی : تو براش چی خریده بودی ؟
دومی : من یه پیرهن خریدم با یه کراوات و یه گوسفند خوشگل ...
***
توی راه برگشت به خونه مسافتی رو پیاده میام ، 10-12 متر جلوتر از من باز هم یه دختر حدوداً 16 ساله داره برای خودش قدم میزنه ، جلوتر از اون هم با فاصله 5-6 متر 2 تا دختر تو همون سن و سال با هم دارن میرن .
از روبرو 2 تا پسر حدوداً 21-22 ساله دارن میان ، از کنار 2 تا دختر اول رد میشن ، به دختر سومی که میرسن نمیدونم دختره چی بهشون میگه که چشمهاشون نزدیکه از حدقه بزنه بیرون ، دختر سومی به راه خودش ادامه میده ...
یکی از پسرها میگه : مادر ..... ها چه پررو شدن !!!!
از کنار پسرها رد میشم ، دختر سومی حالا خودش رو رسونده به اون دو تای دیگه ، مثل اینکه همدیگه رو میشناسن ، دارن با صدای بلند و لحن چاله میدونی با هم سلام و احوالپرسی میکنم ...
قدمهام رو تند میکنم که زودتر از کنارشون رد بشم ، به چند قدمیشون که میرسم صدای یکی از اون دو تا دختر رو میشنوم که رو به دختر سومی میگه : مریم ، تو زیدِ امیر کفتری ؟
دختر سومی : نه بابا ، اون که جریانش ماله پارساله ، الان با یکی دیگه ام ...
از کنارشون رد میشم و خوشبختانه خیلی زود مسیرمون از هم جدا میشه ...
***
هیچوقت یادم نمیره ترم اول دانشگاه رو ، سر کلاس برنامه نویسی یکی از دخترها میخواست جزوه منو بگیره ، وقتی داشت باهام حرف میزد رنگ و روم پریده بود و دست و پام رو گم کرده بودم ، بنده خدا هی میپرسید چرا رنگت پریده ؟ من هم میگفتم چیزی نیست ...
یا روزی که به واسطه دوستی که از دوران دبیرستان میشناختمش وارد اکیپ پنج نفره ای شدم که دو تا پسر بودیم و 3 تا دختر و قرار بود با هم برگردیم تهران ، توی تمام طول راه از در دانشگاه تا جائیکه سوار ماشین میشدیم سرم رو بلند نکردم ، فکر میکردم تمام شهر چشم شده و داره منو نگاه میکنه ، پیش خودم فکر میکردم اگه یکی از بچه های کلاس منو ببینه چی کار کنم ؟ فردا چجوری بشینم سر کلاس ؟
الان که این چیزها رو میبینم و با وضعیتی که خودم چند سال پیش داشتم مقایسه میکنم فکر میکنم یا من خیلی پَپه و دست و پاچلفتی بودم یا اینها خیلی به اصطلاح Open Mind و امروزی تشریف دارن ...
پ . ن : " خاطره دلبرکان غمگین من " عنوان یکی از نوشته های " گابریل گارسیا ماکز " هست که شخصیت اصلیش توی سن 90 سالگی عاشق یه دختر بچه 14-15 ساله میشه که به خاطر فقر و تنگدستی خودفروشی میکنه و ...