سالگردنامه (4) ...

درست چهار سال پیش ، روز 18 دی ماه 1384 ، ساعت 4:24 عصر ، اولین پست این وبلاگ پابلیش شد ، چهار سال گذشت ، به همین سرعت ، به همین زودی ...

هنوزم که هنوزه وقتی اولین پستهام رو میخونم از خودم خجالت میکشم ، شاید نشونه خوبی باشه ، نشونه اینکه نسبت به چهار سال پیش خیلی عوض شدم ...

توی این چهار سال دوستان زیادی پیدا کردم که از خیلی هاشون خبری ندارم ...

توی این مدت با همدیگه خندیدم ، گریه کردیم ، شاد شدیم ، غمگین شدیم و ....

راستش مدتها بود تصمیم داشتم 18 دی 1388 با شماها خداحافظی کنم و برای همیشه از اینجا برم چون احساس میکردم که دیگه اینجا راحت نیستم و همیشه مجبورم یه جورایی خودم رو سانسور کنم ، تصمیم داشتم یه وبلاگ دیگه بزنم و از صفر شروع کنم ولی ...

ولی هیچوقت نتونستم خودم رو متقاعد به این کار کنم ، همیشه جمله نیلوفر میومد توی ذهنم که میگفت : اینجا دیگه تنها متعلق به تو نیست که میخوای براش تصمیم بگیری ، اینجا متعلق به همه اونهایی هست که میان میخوننش و نظر میدن ...

در هر حال ، به قول معروف مثل اینکه تقدیر بر این است که فعلاً نوشته های من رو اینجا بخونید ...

پ . ن : مثل اینکه قرار نیست اینجا هیچوقت یه قالب درست و جسابی داشته باشه ، صفحه وبلاگ رو که باز میکنم قالب نصفه و نیمه لود میشه ، نمیدونم برای همه همینجوره یا فقط برای من اینطوری میشه ...

آرامش ...

هفته گذشته ( پنجشنبه صبح ) با دوستام رفتم شمال ، بعد از حدود 9 ماه از تهران خارج شدم ، جای همگی خالی ، یه ویلا کرایه کردیم که با دریا 4-5 متر فاصله داشت ، توی مدتی که اونجا بودیم هوا هم به شدت مردونگی کرد و ضد حال نزد ، آرامشی که توی تعطیلات آخر هفته گذشته داشتم برای خودم هم عجیب بود ، خدا رو شکر هیچ کدوم اهل تلویزیون دیدن نبودیم ، دسترسی به اینترنت هم که نداشتیم ، رادیو و موبایل هم تعطیل ...

تنها صداهایی که میشنیدم صدای موج دریا بود و گاهی هم موزیک ...

شب اول که میخواستم بخوابم ، همینجوری که توی تخت دراز کشیده بودم تا مدتها داشتم به صدای برخورد موجها به سنگهای موج شکن گوش میدادم ...

خلاصه اینکه همه خستگی ها و فشارهای روحی و روانی این چند وقته از بین رفتند . تا حدود بسیار زیادی حالم بهتر شده ...

نرگس ...

دلم میخواد یه دسته گل نرگس بخرم ، مثل قدیمها ...

ولی ...

نامبردار تقریباَ اول هفته (9) ...

یک : چهار روز تعطیلی هم گذشت ، به همین سرعت ، به همین سادگی . چهارشنبه گریه ام گرفته بود ، داشتم فکر میکردم این چهار روز رو چیکار کنم که حوصله ام سر نره ، ولی الان تقریباً وقت کم آوردم ...

دو : شانس که نداشته باشی اینجا هم فقط پسرها میان پروفایلت رو میینن ...

سه : حس خوبیه وقتی یه دوست عزیز چند تا کتاب بهت پیشنهاد میکنه که بخونی ، تو هم اسمشون رو روی یه تیکه کاغذ مینویسی و میگذاری جلوی چشم که یادت باشه ، بعد هر وقت اون کاغذ رو میبینی احساس میکنی که چقدر دلت هوای شهر کتاب رو کرده ، چشمهات رو میبندی و تصور میکنی لحظه ای رو که داری بین کتابها راه میری و عنوانهاشون رو نگاه میکنی ......

چهار : گاهی اوقات افکار پلیدانه ای به ذهن آدم میرسه ، در حدی که بعدش حتی از به یاد آوردن اینکه اون فکر از ذهنت گذشته هم وحشت میکنی ...

پنج : یه سوال ، شما حاضرید کل سرمایه زندگیتون رو بدید و برید سفر و حسابی خوش بگذرونید ؟ مثلاً یک ماه برید هاوایی . به نظر ما میارزه ؟ اشتباه نکنید نمیخوام برم هاوایی ، فقط داشتم فکر میکردم بهش ...

شش : تا حالا شده احساس کنید حرفی هست که به هیچ کس نمیتونید بگید ؟

هفت : کاش میفهمیدی بودنت رو به تمام دنیا نمیدادم ، ولی الان ...

هشت : چقدر بده آدم مجبور باشه همیشه خوب باشه ، اینکه مجبور باشی تظاهر کنی به خوب بودن ...

نه : " آدم که تمام زندگیش نمیتونه زندگی کنه . بعضی وقتها هم باید کوتاه بیاد . " (خداحافظ گاری کوپر نوشته : رومن گاری )

ده : همین دیگه ، تا بعد ...

عروسی خوبان ...

دیشب عروسی حمید بود ، همه چیز عالی ، از موزیک و مراسم گرفته تا ...

وقتی عروسی باشه ، مخصوصاٌ این که هم عروس و هم داماد از دوستان صمیمیت باشند و از صمیم قلب دوستشون داشته باشی ، اونوقت یه حس خاصی بهت دست میده که هیچ جور نمیشه شرحش داد ...

فقط میتونم بگم شب فوق العاده ای بود ...

امیدوارم همیشه و در همه حال در کنار هم خوب و خوش و سلامت باشند .

پ . ن : عنوان این پست هیچ ربطی به فیلم همنام آن ندارد .

هندوانه شیرین ...

دخترک کنار مادرش ایستاده و همینجور که مادرش داره باهام حرف میزنه به من خیره شده و با یه لبخندی که تنها چیزی که میشه ازش استنباط کرد خوشحالیِ ناشی از دیدنِ یک همسایه قدیمیه ، به من نگاه میکنه ...

مادرش میگه : سعید جان چرا زن نمی گیری ؟ یعنی تو نمیخوای شیرینی عروسیت رو به ما بدی ؟

میخندم و میگم : مگه بیکارم زن بگیرم ؟ دارم برای خودم راحت و آسوده زندگی میکنم ...

میگه : پسرِ علی داره میره پیش دبستانی ، بجنب تا دیر نشده ...

پیش خودم فکر میکنم ، فکر میکنم به روزهایی که با علی میرفتیم مدرسه ، سالهای دبستان ، دبستان ارمغان علم که الان تبدیل به مخروبه شده ، بعد راهنمایی ، راهنمایی شهید نواب صفوی ، بعد هم سال اول دبیرستان ...

بعد از سال اول دبیرستان که رشته هامون رو انتخاب کردیم از هم دور شدیم ، اولین کنکور بعد از دیپلم هم اسم اون جزو پذیرفته شدگان دانشگاه یکی از شهرهای مرکزی ایران اعلام شد و اسم من هم جزو پذیرفته شدگان یه دانشگاه توی یکی از شهرهای نزدیک تهران ...

فقط گهگاهی همدیگه رو میدیدم ، تا اینکه شنیدم داره ازدواج میکنه ، طی 5-6 سال گذشته هم شاید به تعداد انگشتان یک دست همدیگه رو دیده باشیم ...

علی بهترین دوست دوران بچگیم بود ...

میگم : علی یا دلش خوش بوده یا بیکار بوده که رفته زن گرفته .

دخترک کم کم لبخندش پر رنگ میشه .

یکدفعه میگه : آقا سعید چرا میخوای یه دختر رو از داشتن همسری مثل خودت محروم کنی ؟

مغزم هنگ میکنه ، نمیتونم جوابش رو بدم ، جمله ای که گفته اول خیلی گنگه ، ولی کم کم که توی ذهنم ته نشین میشه میفهمم منظورش چیه ، هنوز لبخند روی لب داره ، یاد زمانی میفتم که هنوز مدرسه میرفتیم ، دختری که حالا روبروم ایستاده و داره با یه لبخند شیطنت بار باهام حرف میزنه یه دختر کوچولوی مو وز وزی و شلخته بود که همیشه سعی میکردم ازش دور باشم ...

بهش میگم : از این هندونه ها خیلی ها سعی کردن زیر بغل من بذارن ولی ...

میخنده و میگه : حیف شما نیست که تنها باشید ؟

دیگه کار داره به جاهای باریک کشیده میشه ، لبخندی میزنم و میام توی اتاق ...

پ . ن : اون دخترک با اینکه 7-8 سالی از من کوچیکتره ولی 2-3 سالی هست ازدواج کرده ، اینو گفتم که فکر بد نکنید .

نتیجه گیری اخلاقی : میدونید چرا همه متأهلین اصرار دارن که مجردها هم به جمع اونها بپیوندن ؟ چون طاقت دیدن خوشی و آزادی اونها رو ندارند و میخوان اونها هم طعم تلخ زندگی متأهلی و محدود بودن رو بچشند ....

بدون شرح ...

پ . ن : هرگونه برداشت و سوءبرداشت از این پست آزاد است .

من و مینا ...

میشینم پشت کامپیوتر ، حوصله هیچ کاری رو ندارم ، توی اینترنت کتابی رو که یک از دوستام خواسته بود سرچ میکنم و میگذارم دانلود بشه ، چند تا آهنگ دانلود میکنم ، میرم توی سایتهای مختلف ، بدون هیچ هدفی میرم توی سایتهای مختلف ، شاید فقط از سرِ وقت گذرونی ...

همچنان بی حوصله هستم ، مینا میاد توی اطاق ، توجهی نمی کنم ، میاد پشتم ، دارم با یکی از دوستان چت میکنم ، به دقت همه چیز رو نگاه میکنه ، میزارم تو حال خودش باشه ، همینطور که به مونیتور خیره شده شروع میکنه با گوشم بازی کردن ...

چیزی نمیگم ، وقتی میبینه من عکس العملی نشون نمیدم ناخنش رو میکشه روی شونه ام ، روی شونه ام احساس سوزش میکنم ، نگاه میکنم ، جای ناخنش قرمز شده ...

بهش میگم مینا نکن اینجوری ...

نگاهم میکنه ، برمیگردم طرفش ، یه خورده تو چشمهام نگاه میکنه بعد روش رو برمیگردونه و طرف دیگه رو نگاه میکنه ، مثلاً میخواد نشون بده دیگه کاری نداره ...

مشغول به کار خودم میشم ، میدونم که هنوز پشتمه ، باز شروع میکنه با گوشم بازی کردن ، میگم نکن دیگه بابا ...

شروع میکنه به کشیدن ریشم ، دردم میگیره ...

نمیدونم چی کار کنم که دست از سرم برداره ، هدفون رو میزارم توی گوشم ، شروع میکنه به کشیدن هدفون ...

عصبانی میشم ، سرم رو تکون میدم ...

بالأخره دست برمیداره و میره ...

پ . ن 1 : فکر بد نکنید ، مینا یه پرنده ( از نوع مقلد ) هست ، 1-2 ماهی هست که یه جوجه اش رو پدر پادشاه گرفته و داریم باهاش سر و کله میزنیم که حرف زدن یاد بگیره ، جدیداً هم که ولش میکنن برای خودش توی خونه میچرخه ، عکسش رو هم براتون توی ادامه مطلب میذارم ...

پ . ن 2 : بازم به معرفت نیلوفر و آسی ...

ادامه نوشته

مینویسم که ...

مینویسم که یادم بمونه ، حتی رنگهای سرد پائیز هم میتونه آدم رو گرم کنه ...

مینویسم که یادم بمونه ، اگر چیزی رو واقعاً از ته دلت بخوای به دست میاریش ...

مینویسم که یادم بمونه ، این تابلو رو هدیه گرفتم ...

مینویسم که یادم بمونه ، احساسم رو وقتی که این تابلو رو دیدم ...

مینویسم که یادم بمونه ، خودم رو ...

پ . ن 1 : این چند خط رو برای خودم نوشتم .

پ . ن 2 : با این پاچه خواریهایی که عمو عزت داره میکنه فکر کنم حالا حالاها در خدمت ما هست ...

تردید ...

من آخر تفاوت مراسم های عزاداری یا شادی مذهبی رو توی این مملکت نفهمیدم ، توی مراسم عزاداری یه شعری میخونن و همه میزنن تو سر و سینه خودشون و های های گریه میکنن ، توی مراسم مولودی خوانی باز همون شعر رو میخونن و همه دست میزنن و ...

پ . ن : تردید خیلی بده ، میخوام تصمیمی بگیرم ولی نمیتونم ...

چراغ های خاموش ...

چراغ که خاموش شد دیگه زمان و مکان هم بی معنی شد ، نمی دیدمش ولی احساسش میکردم ، یه کم رفتم طرفش ، احساس کردم خودش رو کشید کنار ، رفتم جلوتر ، حالا دیگه میتونستم گرمای وجودش رو حس کنم ، صدای نفسهاش که تند شده بود به گوش میرسید ، دستم رو آوردم بالا و از پهلوش ردش کردم ، کمی دستش رو باز کرد ، گفت راحت باش .

گفتم : پیداش نمیکنم ، گفت ای بابا ، همین پشتمه دیگه . هر چی گشتم پیداش نکردم ، گفتم : بیخیال ولش کن . گفت : اه ، خسته شدم ، کار دارم ، زود باید برم ، اینجا هم خیلی گرمه . راست میگفت ، بدجوری گرم بود ، خیس عرق شده بودم ، گفت یه بار دیگه امتحان کن ، گفتم : نمیشه ، ولش کن .

از صداش معلوم بود که ناراحت شده ، گفتم باشه ، پیش خودم داشتم خدا خدا میکردم هر چه زودتر تموم بشه ...

یکدفعه همه جا روشن شد ...

***

مسئول خدمات شرکت در حالی که داشت به زور در آسانسور رو باز میکرد مدام بد و بیراه میگفت به شرکت مربوطه که هیچوقت سروقت برای سرویس ماهیانه آسانسور نمیان ، وقتی در کامل باز شد ، یکی یکی از آسانسور زدیم بیرون ...

مسئول خدمات گفت : از شانس شما زنگ خطر هم از کار افتاده ...

پ . ن ( مخصوص اونهایی که دوزاریشون کارتیه ) : چند وقت پیش توی شرکت برق آسانسور قطع شد و حدود 10 دقیقه اونجا گیر افتاده بودیم .

نوستالژی دوربین دار ...

یادم میاد وقتی که بچه بودم ( حدود 7-8 ساله ) پدربزرگم یه خونه 3 طبقه داشت که طبقه اول ما بودیم ، طبقه دوم پدربزرگم و طبقه سوم هم خاله ی بزرگم ...

اون وقتها روی پشت بوم یه انباری بود که پر بود از خرت و پرت ، بزرگترین سرگرمی من هم این بود که برم اونجا و اونها رو بریزم به هم و غرق بشم توی یک دنیای خیالی که خودم برای خودم میساختم ...

بین اون همه خرت و پرت دو تا چیز از همه بیشتر منو جذب خودشون میکردن ، یکی یه کلاه گیس ( یا به قول امروزی ها پوستیژ ) بود و یکی هم یک تفنگ بادی دیانای دوربین دارِ شماره پنج و نیم ( آلمانی ) بود که مالِ زمانی بود که پدر پادشاه مجرد بوده و گهگاه میرفته شکارِ مرغابی ...

خلاصه اینکه اون تفنگ رو خیلی دوست داشتم ، با اینکه اکثر قسمتهای فلزیش زنگ زده بود و پوسته پوسته شده بود ولی باز هم حاضر نبودم اون رو با هیچ اسباب بازی دیگه ای عوض کنم ، هر وقت از من غافل میشدن میرفتم توی انباری و خودم رو با تفنگ سرگرم میکردم ، از توی دوربینش اینور و اونور رو نگاه میکردم و به خیال خودم باهاش شکار میکردم ...

پدرپادشاه ما هم هروقت میفهمید اینجانب رفتم سراغ تفنگ کلی دعوام میکرد و میگفت دیگه حق نداری بهش دست بزنی وقتی میپرسیدم چرا میگفت چون مجوز نداره و نگهداریش غیر قانونیه ، خلاصه اینکه یه جورایی اون تفنگ شده بود بزرگترین رازِ دنیایِ بچگی من ...

زمان گذشت و گذشت تا اینکه یکی از پسرخاله هام که شمال زندگی میکرد تفنگ رو دید و به پدر پادشاه گفت شمال آشنا داره و میتونه تفنگ رو بده که درستش کنن و بعد برگردونتش ، پدر پادشاه هم قبول کرد و تفنگ رو داد بهش .

مدتی که گذشت دیدم خبری از تفنگ نشد ، هر چقدر هم پیگیر میشدم بهم جواب سربالا میدادن ، تا اینکه یه روز پدرپادشاه به خیال خودش خواست خیال منو راحت کنه و گفت وقتی دیدم فلانی تفنگ رو تعمیر کرده دیگه دلم نیومد ازش بگیرمش و گفتم برش داره برای خودش ...

اون لحظه مونده بودم هاج و واج ، از یک طرف میدیدم کلی از خاطرات گذشته ام دود شده و رفته هوا ، از طرفی به فکر این بودم که چرا وقتی پدرپادشاه دید من اینقدر اون تفنگ رو دوست دارم باز دادش به کس دیگه ...

هنوزم که هنوزه هر وقت میرم خونه پسر خاله محترم و تفنگ رو میبینم کلی دلم میسوزه ...

عید که رفته بودیم شمال ، یه روز که رفته بودیم بازار رسیدیم به یه مغازه فروش وسایل شکار ، همینجوری که داشتم اینور و اونور رو نگاه میکردم چشمم خورد به یک تفنگ مثل همونی که ما داشتیم با این تفاوت که دوربین نداشت این یکی ، پدرپادشاه رو صدا کردم و تفنگ رو نشونش دادم ، لبخندی زد و سرش رو تکون داد ، من که حرصم گرفته بود از فروشنده قیمتش رو پرسیدم ...

قیمت تفنگ بدون دوربین چهارصد و پنجاه هزار تومان ...

کم کم این موضوع داشت فراموشم میشد تا اینکه چند شب پیش یهو پدر پادشاه برگشت گفت سعید امروز رفته بودم سمت بهارستان توی فلان پارک یه کاسکو گرفتم .

خندیدم و گفتم بنده خدا اونی که کاسکو از دستش فرار کرده الان چه حالی داره ، بعد گفتم حالا کجا هست ؟

پدرپادشاه خیلی ریلکس جواب داد : دادم به یکی از دوستهام ...

من :

پ . ن 1 : این روزها هر کسی یه جوری روی اعصابمه ولی این کار پدرپادشاه مثل این بود که یکی با کفش پاشنه بلند بیاد رو مخم قدم بزنه ، الان به شدت کُفریم از دست این بذل و بخشش های پدرپادشاه ...

پ . ن 2 : میدونم خیلی روده درازی کردم ...

در باب وجود موجودی عجیب الخلقه شبیه به انسان ...

روزهای اولی که توی این شرکتی که الان هستم ، چون به جز من و آقای مثلاً رئیس اینا کسی نبود شده بودم شنونده خاطراتش ، بعد از 2-3 ماه طوری شده بود که همه خاطره هاش رو حفظ بودم ، حالا این هیچی ، بعد از چند وقت فهمیدیم رئیس اینا بعضی از این خاطرات رو از بچه های دیگه شرکت میشنوه و بعد میاد از طرف اونها برای ما تعریفش میکنه ...

بماند ، این آقای رئیس اینا میگفت که وقتی تازه اومده بود توی این شرکت و با یکی از مهندسان با سابقه که خودش مدیر یه بخش بزرگی از شرکت بود کار میکرد ، هیچوقت فرصت پیشرفت نداشته و بقول خودش رئیسش همیشه میزده توی سرش که پیشرفت نکنه ، به خاطر همین هم ، بعد از چند وقت از اون بخش جدا شد و با هر دوز و کلک و زیرآب زنی که بوده جای یه بنده خدای دیگه رو توی شرکت گرفته ( خودش با افتخار تعریف میکنه که چجوری زیرآب یکی رو زده و بعد با هماهنگی مدیر عامل وقت یه روز که اون بنده خدا میره بیرون برای خرید ، تمام وسایلش رو از اتاقش میریزه بیرون و وسایل خودش رو جایگزین میکنه ) و حالا شده اینی که هست ...

حالا باز این هم بماند ، مدتهاست هر بار که میخوام برم توی کلاسی شرکت کنم این آقای رئیس اینا میگه ای بابا میخوای بری چی کار ؟ ولش کن ، پولت اضافه کرده ؟ بشین سر کارت . خدا رو شکر من هم که این طور مواقع کم نمیارم ، کار خودم رو میکنم .

البته این فقط مختص به من نیست ، همکارم هم که داره فوق لیسانس میگیره ، از این چیزها زیاد شنید ، چند وقتی جناب رئیس اینا عادت کرده بود میرفت و میومد میگفت فلانی بیکار بودی رفتی کارشناسی ارشد شرکت کردی ؟ درس میخونی که چی بشه ؟ الکی علاف نکن خودت رو ...

پیش خودم فکر میکنم یک آدم مثلاً تحصیلکرده چرا چشم دیدن پیشرفت دیگران رو نداره و مدام آیه یأس میخونه ؟ گاهی فکر میکنم شاید از کم بودن شعور اجتماعی و این حرفها باشه ولی بعد میبینم که نه ، برعکس خیلی میفهمه ولی میترسه ، میترسه که قدمهایی که هر کدوم از ما دو تا برمیداریم و جلوتر میریم باعث بشه موقعیتش در برابر ما تضعیف بشه ...

بدم میاد از آدمهایی که اسم خودشون رو میگذارن تحصیلکرده ولی در باطن همون گوسفند چرونی هستند که گوسفندهاشون رو فروختن و از شهرستانهای اطراف تهران اومدن و بقول معروف دری به تخته خورده و به جایی رسیدن ...

پ . ن : دلم نمیخواست این حرفها رو بزنم ولی مزخرفات این مردک این چند وقت بدجور اعصابم رو به هم ریخته بود ...

پست آبکی  ...

اصلاً  حال و حوصله نوشتن رو ندارم ولی مدام این حس رو دارم که باید بنویسم و خودم رو خلاص کنم ، از چیزی که توی وجودمه و نمیدونم چیه ...

برعکس حسی که موقع نوشتن پست قبل داشتم و پر از انرژی بودم ( که خیلی از دوستان برداشتشون از اون پست دقیقاً برعکس اون چیزی بود که من میخواستم بگم ) الان احساس میکنم که باز خالی شدم ، از همه چیز ، از انرژی ، انگیزه و شور و شوق ...

خودم رو سرگرم می کنم ، با مرتب کردن موزیک هام ، نزدیک 60 گیگ آهنگ رو ریختم روی هارد کامپیوتر و آلبوم به آلبوم مرتب میکنمشون ، از اسم فایلها و فولدرها گرفته تا کاور و ...

خودم رو سرگرم میکنم که حواسم نره پی این هیاهویی که هیچ امیدی به آخرش ندارم ، خودم رو سرگرم میکنم که فکر نکنم به حرف اون کسانی که تا چند وقت پیش میخواستم راضیشون کنم که توی حما*سه شرکت کنند ...

از اینها گذشته ، گلی به گوشه جمالشون که حال خراب ما رو درک میکنن و سرکوفتی بهمون نمیزنن ...

گاهی هم فیلم میبینم ، تک و توک ، برای بیرون اومدن از این دنیای لعنتی و رفتن به اون دنیای ایده آلی که دوست داری توش باشی بهترین کاره ، به شرطی که فیلمت رو درست انتخاب کنی ، نه اینکه چیزی رو ببینی که بدتر بره روی اعصابت ...

این روزها بیشتر از همیشه دارم تنهایی رو حس میکنم ...

این پست هم از اون پستهای آبکی شد که قشنگ معلومه زورکی نوشتم ...

تا حالا شده ...

تا حالا شده بیای بشینی پشت کامپیوتر ، شروع کنی به نوشتن ، هی بنویسی ، هی بنویسی ، هی بنویسی ... ولی آخرش همه رو پاک کنی ؟؟؟

تا حالا شده دلت بخواد حرف بزنی ولی ندونی چی میخوای بگی ؟

تا حالا شده پر از انرژی باشی ولی ندونی با این انرژی چی کار کنی ؟

تا حالا شده دلت چیزی بخواد ولی عقلت همون چیز رو پس بزنه ؟

پ . ن : از وقتی که میام خونه تا آخر شب که میخوام بخوابم گوشی توی گوشمه ، دیگه حالم داره از این همه هیاهو و جنجال به هم میخوره ...

رسوب ...

روحم در جسمم رسوب کرده ، مثل شن نرمی که توی رودخونه ها ته نشین میشه ...

پ ن : کاش من هم سیاه و سفید بودم ، رنگی بودن هیچ خوب نیست ...

به همین سادگی ...

به این نتیجه رسیدم که وقت گذاشتن برای دوست و رفیق کاملاً کار بیخودیه ، هر چقدر هم به دوستانت بهاء بدی و سعی کنی اوضاع اونجوری پیش بره که اونها دوست دارند ، در عوض راحتتر قید تو رو میزنند و کاری رو میکنند که نباید بکنند ( لفظ عامیانه اش میشه به قیمت یک کیلو خیار میفروشنت ) ....

به همین سادگی ...

دندونپزشکی ...

امروز بعد از مدتها ( فکر کنم حدود 4-5 سال ) رفتم دندونپزشکی ، راستش یه جورایی همیشه از دندونپزشکی بدم میومده ، خاطره های بدی که از دوران بچگی و دردسرهایی که بابت دندونهام کشیدم دارم باعث میشه رغبت زیادی برای رفتن پیش دکتر دندونپزشک نداشته باشم ، به خاطر همین همیشه وقتی میرم دکتر که دندونم درد گرفته باشه یا توش خالی شده باشه ...

الغرض ، از مدتها پیش چند تا از دندونهام مشکل پیدا کرده بود و مثل همیشه هی امروز و فردا میکردم برای دکتر رفتن ، تا اینکه امروز بالأخره دل رو زدم به دریا و برای اولین بار تنهایی رفتم دکتر ، از صبح بدجور استرس داشتم ، مدام به ساعت نگاه میکردم ، شده بودم شبیه آدمهای گناهکار که منتظر اجرای حکمشون هستند . خلاصه تا ساعت 4 شرکت بودم و بعد هم راه افتادم سمت مطب . از اونجا که اولین بار بود پیش این دکتر میرفتم از قبل برای خودم مجسم میکردم که محیط مطب چجوریه و دکتر چجور آدمیه و الی آخر ...

وقتی رسیدم اونجا ، دیدم دکتر یه عاقله مرد با موهای جوگندمی و رفتاری آروم و موقر ، سرتون رو درد نیارم ، وقتی روی اون صندلی کذائی خوابیدم و داشتم آماده میشدم دیدم دکتر رفت و از جایی که نمیدیدم ضبط صوتی ( که اون رو هم نمیدیدم ) روشن کرد و ...

آهنگ معروف شهر قصه پیچید توی مطب ،

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه ...

پیش خودم گفتم ایول عجب دکتر باحالی ، خلاصه همینجوری که اون ضبط صوت ( یا هر وسیله صوتی دیگه ای که بود ) داشت آهنگهای قدیمی رو پخش میکرد دکتر هم مشغول به کار شد و ...

راستش اصلاً نفهمیدم چی کار کرد ، کاملاً راحت و آروم بودم ، دکتر هم گهگاهی چیزهایی میگفت و در مورد دندونهام توضیحاتی میداد ولی من گوشم به موزیک بود ...

خیلی وقتها محیط اطراف میتونه تأثیر زیادی توی نگاه ما نسبت به هر چیز یا هر کسی داشته باشه ، وقتی جایی میری که اونجا چیزی وجود داره که تو بهش علاقه داری اون مکان خاص میتونه برات جذاب باشه ، حتی بدون اینکه جذابیت خاصی داشته باشه و بالعکس ...

پ . ن 1 : توی سالن انتظار دو تا پسر بچه ( حدوداً 23-24 ساله ) نشسته بودند که به طرز کاملاً وقیحانه ای جلوی دیگران داشتن با موبایل با دختری که گویا تازه بهش شماره داده بودند صحبت میکردند ، اصلاً انگار نه انگار که به جزء اون دو تا آدم دیگه ای توی این دنیا هست ، کاملاً راحت ...

پ . ن 2 : متنفرم از مردایی که وقتی با زنشون میرن بیرون ، جلوتر از زنشون راه میرن ، وقتی میگم متنفرم یعنی یه چیزی در این حد که اگر دستم برسه میزنم سر و صورتشون رو میارم پایین ... 

سایه ...

سایه ، تا وقتی سایه است که هوا آفتابی باشه ، وقتی هوا ابری بشه دیگه سایه ای وجود نداره ، اونوقت تو تنهایی ...

پ . ن 1 : یک صفحه نوشتم ولی آخرش تصمیم گرفتم فقط همین دو خط رو پست کنم ، چراش بماند ، همیشه که همه چیز رو نباید صاف و پوست کنده براتون بگم ...

پ . ن 2 : برداشت برای عموم آزاد است ، هر فکری میخوای میتونی بکنی ، صاحب اختیاری ...

سینوهه ...

نمیدونم دقیقاً چه سالی بود که برای اولین بار کتاب سینوهه رو خوندم ، فکر کنم حدود 14-13 سالگی بود ، تنها چیزی که یادم مونده اینه که نزدیک به 20-25 بار خوندمش ، هر بار هم که میخوندم با اینکه میدونستم آخر داستان چی میشه ولی منتظر بودم که شاید این بار آخرش جورِ دیگه ای تموم بشه ، یه جورایی با سینوهه زندگی کردم ، با خوشی هاش خندیدم و با غصه هاش گریه کردم ، هر بار که به اون قسمت میرسیدم که دنبال دختری که دوستش داشت به جزیره کرت و اون غارِ کذائیش میرفت آرزو میکردم کاش دخترک هنوز زنده باشه ...

بماند ، فکر کنم هر کس این کتاب رو خونده اون قسمت که سینوهه در مورد اسم خودش و تأثیری که اسمش روی زندگیش و بخت و اقبالش گذاشته صحبت میکنه رو به یاد داره .

شاید اون وقتها که سینوهه جزئی جدانشدنی از زندگیم شده بود زیاد باور نداشتم که اسم شخص میتونه روی بخت و اقبالش و شخصیتش تأثیر بگذاره ولی هر چی زمان گذشت بیشتر به این مسئله اعتقاد پیدا کردم که اسم شخص میتونه یه جورایی نشاندهنده شخصیت ، ذات و سرنوشتِ اون فرد باشه .

زمان گذشت و گذشت تا امروز که چهار نفر از دوست داشتنی ترین دوستانم یک اسم رو دارن ، اولینشون که میتونم بگم تا سال سوم دبستان تنها دوست واقعیم بود و دومی و سومی و چهارمی هم که توی این 2-3 سال اخیر باهاشون آشنا شدم و هر کدوم یه جوری جاشون رو توی دلم باز کردن و باعث شدن اون اسم یه جورایی برای من مقدس و پرستیدنی باشه ...

حالا که خوب فکر میکنم میبینم سینوهه حق داشته ، اسم شخص میتونه سرشت و شخصیتش رو نشون بده ، همونقدر که بعضی اسمها حس خوبی رو در من نسبت به شخص ایجاد میکنه بعضی اسمها هم میتونه باعث بشه از همون دیدار اول نسبت به شخصش احساس خوبی نداشته باشم و ازش دوری کنم ...

مخلص کلام ، بعضی اسم ها باعث میشن اشخاص از اون چیزی که هستند برای من عزیزتر بشن ...

عیدانه ...

یک : همیشه شروع هر چیزی دست خود آدم نیست ، ولی چطور پیش رفتن ( یا چطور پیش بردن ) اون جریان خیلی وقتها میتونه در اختیار شخص باشه ، البته اگر بخواد و براش مهم باشه که توی اتفاقاتی که براش میفته و آینده اش نقش داشته باشه ...

توی این چند سال همیشه سعی کردم وقتی سال جدید شروع میشه همه کارها رو جوری انجام بدم که همه چیز همونجوری پیش بره که خودم میخوام ، ولی همیشه بعد از یه مدتی اتفاقاتی میفته که همه چیز از کنترل خارج میشه و ...

نمیخوام زیاد روی این موضوع دقیق بشم ولی فکر کنم امسال هم هیچ فرقی با سالهای دیگه نمیکنه تنها فرقش اینه که از همین الان همه چیز از کنترل خارج شده ...

دو : روز اول فروردین رفتیم شمال ( سمت زیباکنار ) تا روز پنجم فروردین اونجا بودیم بعد از همون جا رفتیم سمت محمودآباد و تا نهم فروردین هم محمود آباد بودیم و بعد برگشتیم تهران ، فکر کنم یه چیزی حدود 1200 کیلومتر مسافت میشه ، توی کل این مسیر که از غرب تهران شروع شد و به شرق تهران ختم شد خسته کننده ترین و طولانی ترین قسمتش مسیر زیباکنار به محمود آباد ( حدود 270 کیلومتر ) بود که حدود 8 ساعت طول کشید ، ولی در کل خیلی خوش گذشت چه زیباکنار و چه محمودآباد ...

سه : این دو هفته تعطیلات بطور کاملاً غیر ارادی به دو قسمت تقسیم شد ، از اول مسافرت تا آخر مسافرت که وقتهایی که بیکار بودم رو مشغول کتاب خوندن بودم وقتی هم که اومدیم تهران تا اونجا که تونستم فیلم دیدم ، خوب بود ، لذت کافی بردیم ، میشه گفت امسال یکی از اون سالهایی بود که از تعطیلاتم کامل استفاده کردم ...

چهار : فکر کنم طبق معمول فردا مراسم پانزده به در داریم ، ساعت 9 صبح همه جمع میشن توی لابی و مشغول تعریف خاطرات عیدشون میشن ...

پنج : چند تا دوست جدید پیدا کردم ، خیلی وقت بود که لذت پیدا کردن یک دوست جدید رو فراموش کرده بودم ...

شش : سال نوی همگی مبارک ، امیدوارم سال خوب و شادی در پیش داشته باشید ...

شکار ( آخرین پست سال 1387 ) ...

امروز توی راه برگشت به خونه صحنه بدی رو دیدم ، نزدیک ورودی مترو 30-40 نفر کنار خیابون ایستاده بودند و داشتند اون سمت خیابون رو نگاه میکردند ، وقتی اونور رو نگاه کردم دیدم یکی از در*جه*دارهایِ نیر*ویِ انت*ظامی یه پسر حدود 30-35 ساله رو دستبند زده و روی شکم خوابونده کنار خیابون و پای راستش رو هم گذاشته بود بین دو تا کتفش تا نتونه بلند بشه و هی اینور و اونر رو نگاه میکرد ، وقتی اون صحنه رو دیدم دقیقاً یاد عکسهایی افتادم که از صحنه های شکار حیوانات توی آفریقا دیده بودم ...

پ . ن 1 : اول باید از کلیه دوستانی که توی پست قبل نهایت لطف رو به من داشتند و اسم کل یوم حیوانات باغ وحش رو روی من گذاشتند تشکر کنم ، در اولین فرصت خدمت تک تک شما میرسم ...

پ . ن 2 : این روزها یه کم سرم شلوغه ، از خونه تکونی گرفته تا کارهای داداش کوچیکه که دقیقاً یک هفته پیش سربازیش تموم شد ، یادتونه پست زده بودم رفت سربازی ؟ 19 ماه مثل برق گذشت ، البته شانسی که آورد دو ماه بهش کسری خورد وگرنه باید تا اردیبهشت میرفت و میومد ، تموم شدن سربازی برادرم شاید بیشتر از همه برای مادرم مهم بود ، بیشتر از اینکه برای برادرم خوشحال باشم برای مادرم خوشحالم ...

پ . ن 3 : کل یوم فیلمهایی که توی اسکار امسال شرکت داشتند رو گرفتم ( به جز یکی دو تا که پیدا نکردم ) ولی به جز Wall E ، بنجامین باتن و میلیونر زاغه نشین هنوز هیچکدوم رو ندیدم ، نزدیک 30-40 تا فیلم روی Case گذاشتم که ببینم ولی وقت نمیشه ، هر 3-2 روز فقط میرسم یکی از اونها رو ببینم ...

پ . ن 4 : تعطیلات ما رسماً از امروز شروع شد ، فردا و پس فردا رو در مرخصی به سر میبریم ، مشغولیات هم که در حد وفور یافت می شود ( البه مشغولیات از نوع بچه مثبتی ) ...

اسب یا گوسفند ...

گاهی فکر میکنم ، دوست داشتن برای من شده یک جاده یک طرفه که مثل اسب دارم توش چهارنعل میرم ...

پ . ن : شاید هم مثل گوسفند ...

اینم از تغییر و تحول ...

این هم از تغییر و تحولی که خبرش رو داده بودم ، بالأخره بعد از مدتها قالبی رو پیدا کردم که بتونه نظرم رو به خودش جلب کنه ...

امیدوارم Server این یکی حداقل به این زودی ها نپکه ، قالب قبلی که بدجوری ما رو توی خماری گذاشت ...

پ . ن : قابل توجه دوستانی که بیخودی ذوق زده شده بودند و شایعه پراکنی میکردند

دی وی دی جادویی ...

یادتونه چند سال پیش سریالی پخش میشد به اسم کت جادویی ؟؟؟ توی اون سریال رامبد جوان یه کت داشت که هر وقت پول لازم داشت دست میکرد توی جیبش و هر چقدر که دلش میخوات پول درمیاورد ...

حالا شده داستانِ من ، چند وقت پیش یه دی وی دی رسید دستم که حدود پنج هزار و خورده ای کاور فیلمهای سینمایی ( البه بصورت فایل Jpeg ) توش بود ، اون زمان ، حدود 10-15 تا فیلم داشتم که کاور نداشتن ، کاور همه اونها رو تونستم توی اون دی وی دی پیدا کنم ، از اون وقت تا حالا هروقت فیلم جدیدی به دستم میرسه ، میرم و یه نگاهی به کاورها میندازم ، یه جورایی انتظار دارم مثل همون کت جادویی رامبد جوان ، کاور فیلم رو از توی دی وی دی پیدا کنم ...

یکی دو بار هم نبود که بگم اتفاقیه ، البته الان دیگه زیاد سراغ دی وی دی کذایی نمیرم ولی باز وقتی یه فیلم میاد دستم فکرم میره پیش دی وی دی و عکسهاش ...

پ . ن 1 : مثل اینکه هیچ کس پست قبل رو درست نخونده ، این قسمت رو دوباره بخونین " کتاب کوریِ ساراماگو رو از کیفم بیرون میارم و تا وقتی که قهوه حاضر بشه شروع میکنم به خوندن آخرین صفحه هاش " ... زیر قسمت مهم خط کشیدم که دقت کنید بهش .

خب ، حالا باز به نظر شما من کلِ کتاب رو توی کافی شاپ  خوندم ؟ یعنی این خط رو اینقدر بد نوشتم که همه فکر کردند من کل کتاب رو توی کافی شاپ خوندم ؟؟؟

پ . ن 2 : هر بار که میام اینجا و میگم که همه چیز خوب پیش میره و مشکلی ندارم هر چی مشکل ، بدبختی و دردسر تو دنیا هست میریزه سرِ من ، شما جای من بودید چی فکر میکردید ؟

پ . ن 3 : یه سوالِ فنی ، به لینکهایی که توی قسمت پیوندهای روزانه میگذارم سر میزنید یا نه ؟ اکثر لینکهایی که توی یاهو مسنجر برام میاد و به نظرم جالب میاد رو اونجا میگذارم ...

پ . ن 4 : به احتمال 99 درصد ، تا آخر این هفته شاهد یک سری تغییر و تحول خواهیم بود ...

کافی شاپ ...

هنوز یک ربع مونده تا ساعت 6:00 ، برای خودم دارم قدم میزنم ، کم کم سنگینی کتابی که توی کیفمه و اون یکی ، که همین 1-2 ساعت پیش از شهر کتاب خریدم و توی پلاستیک با آرم شهر کتاب ونک دستم گرفتم ، خستم میکنه ، سر راهم چند تا کافی شاپ هست ، یکیشون رو انتخاب میکنم و میرم داخل ، از منوی رنگارنگ کافی شاپ یه قهوه ترک انتخاب میکنم ، کتاب " کوری " ساراماگو رو از کیفم بیرون میارم و تا وقتی که قهوه حاضر بشه شروع میکنم به خوندن آخرین صفحه هاش ، وقتی قهوه رو میارن هنوز 2-3 صفحه ای از کتاب باقی مونده ، همینطور که دارم کتاب میخونم گهگاه از گوشه چشم نگاهی میندازم به دختر و پسری که چند تا میز اونطرف تر نشستن و مشغول صحبت هستند ، دخترک هر از چند گاهی برمیگرده و به من نگاه میکنه ، خودم هم از ژست روشنفکرانه ای که گرفتم خنده ام میگیره ، کمی شکر توی قهوه میریزم و آروم در حالی که کتاب توی دستمه با قاشق همش میزنم ، آخرین صفحه های کتاب رو هم که میخونم دیگه وقت خوردن قهوه رسیده ، کتاب رو آروم میبندم و میگذارم یه گوشه ، مشغول خوردن قهوه میشم ، بعد هم چند دقیقه ای خودم رو با شکلهایی که باقی مانده قهوه روی دیواره های فنجان کوچک ایجاد کرده مشغول میکنم و بعد بلند میشم و وسایلم رو جمع میکنم و بعد از حساب کردن قهوه ، چند دقیقه با مدیر کافی شاپ در مورد برگزاری جشن تولد صحبت میکنم و بعد از کافی شاپ میزنم بیرون ...

خنده ام میگیره ، از این که کسی نفهمید برار فرار از سرما و وقت گذرونی رفتم و تنها نشستم توی کافی شاپ ، کاری که تا حالا نکرده بودم ...

پ . ن : تند یا کند ، بیشتر چیزها داره خوب پیش میره ...

گدایی مدرن ...

حدوداً سال 77 یا 78 بود ( دقیق یادم نیست ) ، یه روز طبق عادت همیشگی با یکی از دوستان دوره دبیرستان رفته بودیم بیرون بگردیم ، همینجور که داشتیم قدم میزدیم و حرف میزدیم یه آقای حدود 34-35  ساله با ظاهری تقریباً موجه اومد جلو و بعد از کلی مقدمه چینی و معذرت خواهی گفت : پولم رو دزد زده و نمیتونم برگردم خونه ، اگر لطف کنید 200 تومن به من بدید که بتونم با اتوبوس خودم رو برسونم خونه ...

راستش اون موقع پول خورد توی جیبم نبود که بهش بدم ، گفتم شرمنده من پول خرد ندارم .

در کمال پررویی گفت : اشکال نداره ، برید یکی از این مغازه ها خرد کنید .

من هم که دیگه نمیتونستم چیزی بگم رفتم و یه هزار تومنی دادم و 5 تا دویست تومنی گرفتم ، وقت از مغازه اومدم بیرون مثل این احمق ها هر پنج تا دویست تومنی رو گذاشتم کف دستم و دراز کردم جلوش ، اون هم نامردی نکرد و هر پنج تاش رو برداشت و رفت ...

من و دوستم مونده بودیم هاج و واج ...

از اون به بعد دیگه هیچوقت به کسانی که تحت هر عنوانی توی خیابون جلوم رو میگیرن و تقاضای پول کرایه یا غذا یا خرج برگشت به شهرستان رو میکنند توجهی نکردم و از کنارشون رد شدم .

الان که داشتم میومدم خونه ، وقتی از ایستگاه مترو اومدم بیرون یه پسر جوون حدود 16-17 ساله با ظاهری شیک و تر و تمیز جلوم رو گرفت و همون بهونه رو آورد ، یه ببخشید گفتم و رد شدم ، بعد از 100 متر یکی دیگه اومد سراغم ، این یکی هم شیک تر بود و هم سمج تر ، با موهایی که مثل برق گرفته ها هر کدوم یه سمت رفته بود ، تا مسافتی دنبالم اومد و هی گفت باید تا فلان جا برم هر چی به بابام زنگ میزنم نمیاد دنبالم و از این حرفها ...

هر کاری کرد اصلاً بهش توجهی نکردم ، قدمهام رو تند کردم و اون هم بعد از 2-3 دقیقه دست از سرم برداشت و رفت سراغ یکی دیگه ...

نمیدونم اینها چطوری روشون میشه این کار رو بکنن ، حتی اگر بگیم واقعاً راست میگن و کلکی تو کارشون نیست باز هم خیلی رو میخواد که بری دستت رو جلوی کسی دراز کنی ...

گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم اگر یه همچین موقعیتی برای خودم پیش بیاد چی کار میکنم ؟ همیشه هم به یک نتیجه میرسم ، اینکه اگر شده از این سر تهران تا اون سر تهران هم پیاده برم هیچوقت این کار رو نمیکنم ...

پ . ن : جدیداً خیلی پرحرف شدم ، پستهام هم طولانی شده ، همین الان 3 تا موضوع بود که میخواستم ازشون بنویسم ولی دیدم خیلی طولانی میشه دیگه ...

دلبرکان نه چندان غمگین ...

صبح ساعت 7 دارم میرم سمت شرکت ، سوار تاکسی میشم ، بعد از طی 200-300 متر راننده جلوی 2 تا دختر حدود 14-15 ساله بقول معروف سانتی مانتال توقف میکنه ، سوار میشن ، تاکسی که راه میفته شروع میکنن به حرف زدن ، حرفهای معمولی که بین دخترها رد و بدل میشه ، بعد از چند دقیقه صحبتهاشون رنگ و بوی دیگه ای میگیره .

اولی : راستی امسال ولنتاین چی کار میخوای بکنی ؟ چی میخوای بخری ؟

دومی : نمیدونم هنوز بهش فکر نکردم ، یادش بخیر پارسال محمد چه کادویی برام خریده بود ، حیف که باهاش به هم زدم ...

اولی : تو براش چی خریده بودی ؟

دومی : من یه پیرهن خریدم با یه کراوات و یه گوسفند خوشگل ...

***

توی راه برگشت به خونه مسافتی رو پیاده میام ، 10-12 متر جلوتر از من باز هم یه دختر حدوداً 16 ساله داره برای خودش قدم میزنه ، جلوتر از اون هم با فاصله 5-6 متر 2 تا دختر تو همون سن و سال با هم دارن میرن .

از روبرو 2 تا پسر حدوداً 21-22 ساله دارن میان ، از کنار 2 تا دختر اول رد میشن ، به دختر سومی که میرسن نمیدونم دختره چی بهشون میگه که چشمهاشون نزدیکه از حدقه بزنه بیرون ، دختر سومی به راه خودش ادامه میده ...

یکی از پسرها میگه : مادر ..... ها چه پررو شدن !!!!

از کنار پسرها رد میشم ، دختر سومی حالا خودش رو رسونده به اون دو تای دیگه ، مثل اینکه همدیگه رو میشناسن ، دارن با صدای بلند و لحن چاله میدونی با هم سلام و احوالپرسی میکنم ...

قدمهام رو تند میکنم که زودتر از کنارشون رد بشم ، به چند قدمیشون که میرسم صدای یکی از اون دو تا دختر رو میشنوم که رو به دختر سومی میگه : مریم ، تو زیدِ امیر کفتری ؟

دختر سومی : نه بابا ، اون که جریانش ماله پارساله ، الان با یکی دیگه ام ...

از کنارشون رد میشم و خوشبختانه خیلی زود مسیرمون از هم جدا میشه ...

***

هیچوقت یادم نمیره ترم اول دانشگاه رو ، سر کلاس برنامه نویسی یکی از دخترها میخواست جزوه منو بگیره ، وقتی داشت باهام حرف میزد رنگ و روم پریده بود و دست و پام رو گم کرده بودم ، بنده خدا هی میپرسید چرا رنگت پریده ؟ من هم میگفتم چیزی نیست ...

یا روزی که به واسطه دوستی که از دوران دبیرستان میشناختمش وارد اکیپ پنج نفره ای شدم که دو تا پسر بودیم و 3 تا دختر و قرار بود با هم برگردیم تهران ، توی تمام طول راه از در دانشگاه تا جائیکه سوار ماشین میشدیم سرم رو بلند نکردم ، فکر میکردم تمام شهر چشم شده و داره منو نگاه میکنه ، پیش خودم فکر میکردم اگه یکی از بچه های کلاس منو ببینه چی کار کنم ؟ فردا چجوری بشینم سر کلاس ؟

الان که این چیزها رو میبینم و با وضعیتی که خودم چند سال پیش داشتم مقایسه میکنم فکر میکنم یا من خیلی پَپه و دست و پاچلفتی بودم یا اینها خیلی به اصطلاح Open Mind و امروزی تشریف دارن ...

پ . ن : " خاطره دلبرکان غمگین من " عنوان یکی از نوشته های " گابریل گارسیا ماکز " هست که شخصیت اصلیش توی سن 90 سالگی عاشق یه دختر بچه 14-15 ساله میشه که به خاطر فقر و تنگدستی خودفروشی میکنه و ...

بدون شرح (2) ...

مرد معمولی سه ساله شد ...

همین ...

سلام آقاجون ...

سلام آقاجون ، خوبی ؟ چه خبر ؟ چند وقتی هست کم پیدا شدی !!! دیگه مثل قبل نمیای سراغم ، راست و دروغش رو نمیدونم ولی هر چند وقت یه بار خبرش بهم میرسه که سراغ کی میری ، به کی سر میزنی ، اشکالی نداره ، هر جای هستی راحت باشی حالا میخوای به من سر بزن میخوای سر نزن ، فقط بدون دلم خیلی برات تنگ شده ...

دلم لک زده برای ماهی دودی ها و رشته خشکاهایی که میاوردی ، گرچه اینجا هم ماهی دودی هست ولی اونی که تو میاوردی یه عطر و بو و مزه دیگه ای داشت ...

راستی تا یادم نرفته ، دیروز خونَت رو فروختن ، فکر کنم بدونی کی اینکار رو کرد ، اگرچه همه موافق بودند ولی ...

خیلی دلم میخواست اونقدر پول داشتم که اونجا رو میخریدم ، دلم میخواست نگه دارمش ، شاید یه روزی تصمیم گرفتی برگردی ، شاید بازم یه روز دِلِت هوای شمال رفتن رو کرد ، شاید مثل قدیمها صدام کردی که بریم دنبال طعمه بگردیم برای ماهیگیری ...

از وقتی رفتی دیگه دلم نمیکشه پا توی اون خونه بذارم ، از اینکه جای خالیت رو کنار بخاری گازی ، که همیشه خدا شعله اش روشن بود ، ببینم دلم میگیره ...

راستی سنگهای دومینو رو یادته ؟ حتماً یادته ، میگفتی از عاج فیل ساختنشون ، چقدر دوستشون داشتی ، هیچ کس حق نداشت بهشون دست بزنه ، فقط من بودم که میتونستم باهاشون بازی کنم ، وقتی در چوبیش رو باز میکردم و همه رو با هم میریختم روی زمین ، از صدای به هم خوردنشون یه لذتی توی تک تک سلولهای وجودم بوجود میومد که هیچ چیز نمیتونست جاش رو بگیره ، الکی میزدمشون به هم و لذت میبردم از اینکه تنها من حق دارم این کار رو بکنم ، بقیه در حسرت داشتن و بازی کردن با اون بودن ولی من ...

بماند ، خیلی دلم میخواست ازت بگیرمش ولی همیشه فکر میکردم همه مزه اش به اینه که وقتی میام پیش تو باهاش بازی کنم ، اگر مال خودم بود که دیگه لذتی نداشت برام ...

از اون روز که رفتی سنگهای دومینو هم رفتن ، دیگه ندیدمشون ...

دیگه .... کلی حرف دارم که بزنم ، آهان ، چند روزه سرما خوردم ، هیچ کس نمیاد بگه تو چته ، یادته اون دفعه که پیشت بودم و سرما خوردم ؟ رفتی کل قرص و شربت خریدی ، تک تک هم توضیح دادی که چجوری بخورم و کی بخورم تا حالم بهتر بشه . خودمونیم ها ، برای خودت یه پا دکتر بودی ....

هنوزم که هنوزه وقتی میرم اطراف خونت ، همه منو میشناسن ، هنوز هم به اسم نوه ی آقا منو میشناسن ، هنوز همه بهم احترام میذارن ، احترامی که توی بدست آوردنش هیچ کاره بودم ولی همه اش مال من شد .

همین که هنوز همه به یادت هستند و وقتی اسمت رو میارن یه چیزی توی چشمشون موج میزنه که هیچوقت نفهمیدم چیه ، یه چیزی از جنسِ احترام ، نه احترام اجباری ، احترام خالصانه  ...

دیگه وقتت رو نمی گیرم ، هر وقت فرصت کردی یه سر هم به من بزن ، خیلی وقته ندیدمت ...

اگر یه کم زودتر بهم خبر بدی شاید بتونم وسایل رو جور کنم برای ماهیگیری ...

منتظرم ...