نامبردار تقریباَ اول هفته (9) ...
یک : چهار روز تعطیلی هم گذشت ، به همین سرعت ، به همین سادگی . چهارشنبه گریه ام گرفته بود ، داشتم فکر میکردم این چهار روز رو چیکار کنم که حوصله ام سر نره ، ولی الان تقریباً وقت کم آوردم ...
دو : شانس که نداشته باشی اینجا هم فقط پسرها میان پروفایلت رو میینن ...
سه : حس خوبیه وقتی یه دوست عزیز چند تا کتاب بهت پیشنهاد میکنه که بخونی ، تو هم اسمشون رو روی یه تیکه کاغذ مینویسی و میگذاری جلوی چشم که یادت باشه ، بعد هر وقت اون کاغذ رو میبینی احساس میکنی که چقدر دلت هوای شهر کتاب رو کرده ، چشمهات رو میبندی و تصور میکنی لحظه ای رو که داری بین کتابها راه میری و عنوانهاشون رو نگاه میکنی ......
چهار : گاهی اوقات افکار پلیدانه ای به ذهن آدم میرسه ، در حدی که بعدش حتی از به یاد آوردن اینکه اون فکر از ذهنت گذشته هم وحشت میکنی ...
پنج : یه سوال ، شما حاضرید کل سرمایه زندگیتون رو بدید و برید سفر و حسابی خوش بگذرونید ؟ مثلاً یک ماه برید هاوایی . به نظر ما میارزه ؟ اشتباه نکنید نمیخوام برم هاوایی ، فقط داشتم فکر میکردم بهش ...
شش : تا حالا شده احساس کنید حرفی هست که به هیچ کس نمیتونید بگید ؟
هفت : کاش میفهمیدی بودنت رو به تمام دنیا نمیدادم ، ولی الان ...
هشت : چقدر بده آدم مجبور باشه همیشه خوب باشه ، اینکه مجبور باشی تظاهر کنی به خوب بودن ...
نه : " آدم که تمام زندگیش نمیتونه زندگی کنه . بعضی وقتها هم باید کوتاه بیاد . " (خداحافظ گاری کوپر نوشته : رومن گاری )
ده : همین دیگه ، تا بعد ...