سینوهه ...
نمیدونم دقیقاً چه سالی بود که برای اولین بار کتاب سینوهه رو خوندم ، فکر کنم حدود 14-13 سالگی بود ، تنها چیزی که یادم مونده اینه که نزدیک به 20-25 بار خوندمش ، هر بار هم که میخوندم با اینکه میدونستم آخر داستان چی میشه ولی منتظر بودم که شاید این بار آخرش جورِ دیگه ای تموم بشه ، یه جورایی با سینوهه زندگی کردم ، با خوشی هاش خندیدم و با غصه هاش گریه کردم ، هر بار که به اون قسمت میرسیدم که دنبال دختری که دوستش داشت به جزیره کرت و اون غارِ کذائیش میرفت آرزو میکردم کاش دخترک هنوز زنده باشه ...
بماند ، فکر کنم هر کس این کتاب رو خونده اون قسمت که سینوهه در مورد اسم خودش و تأثیری که اسمش روی زندگیش و بخت و اقبالش گذاشته صحبت میکنه رو به یاد داره .
شاید اون وقتها که سینوهه جزئی جدانشدنی از زندگیم شده بود زیاد باور نداشتم که اسم شخص میتونه روی بخت و اقبالش و شخصیتش تأثیر بگذاره ولی هر چی زمان گذشت بیشتر به این مسئله اعتقاد پیدا کردم که اسم شخص میتونه یه جورایی نشاندهنده شخصیت ، ذات و سرنوشتِ اون فرد باشه .
زمان گذشت و گذشت تا امروز که چهار نفر از دوست داشتنی ترین دوستانم یک اسم رو دارن ، اولینشون که میتونم بگم تا سال سوم دبستان تنها دوست واقعیم بود و دومی و سومی و چهارمی هم که توی این 2-3 سال اخیر باهاشون آشنا شدم و هر کدوم یه جوری جاشون رو توی دلم باز کردن و باعث شدن اون اسم یه جورایی برای من مقدس و پرستیدنی باشه ...
حالا که خوب فکر میکنم میبینم سینوهه حق داشته ، اسم شخص میتونه سرشت و شخصیتش رو نشون بده ، همونقدر که بعضی اسمها حس خوبی رو در من نسبت به شخص ایجاد میکنه بعضی اسمها هم میتونه باعث بشه از همون دیدار اول نسبت به شخصش احساس خوبی نداشته باشم و ازش دوری کنم ...
مخلص کلام ، بعضی اسم ها باعث میشن اشخاص از اون چیزی که هستند برای من عزیزتر بشن ...