کافی شاپ ...
هنوز یک ربع مونده تا ساعت 6:00 ، برای خودم دارم قدم میزنم ، کم کم سنگینی کتابی که توی کیفمه و اون یکی ، که همین 1-2 ساعت پیش از شهر کتاب خریدم و توی پلاستیک با آرم شهر کتاب ونک دستم گرفتم ، خستم میکنه ، سر راهم چند تا کافی شاپ هست ، یکیشون رو انتخاب میکنم و میرم داخل ، از منوی رنگارنگ کافی شاپ یه قهوه ترک انتخاب میکنم ، کتاب " کوری " ساراماگو رو از کیفم بیرون میارم و تا وقتی که قهوه حاضر بشه شروع میکنم به خوندن آخرین صفحه هاش ، وقتی قهوه رو میارن هنوز 2-3 صفحه ای از کتاب باقی مونده ، همینطور که دارم کتاب میخونم گهگاه از گوشه چشم نگاهی میندازم به دختر و پسری که چند تا میز اونطرف تر نشستن و مشغول صحبت هستند ، دخترک هر از چند گاهی برمیگرده و به من نگاه میکنه ، خودم هم از ژست روشنفکرانه ای که گرفتم خنده ام میگیره ، کمی شکر توی قهوه میریزم و آروم در حالی که کتاب توی دستمه با قاشق همش میزنم ، آخرین صفحه های کتاب رو هم که میخونم دیگه وقت خوردن قهوه رسیده ، کتاب رو آروم میبندم و میگذارم یه گوشه ، مشغول خوردن قهوه میشم ، بعد هم چند دقیقه ای خودم رو با شکلهایی که باقی مانده قهوه روی دیواره های فنجان کوچک ایجاد کرده مشغول میکنم و بعد بلند میشم و وسایلم رو جمع میکنم و بعد از حساب کردن قهوه ، چند دقیقه با مدیر کافی شاپ در مورد برگزاری جشن تولد صحبت میکنم و بعد از کافی شاپ میزنم بیرون ...
خنده ام میگیره ، از این که کسی نفهمید برار فرار از سرما و وقت گذرونی رفتم و تنها نشستم توی کافی شاپ ، کاری که تا حالا نکرده بودم ...
پ . ن : تند یا کند ، بیشتر چیزها داره خوب پیش میره ...