وارد ایستگاه مترو میشم ، بعد از چند دقیقه قطار میرسه و سوار میشم ، درها بسته میشه و قطار حرکت میکنه .

به محض اینکه قطار وارد تونل میشه صدایی توجه منو به خودش جلب میکنه .

صدا ، صدایِ پسرک جوونیه که ظاهرش نشون میده کمی شیرین عقله .

پسرک : حاج آقا شما کارِتون چیه ؟

به مخاطبِ پسرک نگاه میکنم ، مردی 45 ساله با قد متوسط و کمی چاق با موهایی که نه میشه گفت جوگندمیه و نه میشه گفت سفیده ...

مرد ( با کمی تعجب ) : چرا اینو میپرسی ؟

پسرک با لبخندی به پهنای صورتش جواب میده : آخه ظاهرتون نشون میده وضعتون خوبه .

مرد : خدا رو شکر ، بد نیست ، به اندازه خودم درآمد دارم .

پسرک لبخند از روی لبهاش محو نمیشه ، میپرسه : می تونم راز موفقیت شما رو بدونم ؟

مرد : راز موفقیت من به چه درد تو میخوره ؟ تو باید خوت راز موفقیت خودت رو پیدا کنی .

پسرک : میخوام به دانسته هام افزوده بشه .

مرد در حالیکه از تعجب داره شاخ در میاره میگه : باشه ، ولی جایی بهت میگم که کسی نباشه ، اینجا همه میشنون ...

از چهره مرد کاملاً معلومه که انتظار چنین سوالهایی رو از یه پسر که به ظاهر عقل درست و حسابی نداره ، نداشته .

پسرک میگه : چرا نباید بقیه بدونن ؟ مگه چیز بدیه ؟

مرد : نه ، ولی ...

پسرک : مگه حضرت علی نگفته " هر کس به من چیزی بیاموزه من رو بنده خودش کرده " ؟؟؟

مرد فقط سکوت میکنه .

پسرک : حاج آقا به نظر شما عقل بهتره یا عشق ؟

حالا دیگه همه نگاهها به سمت اون دو تا برگشته ، عده ای هم سرک میکشن که ببینن اونجا چه خبره .

مرد کمی فکر میکنه و میگه : عشق بهتره .

پسرک : شما اولین نفری هستید که اینو میگید ، همه میگن عقل بهتره .

مرد : خب من میگم عشق بهتره .

پسرک : ولی حافظ گفته " که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها " ...

مرد : ولی باز هم به نظر من عشق بهتره ، کسی که عشق نداشته باشه هیچی نداره .

و فرصت نمیده پسرک دوباره ازش سوال بپرسه .

مرد : شما چند کلاس درس خوندی ؟

پسرک : من دیپلم دارم ، دو سال هم حوزه علمیه رفتم ولی بعد ول کردم و اومدم بیرون ...

مرد : مگه تو چند سالته ؟

پسرک : 30 سال .

مرد میپرسه : چرا حوزه رو ول کردی ؟

پسرک : وقتی رفتم حوزه بعد از چند وقت مادرم اومد و گفت من راضی نیستم اینجا باشی .

مرد : یعنی تو به خاطر حرف مادرت حوزه رو ول کردی ؟

پسرک : آره ، چون خدا توی قرآن گفته همه باید سعی کنند که پدر و مادرشون ازشون راضی باشند ؟ چون گفته حتی اگر پدر و مادر کسی کافر هم باشند باز رضایتشون در مورد بچه هاشون برای خدا مهمه ...

مرد : درسته ولی بعضی وقتها باید خودت تصمیم بگیری .

و ادامه میده : حالا چی کار میکنی ؟ کارِت چیه ؟

پسرک : دوره گردی میکنم ، پیراشکی میفروشم .

قطار توی ایستگاه توقف میکنه و درها باز میشه ، یک نفر در حال پیاده شدن به خیال خودش خوشمزه گی میکنه و میگه : همون بهتر که میرفتی آخوند میشدی .

هیچ کس بهش توجهی نمی کنه ، همه همچنان توی نخِ پسرک هستند که انگاری سوالهاش تمومی نداره ...

به فکر فرو میرم ، کی میتونه بگه که کی عاقله و کی دیوونه است ؟

دیگه از صحبتهاشون چیزی متوجه نمیشم ...

توی ایستگاه بعدی وقتی میخوام پیاده بشم صدای پسرک هنوز شنیده میشه که میگه : مگه منصور حلاج نگفت من خدا رو میبینم ؟

میرم به سمت خروجی ایستگاه ...