سه گانه (3)...
(1)
" گفت که وقتی پدر پیرش داشته از بیماری کبدی می مرده ، دستش را گرفته بود توی دستش . داشته یواش یواش می مرده و بدنش هی سرد و سردتر می شده . برای همین خیال می کند که دست او از حدِ معمول داغ تر است و نکند تب دارد . این است که برمی گردد و بهش می گوید : تب داری بابا جان . "
- کافه پیانو . فرهاد جعفری
بعد از مدتها شروع کردم به کتاب خوندن ، این چند روزه 4-3 تا کتاب رو خوندم ، آخریش هم همین کافه پیانو بود شنبه شب شروع کردم به خوندن و امروز عصر تمومش کردم ، با اینکه یه جورایی خاله زنکی بود ولی بهم چسبید ، تا دلتون بخواد پاراگرافهایی داره مثل پاراگراف بالا که بدجوری آدم رو تکون میده .
یکی از پاراگراف ها هم که دقیقاً شرح حال این روزهای من بود ، ترجیح دادم ننویسمش تا آتو دست کسی ندم ...
تصمیم گرفتم همه کتابهایی رو که این مدت خریدم ( فی الواقع فقط خریدم و دریغ از خوندنشون ) یک به یک بخونم ، کتابهایی که بعضی هاشون رو حدود یک سال پیش خریدم ولی هنوز توی نوبت موندن ...
(2)
در حال حاضر روزها بشدت سنگین میگذرند ، به کمبود فیلم هم که خوردیم دیگه قوز بالا قوز شده ...
دیشب رفته بودیم تئاتر ، تئاتر " دیوار چین " ، به نظر من که بد نبود ، حرفهای قشنگی میزدن ، تنها بدی که داشت این بود که خیلی طولانی بود ...
(3)
همیشه نگفتن به معنای ندونستن نیست ...