(1)

" گفت که وقتی پدر پیرش داشته از بیماری کبدی می مرده ، دستش را گرفته بود توی دستش . داشته یواش یواش می مرده و بدنش هی سرد و سردتر می شده . برای همین خیال می کند که دست او از حدِ معمول داغ تر است و نکند تب دارد . این است که برمی گردد و بهش می گوید : تب داری بابا جان . "

- کافه پیانو . فرهاد جعفری

بعد از مدتها شروع کردم به کتاب خوندن ، این چند روزه 4-3 تا کتاب رو خوندم ، آخریش هم همین کافه پیانو بود شنبه شب شروع کردم به خوندن و امروز عصر تمومش کردم ، با اینکه یه جورایی خاله زنکی بود ولی بهم چسبید ، تا دلتون بخواد پاراگرافهایی داره مثل پاراگراف بالا که بدجوری آدم رو تکون میده .

یکی از پاراگراف ها هم که دقیقاً شرح حال این روزهای من بود ، ترجیح دادم ننویسمش تا آتو دست کسی ندم ...

تصمیم گرفتم همه کتابهایی رو که این مدت خریدم ( فی الواقع فقط خریدم و دریغ از خوندنشون ) یک به یک بخونم ، کتابهایی که بعضی هاشون رو حدود یک سال پیش خریدم ولی هنوز توی نوبت موندن ...

(2)

در حال حاضر روزها بشدت سنگین میگذرند ، به کمبود فیلم هم که خوردیم دیگه قوز بالا قوز شده ...

دیشب رفته بودیم تئاتر ، تئاتر " دیوار چین " ، به نظر من که بد نبود ، حرفهای قشنگی میزدن ، تنها بدی که داشت این بود که خیلی طولانی بود ...

(3)

همیشه نگفتن به معنای ندونستن نیست ...