بزرگراه ...
ديروز حوالي غروب ، بزرگراه چمران به سمت جنوب ، به همراه دو تا از دوستان ، صداي يكي از موزيك هاي قديمي غربي توي ماشين ميپيچه ، به يكي از تقاطع ها ميرسيم ، چند تا مسافر كمي پائين تر از تقاطع منتظر تاكسي ايستادند ، سرعت ماشين كم ميشه ، وقتي داريم از جلوي مسافرها رد ميشيم براي چند لحظه صورت آشنايي رو ميبينم ، صورت يكي از بازيگرانِ سريالهايِ كمديِ تلويزيون در دهه 60 و 70 ...
از اون وقت تا حالا دو تا چيز بدجور ذهنم رو مشغول كرده ، نگاه اون لحظه آقاي بازيگر و اين فكر كه چرا بعد از اين همه مدت ، آقاي بازيگر براي خودش وسيله نقليه شخصي نداره كه مجبور نباشه كنار خيابون منتظر تاكسي بمونه ...
هنوز تو فكر هستم كه به قسمتي از بزرگراه ميرسم كه اطرافش فضاي سبز بزرگي قرار گرفته ، توي چمنها دو نفر كه يكي از اونها لباس جنوبي ها رو به تن داره ، پشت به بزرگراه ، مشغول خوندن نماز هستند ، اون لحظه حس خاصي توي اون فضا بود كه هيچجوري نميتونم بنويسم يا به زبون بيارمش ...
چند دقيقه بعد از دور ، بيمارستان ميلاد رو ميبينم ، پيش خودم فكر ميكنم الان توي اين بيمارستان چند نفر منتظرن ؟ منتظر مرگ ، منتظر تولد ، منتظر دكتري كه از اتاق عمل بيرون مياد ، منتظرِ ...
ديروز ، مسيري كه از ميدون كاج تا تخت طاووس طي كرديم پر از حسهاي مختلف بود ، هيچ كدومشون هم نوشتني نبودن ، فقط بايد دركشون كرد ...
پ . ن 1 : هميشه وقتي بدون برنامه ريزي و بدون مقدمه ميريم بيرون ، با اينكه تعدادمون كم ميشه ولي بيشتر خوش ميگذره ...
پ . ن 2 : وقتي به كسي متلك ميگي و اون جوابت رو نميده دليل بر اين نيست كه كم آورده يا نميتونه جوابت رو بده ، كاش وقتي ميخواهيم حرفي رو بزنيم يا با كسي شوخي كنيم قبلش بفهميم كه چي ميخواهيم بگيم ...