یک : مدتهاست که احساس میکنم دیگه نمیشناسمت ، دیگه اون پاکی و صداقتی رو که توی وجودت موج میزد و باعث شده بود شیفته ات بشم حس نمیکنم ، دیگه وقتی میبینمت مثل قبل خوشحال نمیشم ، برای من شدی مثل یکی از صدها نفری که در طول روز باهاشون برخورد دارم ...

همیشه به اسمت قسم میخوردم ، همیشه هر حرفی میزدی چشم بسته قبول میکردم ، برام شده بودی بت ، یه بتی که میپرستیدم ، چرا ؟ چون مثل هیچ کس نبودی ، خودت بودی ، همیشه خودت بودی ...

همیشه مادرم میگفت این دوستت چی داره که اینقدر تعریفش رو میکنی ؟؟؟

میگفتم هیچی ، فقط و فقط صداقت ...

ولی الان نمیدونم چی باشد جوابش رو بدم ...

الان مدتهاست دیگه از اون تویِ قدیم خبری نیست ، رفتارهای چندگانه ات و حرفهایی که کم کم به راست بودنشون شک میکنم و ...

شدی مثل معجزه گری که خدا قدرتِ معجزه اش رو ازش گرفته و حالا تبدیل شده به یک انسانِ معمولی ...

دو : مردک توی مجلس ختم به جای این که بیاد چهار کلمه حرف حسابی بزنه نشسته و از اس ام اس و شرکت های لیزینگ و مضرات ماشین های مل بالا و گرون قیمت و ... میگه و تازه انتظار داره همه به حرفهاش گوش کنن ...

جمعه ، مراسم ختم پدر یکی از دوستان ، خطیب محترم بدجوری منو یاد رضا مارمولکِ کمال تبریزی انداخت ...

سه : مایکل کرایتون رفت ، هفته پیش ، خبرش یه کم دیر به دستم رسید ، اگر بدونید چقدر کتابهاش رو دوست داشتم ...

مایکل کرایتون در ویکی پدیا

مایکل کرایتون خالق "ژوراسیک پارک" درگذشت ...