دروغ ...
حالم خوب نیست ، ایندفعه میدونم چرا ، چون به کسی که خیلی برام عزیز بوده و هست و مطمئناً خواهد بود ، دروغ گفتم ، براش ظاهرسازی کردم ، چیزی رو که باید بهش میگفتم نگفتم ...
وقتی دیروز اون سوال رو ازم کرد خشکم زد ، دلم نمیخواست فکر کنه که برای من نامحرمه ، ولی از طرفی دلم نمیخواست چیزی بهش بگم که ناراحتش کنم ...
وقتی میبینی یک نفر از یه موضوعی خوشحال شده سعی میکنی چیزی نگی که خوشحالیش رو زایل کنی ، بخصوص وقتی که اون یه نفر پر از احساسات پاک و بی غل و غش باشه ...
دیروز گریه ام گرفته بود ، از خودم بدم اومد ، از نگاه کردن بهش خجالت میکشیدم ...
کاش میتونستم بهش بگم برای چی بهش دروغ گفتم ...
ولی وقتی بهم گفت از هیچی ناراحت نیست نتونستم حرف دیگه ای بزنم ...
شاید اگر سرم داد میزد ، اگر باهام دعوا میکرد ، بهش حق میدادم ، ولی وقتی گفت از دستم ناراحت نیست ...
میدونم اشتباه کردم ، ولی همیشه اوضاع اونجوری که فکر میکنی پیش نمیره ...