بحر طویل ...
ميگم : حوصله هيچ كاري رو ندارم .
ميگن : خب زن بگير .
ميگم : دلم گرفته .
ميگن زن بگير .
ميگم : ديگه حوصله هيچ كس و هيچ چيز رو ندارم .
ميگن : زن بگير .
ميگم : دلم ميخواد تنها باشم .
ميگن : خب زن بگير .
ميگم : هيچ كس حرف منو نميفهمه .
ميگن : زن بگير .
ميگم : هزار و يك جور مشكل دارم .
ميگن : زن بگير ، همه اش حل ميشه .
ميگم : اصلاً من شكر خوردم ، من هيچ مشكلي ندارم .
ميگن : خب حالا كه مشكلي نداري زن بگير ديگه .
اگر متوجه نشديد بايد بگم كه رابطه بين مشكلات من و زن گرفتن من مثل همون رابطه معروف بين آقاي گودرزي و شقايق خانم هستش ...
***
ديشب كه رفتم خونه مادرم گفت خاله ات خورده زمين ، يه زنگ بهش بزن ...
زنگ كه زدم بعد از حال و احوال و اين حرفها معلوم شد كه خاله محترم 3 روز توي بيمارستان بوده و به بچه هاش هم گفته بود كه به كسي نگين كه ناراحت نشن ....
بين حرفهاش برگشت گفت سعيد تو چرا زن نميگيري ؟
من هم مثل هميشه خودم رو زدم به كوچه علي چپ و مسخره بازي ...
يكدفعه برگشت گفت : سعيد تا ما هستيم زن بگير كه آرزو به دل نمونيم ...
خيلي دلم گرفت ، شايد تنها چيزي كه ميتونه منو نگران كنه همين موضوعه ، مادرم هم هميشه همين حرف رو بهم ميزنه ولي با اينكه خيلي ناراحت ميشم اصلاً به روي خودم نميارم كه نقطه ضعف ندم دستشون ...
ميترسم از اينكه يه روز همچين اتفاقي بخواد بيفته ، دلم نميخواد زماني اگر خواستم ازدواج كنم جاي كسي خالي باشه ، ولي از طرفي ميدونم آدم اگر بخواد با اين استدلال تصميم به ازدواج بگيره احمقانه ترين تصميم عمرش رو گرفته ...
توي فاميل الان توي پسرهاي هم سن و سال خودم تنها كسي هستم كه مجرد موندم ، به همين خاطر يك فاميل زوم كردن روي من كه كِي زن ميگيرم ، فشار بدي روي آدم مياد ، هر روز يكي زنگ ميزنه و به هر بهانه اي كه شده بحث زن گرفتن رو ميكشه وسط ...
مثلاً ديشب حدود ساعت 11 بود كه دخترعمه مادرم زنگ زد ، من گوشي رو برداشتم ، بعد از سلام و احوالپرسي برگشته ميگه سعيد تو چرا زن نميگيري ؟
ميگم آخه ساعت 11 شب زنگ زدي اينو بپرسي ؟
ميگه زودتر زن بگير تا پير نشدي ، اگر دير بجنبي ديگه بهت زن نميدن ها !!!
گفتم : خب ندن ، من كه از خدامه ...
يا مثلاً مادرشوهرِ خواهرم هر بار كه زنگ ميزنه خونه ما كل دختراي فاميلشون رو رديف ميكنه و شروع ميكنه ازشون تعريف كردن ، اون هفته زنگ زده بود كه الا و بلا من يه دختر خوب براي سعيد پيدا كردم بياين يه روز بريم و ببينيمش ...
مادر من هم بنده خدا اومد به من گفت ، اون لحظه از بس عصباني شدم شروع كردم به داد و بيداد ، دلم براي مادرم سوخت ، فهميدم ناراحت شد ، با يه حالتي برگشت گفت باشه ، اگر نمي خواي زن بگيري نگير ، من ديگه چيزي نميگم بهت ...
اون لحظه احساس كردم واقعاً آتيش گرفتم ، دلم ميخواست برم ازش معذرت خواهي كنم ولي خجالت ميكشيدم ...
وقتي با كسي كه اينقدر به فكرته اينجوري حرف ميزني جا براي هيچ معذرت خواهي نميمونه ...
همين فشار اطرافيان بيشتر استرس به آدم وارد ميكنه ، همين كه هر روز حداقل 2-3 نفر بهت يادآوري ميكنن كه سِنِت رفته بالا و ديگه كسي بهت زن نميده ، اين كه اطرافيان آرزو دارن عروسيت رو ببينن ، اين كه داداش كوچيكه گفته تا سعيد زن نگيره من هم زن نميگيرم ( همين يكي رو كم داشتيم ) ...
از طرف ديگه وقتي به اطرافيان نگاه ميكنم و ميبينم كه براي تشكيل يه زندگي جديد چقدر هزينه ميكنن و وقت ميگذارن يه جورايي وحشت ميكنم ، چون حداقل توي خودم همچين حوصله اي رو نميبينم كه بخوام مثلاً يكسال دنبال يه سري كار باشم براي يه مراسم چند ساعته ...
كلي هزينه كني و وقت بگذاري و آخر سر فقط يك سري عكس برات بمونه و يك عدد فيلم ...
كه چي بشه ؟
حالا گيريم همه اين اتفاقات به خوبي و خوشي تموم شد و رفت ، چه تضميني وجود داره براي اينكه زندگي اي كه با اون همه سختي و مشكلات شروع كردي دووم داشته باشه ؟
دارم گيج ميشم ، واقعاً موندم چي كار كنم ...
پ . ن : ميدونم اسم بحرِ طويل رو معمولاً برای شعرهای طولانی میگذارن ولي خب دلم خواست اسم اين پستم رو اينجوري بذارم ، بعداً نيايد بگيد فلاني نميدونست بحرِ طويل چيه ...