عروسی ...
دیشب عروسی یکی از اقوامِ دور دعوت بودم ، فردا شب هم عروسیِ همکارم دعوت هستم ، دیشب که نرفتم ، فردا رو هم به احتمال خیلی زیاد نمیرم ....
عروسی دیشب رو نرفتم چون از آدمهاش خوشم نمیومد ، قبلاً هم اینجا از اونها نوشته بودم ، از آدمهای تازه به دوران رسیده ای که چند سالی هست سر فروش یک سری زمین ( که توی غصبی بودن یا نبودنشون کلی حرف هست ) پول و پله ای به هم زدن و از اجاره نشینی پائین شهر رسیدن به خونه فلان متری توی فرمانیه و ....
من هیچوقت آدم نظر تنگی نبودم و نیستم ، از خوشبختی و موفقیت دیگران هم خوشحال میشم ولی از اینکه کسی مدام بخواد چیزی رو به رخم بکشه متنفرم ، این فامیل محترمِ ما هم از وقتی که وضعش خوب شده هفته ای یک بار زنگ میزنه و شروع میکنه یه سری مزخرفات گفتن از این که چقدر پولدارن ، چقدر خرج کردن ، برای پسر بزرگه ماشین چی خریدن ، دخترش با چند صد میلیون هیچ جای تهران نمیتونه خونه پیدا کنه ، پسر کوچیکه مارک لباسهاش چیه و ....
نمیدونم ، به نظر من یه جورایی دارن عقده گشایی میکنن ، عقده روزهایی بدی رو که گذروندن ...
فردا هم مجبورم عروسی همکارم رو نرم ، دلیلش هم کاملاً روشنه ، چون جناب رئیس اینا هم اونجاست و اگر برم مجبورم تا آخر عروسی خزعبلاتی که میگه رو تحمل کنم و هر جور آبروریزی رو به جون بخرم ....
هفته گذشته که همکارم کارت برامون آورد جناب رئیس طی یک گوهرافشانی غیر منتظره اعلام کرد که از جمعه هیچی نمیخوره که برای عروسی ( که شنبه شب باشه ) حسابی جا داشته باشه برای خوردن ، حالا دیگه خودتون باقی ماجرا رو حدس بزنید ...
این جناب رئیس اینا همیشه جیب های گشادی هم داره و وقتی احساس کنه دیگه جا نداره برای خوردن هر چیزی که دستش بیاد میریزه توی جیبش و با خودش میبره ....
یادمه یه بار تعریف میکرد با خانواده رفته بودن رستوران سارا توی میرداماد ، ( اونوقتها سارا تازه داشت معروف میشد ) فرداش که اومده بود شرکت توی کیفش پر از همبرگر بود ، تقریباً تا یک هفته صبح که میومد شرکت بجای صبحانه همبرگر میخورد ....
خیلی دلم میخواست عروسی همکارم رو برم ولی وقتی به این چیزها فکر میکنم میبینم که آبروم رو خیلی بیشتر دوست دارم ....
پ . ن : میترسم ، میترسم از اون روزی که مجبور بشم جوری رفتار کنم که هیچ کس ازم انتظار نداره ، میدونم که میتونم ، خط قرمز تحمل هر آدمی مشخصه و خودش از هر کسی بهتر میدونه این خط قرمز کجاست ، بعضی رفتارها باعث شده احساس کنم کم کم دارم به خط قرمز نزدیک میشم ، فقط خدا کنه ازش نگذرم ...