قفس ...
تا اونجا که یادم میاد توی خونه ما همیشه خدا یه حیوون خونگی بوده و هنوز هم هست ، از قناری و سهره و مینا گرفته تا انواع و اقسام ماهی های آکواریومی و سنجاب و لاک پشت ...
البته این آخری رو برادرم آورده و مدتهاست توی باغچه ی حیاط داره برای خودش زنگی میکنه ، گاهی اوقات یادمون میره که وجود داره ...
اون وقتها که دبستان میرفتم توی خونه ما همیشه 2-3 تا قناری بود ، خیلی وقتها از پدر پادشاه میپرسیدم چرا این قناری ها رو ول نمی کنی برن ؟
پاسخ همیشه یک چیز بود ، این پرنده ها از اول عمرشون توی قفس بودن ، توی قفس به دنیا اومدن و همونجا زندگی میکنن ، تخم میگذارن و آخرش هم ....
اگر الان ولشون کنیم که برن شاید یکی دیگه بگیردشون ، شاید هم گربه بخوردشون ، ولی اگر از همه اینها جون سالم در ببرن باز نمیتونن برای خودشون غذا پیدا کنن ، چون همیشه آب و دونه براشون حاضر و آماده بوده و نمیدونن که برای پیدا کردنش چی کار باید بکنن ، اونوقته که یا از گشنگی میمیرن یا از سرما ...
پیش خودم فکر میکنم ، با اینکه آزادی رو ازشون میگیریم ولی امنیت و غذا رو براشون تأمین میکنیم ...
یه پرنده چه چیز دیگه ای میتونه بخواد ؟ آب و دونه اش که آماده است ، تا آخر عمر میتونه راحت برای خودش زندگی کنه ، گهگاه هم میزنه زیر آواز ، ولی جنس صداش از سرِ خوشی نیست ...
پ . ن 1 : جای همگی خالی ، 2-3 روزی رفته بودیم کیش ، همه چیز خوب بود ، خیلی خوش گذشت ...
پ . ن 2 : دقیقاً از وقتی از کیش برگشتم هیچ چیزی نمیتونم بنویسم ، همین چرندیات بالا رو هم به زور نوشتم ...
پ . ن 3 : احساس میکنم چیزی روی دلم سنگینی میکنه ، چیزی به کوچکی یک معذرت خواهی ، چیزی به بزرگی گریه ...