یک : یک شنبه هفته گذشته ، صبح ساعت 6 راه افتادیم به سمت شیراز ، دیشب ساعت 12 برگشتیم تهران ، خیلی خوش گذشت . جای هیچکس هم خالی نبود

دو : هر از چند گاهی یه مسافرت لازمه که آدم دچار روزمرگی نشه ، با اینکه عید حدود یک هفته شمال بودم ولی به این مسافرت خیلی احتیاج داشتم ...

سه : هر چی مسافرت های بیشتری رو تجربه میکنم بیشتر به درستی این جمله پی میبرم که میگن دوستان رو باید توی سفر شناخت .

چهار : دیگه داره حالم از روابط تصنعی افراد به هم میخوره ، هیچوقت نتونستم آدم دو رویی باشم .

پنج : همچنان مرغ همسایه غاز است ، اون هم به شدت هر چه تمامتر ...

شش : گاهی فشار اینقدر زیاد میشه که ناچار میشی اون کاری که همیشه ازش متنفر بودی رو انجام بدی ، بهونه نمیارم دنبال توجیه کردن چیزی هم نیستم ، بدجور دارم با خودم کلنجار میرم ولی میدونم اگر وضعیت همینجوری پیش بره مجبور میشم ...

پ . ن 1 : بعضی اوقات احساس میکنم دارم خفه میشم ، چیزی هست که نمیدونم چیه ...

پ . ن 2 : این قسمت حذف شد ، آخه خودشیفتگی هم حدی داره خب ...

پ . ن 3 : گاهی دلم میخواد بزنم زیر همه چیز و دوباره از اول شروع کنم ...