یادم میاد وقتی که بچه بودم ( حدود 7-8 ساله ) پدربزرگم یه خونه 3 طبقه داشت که طبقه اول ما بودیم ، طبقه دوم پدربزرگم و طبقه سوم هم خاله ی بزرگم ...
اون وقتها روی پشت بوم یه انباری بود که پر بود از خرت و پرت ، بزرگترین سرگرمی من هم این بود که برم اونجا و اونها رو بریزم به هم و غرق بشم توی یک دنیای خیالی که خودم برای خودم میساختم ...
بین اون همه خرت و پرت دو تا چیز از همه بیشتر منو جذب خودشون میکردن ، یکی یه کلاه گیس ( یا به قول امروزی ها پوستیژ ) بود و یکی هم یک تفنگ بادی دیانای دوربین دارِ شماره پنج و نیم ( آلمانی ) بود که مالِ زمانی بود که پدر پادشاه مجرد بوده و گهگاه میرفته شکارِ مرغابی ...
خلاصه اینکه اون تفنگ رو خیلی دوست داشتم ، با اینکه اکثر قسمتهای فلزیش زنگ زده بود و پوسته پوسته شده بود ولی باز هم حاضر نبودم اون رو با هیچ اسباب بازی دیگه ای عوض کنم ، هر وقت از من غافل میشدن میرفتم توی انباری و خودم رو با تفنگ سرگرم میکردم ، از توی دوربینش اینور و اونور رو نگاه میکردم و به خیال خودم باهاش شکار میکردم ...
پدرپادشاه ما هم هروقت میفهمید اینجانب رفتم سراغ تفنگ کلی دعوام میکرد و میگفت دیگه حق نداری بهش دست بزنی وقتی میپرسیدم چرا میگفت چون مجوز نداره و نگهداریش غیر قانونیه ، خلاصه اینکه یه جورایی اون تفنگ شده بود بزرگترین رازِ دنیایِ بچگی من ...
زمان گذشت و گذشت تا اینکه یکی از پسرخاله هام که شمال زندگی میکرد تفنگ رو دید و به پدر پادشاه گفت شمال آشنا داره و میتونه تفنگ رو بده که درستش کنن و بعد برگردونتش ، پدر پادشاه هم قبول کرد و تفنگ رو داد بهش .
مدتی که گذشت دیدم خبری از تفنگ نشد ، هر چقدر هم پیگیر میشدم بهم جواب سربالا میدادن ، تا اینکه یه روز پدرپادشاه به خیال خودش خواست خیال منو راحت کنه و گفت وقتی دیدم فلانی تفنگ رو تعمیر کرده دیگه دلم نیومد ازش بگیرمش و گفتم برش داره برای خودش ...
اون لحظه مونده بودم هاج و واج ، از یک طرف میدیدم کلی از خاطرات گذشته ام دود شده و رفته هوا ، از طرفی به فکر این بودم که چرا وقتی پدرپادشاه دید من اینقدر اون تفنگ رو دوست دارم باز دادش به کس دیگه ...
هنوزم که هنوزه هر وقت میرم خونه پسر خاله محترم و تفنگ رو میبینم کلی دلم میسوزه ...
عید که رفته بودیم شمال ، یه روز که رفته بودیم بازار رسیدیم به یه مغازه فروش وسایل شکار ، همینجوری که داشتم اینور و اونور رو نگاه میکردم چشمم خورد به یک تفنگ مثل همونی که ما داشتیم با این تفاوت که دوربین نداشت این یکی ، پدرپادشاه رو صدا کردم و تفنگ رو نشونش دادم ، لبخندی زد و سرش رو تکون داد ، من که حرصم گرفته بود از فروشنده قیمتش رو پرسیدم ...
قیمت تفنگ بدون دوربین چهارصد و پنجاه هزار تومان ...
کم کم این موضوع داشت فراموشم میشد تا اینکه چند شب پیش یهو پدر پادشاه برگشت گفت سعید امروز رفته بودم سمت بهارستان توی فلان پارک یه کاسکو گرفتم .
خندیدم و گفتم بنده خدا اونی که کاسکو از دستش فرار کرده الان چه حالی داره ، بعد گفتم حالا کجا هست ؟
پدرپادشاه خیلی ریلکس جواب داد : دادم به یکی از دوستهام ...
من : ![]()
پ . ن 1 : این روزها هر کسی یه جوری روی اعصابمه ولی این کار پدرپادشاه مثل این بود که یکی با کفش پاشنه بلند بیاد رو مخم قدم بزنه ، الان به شدت کُفریم از دست این بذل و بخشش های پدرپادشاه ...
پ . ن 2 : میدونم خیلی روده درازی کردم ...

