خوب که فکر کنی میبینی زندگی ارزش زنده بودن رو نداره
اگر کمی بیشتر فکر کنی میبینی زندگی ارزش مردن رو هم نداره
اما اگر خیلی فکر کنی میبینی مردن و زنده بودن اصلاً ارزش فکر کردن رو نداره
همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و شاید ،
آرزوی فردات باشه .......
اگر باور نمی کنی ، لحظه ای را تصور کن که
آدامست می پرد توی گلویت ، نفست می گیرد و صورتت سیاه می شود
و حس می کنی الان است که بمیری
داغ میشوی و همه جای تنت را عرق سردی می پوشاند
دستت را به هر چیز که نزدیکت باشد چنگ میزنی و چشمانت از حدقه می زند بیرون
آنوقت کسی می زند به پشت ، " گرومپ "
و همان تکه کوچک آدامس از گلویت می پرد بیرون
و بعد ،
با تمامی وجودت نفسی عمیق میکشی
و اگر ذره ای احساس داشته باشی حس می کنی که
زندگی چقدر زیباست ...
عشق زیباست دوست من
وقتی خسته از کار می آیی خانه
همسرت ، یک لیوان چای داغ برایت میریزد
و یک لیوان هم برای خودش
چای را که می خواهی بخوری ، قند پیدا نمی کنی برای خوردن
و همسرت ، با دست جلوی دهانش را میگیرد و می گوید : وای ، قند نداریم ...
و تو می خندی و می گویی :
- چای تلخش خوشمزه تره
و وقتی هر دو چای تلخ می خورید و تو با صدای بلند می خندی ، همسرت انگشتش را می گذارد روی لبت و می گوید :
هیس ، دخترمون تازه خوابیده
تنهایی زیباست دوست من
مثل همان لحظه ای که توی اتاقت تنها نشسته ای و آدامست را باد می کنی
آنقدر که اندازه یک بادکنک می شود
و بعد می ترکد و می چسبد به تمام صورت
و تو خنده ات میگیرد
و آهسته لایه های نازک آدامس را از روی پوست صورتت بر می داری ...
مرگ زیباست دوست من
لحظه ای را تصور کن که نشسته ای روی صندلی
دستهایت را چین و چروک و غبار گذشت زمان پوشانده است
و قلبت ،
خسته از تپیدن ، سرش درد می کند
صدای خنده چند کودک از حیاط خانه به گوش می رسد
و تو با چشم های بسته ، خواب روزهای جوانی ات را می بینی
خواب می بینی دوباره جوان شده ای
و این بار جوانی ات با گذشته هم فرق می کند
هر قدمت ، مثل پریدنی می ماند بلند و سبک
چند قدم می دوی و بعد ،
شناور و سبکبال ، روی ابرها غلت می زنی
دیگر نقرس و دیسک کمر و تنگی شریان اذیتت نمی کند
و چشم هایت هم خوب ، همه چیز را درک می کند
تولدت مبارک ...
چشم یک روز گفت :
من در آن سوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است ، این زیبا نیست ؟
گوش لحظه ای خوب گوش داد ، سپس گفت :
پس کوه کجاست ؟ من کوهی نمی شنوم .
آنگاه دست درآمد و گفت :
من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم ، من کوهی نمی یابم .
بینی گفت :
کوهی در کار نیست ، من او را نمی بویم .
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید ، و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند :
این چشم یک جای کارش خراب است .
پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران
دوست داشتن کساني که دوستمان ميدارند کار بزرگي نيست ، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند ، دوست بداريم .
حضرت عيسي مسيح
گفتم :
با وجود اینکه همه حرفات به دلم نشست اما دلم می خواست میتونستم با تمام وجود فریاد بزنم و به گوش آدمها برسونم که : آدمها زندگی را زندگی باید کرد نه اونو مثل یه عکس عزیز توی یه چارچوبی از عقل و اصول عقلی قاب بگیرین و به دیوار خونه عمرتون بزنید . هر روز هم برید به سراغش و اونو گردگیری کنید تا نکنه یه وقت به چشم کسی بیاد که روی تصویر زندگیتون ذره ای از گرد و غبار نشسته و اونوقت بگن :
وای که چه آدم .......
اون زمانی رو که صرف تمیز کردن این تصویر زیبا می کنی بگذار برای تماشا کردن اون و لذت بردن از این همه زیبائی که توی این تصویر میشه دید .
زندگی یه کت قشنگ نیست که اونو خریده باشی تا فقط یه جاهای خاصی برای حفظ آبرو مقابل مردم بپوشی ، هر وقت که سردت بود اونو بپوش و بگذار گرمت کنه ، نگو که ممکنه خراب بشه ، بگذار خراب بشه در عوض گرمت کرده و اینو بدون که تو زندگی خودت فقط تویی که مهمی و اون لباس مال توست ، پس اونو برای دل خودت بپوش .
دوست دارم بگم آدما عاشق بشین حتی اگر شده بدون استفاده از عقل و منطق . اونقدر خودتون رو در بند و اسیر این چهارچوب عقلانی نکنید . آغوشتون رو برای یه عشق آتشین باز کنید و بگذارید به سراغتون بیاد و برای یه بار هم که شده تو زندگیتون طعم درد سوختگی از آتش رو بچشید . هیچی هم که براتون نداشته باشه اقلاً یه فایده داشته و اونم اینه که با سوختن و سوختگی غریبه نیستین . اگر یه جایی صحبتی از اون بشه میتونی بگی منم با تمام وجود اون رو حس کردم . تازه ، دیگه ترست هم تا حدودی ریخته چون هم راه درمانش رو یاد گرفتی و هم دیدی که هر چی باشه کشنده نیست و همین نترسیدن از سوختن دوباره ، میتونه تورو از دست خیلی از احتیاط ها و قید و بندهای زندگی نجات بده و در نتیجه زندگیت خیلی شیرین تر از قبل میشه .
ولی صد افسوس که اینطور زندگی کردن برای همه ما مثل یک رویا میمونه .
زندگی را زندگی کن
بهناز بیگ زاده
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور ، يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست .
گفتم :
به لحظه هات حسودیم میشه چون همیشه با تو هستن .
گفت :
حسادت مثل یه گلوله آتیش میمونه که اگر توی مسیر زندگی کسی بیفته ، هر چیزی که سر راهشه میسوزونه و به جلو میره و در آخر از این مسیر ، تنها یه خطی از جنس خاکستر سرد به جا میمونه .
گفتم :
حسادت من وصف عاشقی منه .
گفت :
حسادت چیزی به جز تعریف خودخواهی نیست یه عاشق وقتی مسافر کشتی عشق میشه ناخواسته فقط به حکم این که پا روی عرشه اون کشتی گذاشته با حرکت امواج و کاپیتان کشتی لحظه به لحظه از ساحل خودخواهی دورتر میشه تا جایی که دیگه چشمش قادر به دیدن تصویر نقطه مانند اون ساحل هم نیست .
زندگی را زندگی کن
بهناز بیگ زاده
گفتم :
تا حالا به ازدواج فکر کردی ؟
گفت :
آره ، ازدواج رو یه پل باریک میدونم میون من و ما . یک پل باریک و لغزنده . همیشه با خودم می گم خوش به حال اون کسی که با علم به باریک و لغزنده بودن پا روی اون میگذاره و یا اگر میخواد برای عبور از روی اون سوار اسب بشه مراقب باشه که پا روی رکاب یه اسب چموش نذاره . اونوقته که میتونه به سلامت به اونور پل برسه و دنیای قشنگ اونطرف رو هم ببینه .
گفتم :
دنیایی که میگی به نظرت واقعاً قشنگه ؟
گفت :
آره ، به شرطی که قبل از اینکه پات رو اونجا بگذاری بدونی که داری به جایی میری که مردم اونجا با دنیای قبلی خیلی فرق دارن ، هم باید بدونی که زبونشون یه زبون متفاوته و هم فرهنگ و طرز زندگیشون . تازه داری به جایی میری که قبلاً هیچ وقت به اونجا نرفتی و برات ناشناخته اس ، پس بهتره یه نقشه یا راهنما هم برداری ، اون وقته که با علم به همه این تفاوتها میتونه زندگی توی اونجا برات یه زندگی قشنگ و جذاب باشه .
زندگی را زندگی کن
بهناز بیگ زاده
همیشه در بازی گرگم به هوا از گرگ شدن فرار می کردیم
و اکنون ناخواسته
در تمام بازیها گرگیم
بی آنکه از خودمان بترسیم
من از بازی هفت سنگ می ترسم
می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینم
که دیوار سنگی مرا در بر بگیرد
بیا لی لی بازی کنیم
که با هر رفتی دوباره برگردیم
گفتم :
برام از عشق بگو .
گفت :
عشق مثل یه پرنده در حال پرواز میمونه ، ممکنه تا اوج آسمونها پرواز کنه ، تا فراز ابرها پیش بره و شاید هم همون اول راه با تیر یه شکارچی به زمین بیفته .
گفتم :
چی کار کنه که تیر نخوره ؟
گفت :
چشماشو باز کنه و با چشم باز پرواز کنه .
گفتم :
میدونی شادترین غم زندگی عشقه ؟
گفت :
پس بیا دعا کنیم خدا باز این غمو تو سینه هممون بگذاره .
زندگی را زندگی کن
بهناز بیگ زاده

