شاعر و فرشته ای باهم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته .
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت .
خدا گفت : دیگر تمام شد . دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود . زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد آسمان برایش تنگ .
پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای آسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه هاي زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر .....
گفت : من از آتش هستم و لیلی مشتی خاک .
خدا گفت : سجده کن . زیرا که من چنین می خواهم .
شیطان سجده نکرد . سرکشی کرد و رانده شد . وکینه لیلی را به دل گرفت .
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات فرصت خواست . خدا مهلتش داد .
اما گفت : نمی توانی ، هرگز نمی توانی . لیلی دردانه من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من . گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات .
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود .
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند . عمریست شیطان گرداگرد لیلی می چرخد .
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است .
او بدنامی لیلی را می خواهد . بهانه بودنش تنها همین است .
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه بکشد .
نام لیلی ، رنج شیطان است . شیطان از انتشار لیلی می ترسد .
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد .
لوئيز ردن زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم . روزی وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد . به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند .
جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند .
زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت :
آقا ، شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم .
جان گفت : من نسيه نمي دهم .
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت :
ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من .
خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟
لوئيز گفت : اينجاست ...
جان گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر ...
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...
خواربار فروش باورش نمي شد ...
مشتري از سر رضايت خنديد ...
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...
کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :
اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن
دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كسي داد و پاداش بسيار برد
روز تولد مادر بزرگ بود . آن روز او 79 ساله می شد . صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت . موهایش را شانه کرد و لباس های عیدش را پوشید می خواست وقتی آنها از راه می رسند سر و وضع مرتبی داشته باشد . قید پیاده روی روزانه را زد . دوست داشت وقتی آنها می رسند در خانه باشد . صندلی راحتی خود را جلوی خانه کنار پیاده رو گذاشت . دلش می خواست وقتی از سرخیابان با ماشین می پیچند زودتر چشمش به آنها بیفتد.
ظهر با اینکه خسته بود از خیر چرت زدن گذشت . بیش تر بعد از ظهر را کنار تلفن نشست تا اگر تماس گرفتند زود گوشی را بردارد . پنج تا از بچه هایش ازدواج کرده بودند .13 نوه و 3 نتیجه داشت . همگی حدود 50 کیلومتر دورتر زندگی می کردند . مدت ها بود سری به او نزده بودند . اما امروز روز تولدش بود و قرار بود حتما بیایند . موقع شام به کیک دست نزد می خواست کیک را دور هم قسمت کند . بعد از شام دوباره روی صندلی راحتی در پیاده رو نشست و ساعت ها چشم به راه دوخت .
ساعت 30/9 شب به اتاقش رفت تا رختخواب را آماده کند . قبل از خواب یادداشتی نوشت و روی در اتاق چسباند . در آن نوشته بود : وقتی رسیدید حتما بیدارم کنید .
شب تولد مادر بزرگ بود . آن شب او 79 ساله می شد .
ماجرایی که باید بسازیدش .
شیطان گفت : تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد .
آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند .
و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .
خدا گفت : لیلی درد است . درد زادنی نو . تولدی به دست خویشتن .
شیطان گفت : آسودگی ست . خیالی ست خوش .
خدا گفت : لیلی ، رفتن است . عبور است و رد شدن .
شیطان گفت : ماندن است ، فرو رفتن در خود .
خدا گفت : لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن .
شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .
خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست .
شیطان گفت : ساده است . همین جایی و دم دست .
و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی .
لیلی های نزدیک لحظه ای .
خدا گفت : لیلی زندگی ست . زیستن از نوعی دیگر .
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود .
مجنون زیستن از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد .
از خود در او دمید . و لیلی پیش از آنکه با خبر شود . عاشق شد .
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد .
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد . عاشق می شود .
لیلی نام تمام دختران زمین است . نام دیگر انسان .
خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید .
آزمونتان تنها همین است : عشق ، و هر که عاشق تر آمد ،
نزدیکتر است ، پس نزدیکتر آئید ، نزدیکتر .
عشق ، کمند من است . کمندی که شما را پیش من می آورد . کمندم را بگیرید .
ولیلی کمند خدا را گرفت .
خدا گفت : عشق ، فرصت گفتگو است . گفتگو با من .
با من گفتگو کنید .
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد . لیلی هم صحبت خدا شد .
خدا گفت : عشق ، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند .
ولیل مشتی نور شد در دستان خداوند .
درخت انار عاشق شد . گل داد . سرخ سرخ .
گلها انار شد . داغ داغ .هر اناری هزار تا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .
انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .
خون انار روی دست لیلی چکید .
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .
کافی است انار دلت ترک بخورد .
خاکستر لیلی هم دارد میسوزد . امانتی ات را پس می گیری ؟
خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم . خاکسترت را پس می گیرم .
لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد .
خدا گفت : مادری بهانه عشق است . بهانه سوختن . تو بی بهانه عاشقی . تو بی بهانه می سوزی .
لیلی گفت : دلم زندگی میخواهد . ساده ، بی تاب ، بی تب .
خدا گفت : اما من تاب و تبم . بی من می میری .
لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است . مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می کنی ؟
خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست ، دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟
لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد .
خدا خندید .
مطبی رو که میخوام براتون بنویسم از کتاب ( لیلی نام تمام دختران زمین است ) نوشته عرفان نظرآهاری هست ، امیدوارم خوشتون بیاد .
خدا گفت : زمین سردش است ، چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟
لیلی گفت : من .
خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .
سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .
خدا گفت : شعله ات را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .
لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .
لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .
لیلی می ترسید ، می ترسید آتش اش تمام شود .
لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .
مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد .
آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود .
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد . ناگهان تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد . آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد . پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند . آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم . اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم . به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .

