دخترک کنار مادرش ایستاده و همینجور که مادرش داره باهام حرف میزنه به من خیره شده و با یه لبخندی که تنها چیزی که میشه ازش استنباط کرد خوشحالیِ ناشی از دیدنِ یک همسایه قدیمیه ، به من نگاه میکنه ...
مادرش میگه : سعید جان چرا زن نمی گیری ؟ یعنی تو نمیخوای شیرینی عروسیت رو به ما بدی ؟
میخندم و میگم : مگه بیکارم زن بگیرم ؟ دارم برای خودم راحت و آسوده زندگی میکنم ...
میگه : پسرِ علی داره میره پیش دبستانی ، بجنب تا دیر نشده ...
پیش خودم فکر میکنم ، فکر میکنم به روزهایی که با علی میرفتیم مدرسه ، سالهای دبستان ، دبستان ارمغان علم که الان تبدیل به مخروبه شده ، بعد راهنمایی ، راهنمایی شهید نواب صفوی ، بعد هم سال اول دبیرستان ...
بعد از سال اول دبیرستان که رشته هامون رو انتخاب کردیم از هم دور شدیم ، اولین کنکور بعد از دیپلم هم اسم اون جزو پذیرفته شدگان دانشگاه یکی از شهرهای مرکزی ایران اعلام شد و اسم من هم جزو پذیرفته شدگان یه دانشگاه توی یکی از شهرهای نزدیک تهران ...
فقط گهگاهی همدیگه رو میدیدم ، تا اینکه شنیدم داره ازدواج میکنه ، طی 5-6 سال گذشته هم شاید به تعداد انگشتان یک دست همدیگه رو دیده باشیم ...
علی بهترین دوست دوران بچگیم بود ...
میگم : علی یا دلش خوش بوده یا بیکار بوده که رفته زن گرفته .
دخترک کم کم لبخندش پر رنگ میشه .
یکدفعه میگه : آقا سعید چرا میخوای یه دختر رو از داشتن همسری مثل خودت محروم کنی ؟
مغزم هنگ میکنه ، نمیتونم جوابش رو بدم ، جمله ای که گفته اول خیلی گنگه ، ولی کم کم که توی ذهنم ته نشین میشه میفهمم منظورش چیه ، هنوز لبخند روی لب داره ، یاد زمانی میفتم که هنوز مدرسه میرفتیم ، دختری که حالا روبروم ایستاده و داره با یه لبخند شیطنت بار باهام حرف میزنه یه دختر کوچولوی مو وز وزی و شلخته بود که همیشه سعی میکردم ازش دور باشم ...
بهش میگم : از این هندونه ها خیلی ها سعی کردن زیر بغل من بذارن ولی ...
میخنده و میگه : حیف شما نیست که تنها باشید ؟
دیگه کار داره به جاهای باریک کشیده میشه ، لبخندی میزنم و میام توی اتاق ...
پ . ن : اون دخترک با اینکه 7-8 سالی از من کوچیکتره ولی 2-3 سالی هست ازدواج کرده ، اینو گفتم که فکر بد نکنید .
نتیجه گیری اخلاقی : میدونید چرا همه متأهلین اصرار دارن که مجردها هم به جمع اونها بپیوندن ؟ چون طاقت دیدن خوشی و آزادی اونها رو ندارند و میخوان اونها هم طعم تلخ زندگی متأهلی و محدود بودن رو بچشند ....

