تبليغاتX
مرد معمولی

rfire80

سعید

rfire80

http://rfire80.blogfa.com

مرد معمولی

مرد معمولی

مرد معمولی

مرد معمولی

مرد معمولی
من و مینا ...

میشینم پشت کامپیوتر ، حوصله هیچ کاری رو ندارم ، توی اینترنت کتابی رو که یک از دوستام خواسته بود سرچ میکنم و میگذارم دانلود بشه ، چند تا آهنگ دانلود میکنم ، میرم توی سایتهای مختلف ، بدون هیچ هدفی میرم توی سایتهای مختلف ، شاید فقط از سرِ وقت گذرونی ...

همچنان بی حوصله هستم ، مینا میاد توی اطاق ، توجهی نمی کنم ، میاد پشتم ، دارم با یکی از دوستان چت میکنم ، به دقت همه چیز رو نگاه میکنه ، میزارم تو حال خودش باشه ، همینطور که به مونیتور خیره شده شروع میکنه با گوشم بازی کردن ...

چیزی نمیگم ، وقتی میبینه من عکس العملی نشون نمیدم ناخنش رو میکشه روی شونه ام ، روی شونه ام احساس سوزش میکنم ، نگاه میکنم ، جای ناخنش قرمز شده ...

بهش میگم مینا نکن اینجوری ...

نگاهم میکنه ، برمیگردم طرفش ، یه خورده تو چشمهام نگاه میکنه بعد روش رو برمیگردونه و طرف دیگه رو نگاه میکنه ، مثلاً میخواد نشون بده دیگه کاری نداره ...

مشغول به کار خودم میشم ، میدونم که هنوز پشتمه ، باز شروع میکنه با گوشم بازی کردن ، میگم نکن دیگه بابا ...

شروع میکنه به کشیدن ریشم ، دردم میگیره ...

نمیدونم چی کار کنم که دست از سرم برداره ، هدفون رو میزارم توی گوشم ، شروع میکنه به کشیدن هدفون ...

عصبانی میشم ، سرم رو تکون میدم ...

بالأخره دست برمیداره و میره ...

پ . ن 1 : فکر بد نکنید ، مینا یه پرنده ( از نوع مقلد ) هست ، 1-2 ماهی هست که یه جوجه اش رو پدر پادشاه گرفته و داریم باهاش سر و کله میزنیم که حرف زدن یاد بگیره ، جدیداً هم که ولش میکنن برای خودش توی خونه میچرخه ، عکسش رو هم براتون توی ادامه مطلب میذارم ...

پ . ن 2 : بازم به معرفت نیلوفر و آسی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:38 توسط سعید |
مینویسم که ...

مینویسم که یادم بمونه ، حتی رنگهای سرد پائیز هم میتونه آدم رو گرم کنه ...

مینویسم که یادم بمونه ، اگر چیزی رو واقعاً از ته دلت بخوای به دست میاریش ...

مینویسم که یادم بمونه ، این تابلو رو هدیه گرفتم ...

مینویسم که یادم بمونه ، احساسم رو وقتی که این تابلو رو دیدم ...

مینویسم که یادم بمونه ، خودم رو ...

پ . ن 1 : این چند خط رو برای خودم نوشتم .

پ . ن 2 : با این پاچه خواریهایی که عمو عزت داره میکنه فکر کنم حالا حالاها در خدمت ما هست ...

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 21:9 توسط سعید |
تردید ...

من آخر تفاوت مراسم های عزاداری یا شادی مذهبی رو توی این مملکت نفهمیدم ، توی مراسم عزاداری یه شعری میخونن و همه میزنن تو سر و سینه خودشون و های های گریه میکنن ، توی مراسم مولودی خوانی باز همون شعر رو میخونن و همه دست میزنن و ...

پ . ن : تردید خیلی بده ، میخوام تصمیمی بگیرم ولی نمیتونم ...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:19 توسط سعید |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا