تا حالا شده ...
تا حالا شده بیای بشینی پشت کامپیوتر ، شروع کنی به نوشتن ، هی بنویسی ، هی بنویسی ، هی بنویسی ... ولی آخرش همه رو پاک کنی ؟؟؟
تا حالا شده دلت بخواد حرف بزنی ولی ندونی چی میخوای بگی ؟
تا حالا شده پر از انرژی باشی ولی ندونی با این انرژی چی کار کنی ؟
تا حالا شده دلت چیزی بخواد ولی عقلت همون چیز رو پس بزنه ؟
پ . ن : از وقتی که میام خونه تا آخر شب که میخوام بخوابم گوشی توی گوشمه ، دیگه حالم داره از این همه هیاهو و جنجال به هم میخوره ...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 22:43 توسط سعید
|
رسوب ...
روحم در جسمم رسوب کرده ، مثل شن نرمی که توی رودخونه ها ته نشین میشه ...
پ ن : کاش من هم سیاه و سفید بودم ، رنگی بودن هیچ خوب نیست ...
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:46 توسط سعید
|
