تبليغاتX
مرد معمولی

rfire80

سعید

rfire80

http://rfire80.blogfa.com

مرد معمولی

مرد معمولی

مرد معمولی

مرد معمولی

مرد معمولی
عروسی خوبان ...

دیشب عروسی حمید بود ، همه چیز عالی ، از موزیک و مراسم گرفته تا ...

وقتی عروسی باشه ، مخصوصاٌ این که هم عروس و هم داماد از دوستان صمیمیت باشند و از صمیم قلب دوستشون داشته باشی ، اونوقت یه حس خاصی بهت دست میده که هیچ جور نمیشه شرحش داد ...

فقط میتونم بگم شب فوق العاده ای بود ...

امیدوارم همیشه و در همه حال در کنار هم خوب و خوش و سلامت باشند .

پ . ن : عنوان این پست هیچ ربطی به فیلم همنام آن ندارد .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:51 توسط سعید |
هندوانه شیرین ...

دخترک کنار مادرش ایستاده و همینجور که مادرش داره باهام حرف میزنه به من خیره شده و با یه لبخندی که تنها چیزی که میشه ازش استنباط کرد خوشحالیِ ناشی از دیدنِ یک همسایه قدیمیه ، به من نگاه میکنه ...

مادرش میگه : سعید جان چرا زن نمی گیری ؟ یعنی تو نمیخوای شیرینی عروسیت رو به ما بدی ؟

میخندم و میگم : مگه بیکارم زن بگیرم ؟ دارم برای خودم راحت و آسوده زندگی میکنم ...

میگه : پسرِ علی داره میره پیش دبستانی ، بجنب تا دیر نشده ...

پیش خودم فکر میکنم ، فکر میکنم به روزهایی که با علی میرفتیم مدرسه ، سالهای دبستان ، دبستان ارمغان علم که الان تبدیل به مخروبه شده ، بعد راهنمایی ، راهنمایی شهید نواب صفوی ، بعد هم سال اول دبیرستان ...

بعد از سال اول دبیرستان که رشته هامون رو انتخاب کردیم از هم دور شدیم ، اولین کنکور بعد از دیپلم هم اسم اون جزو پذیرفته شدگان دانشگاه یکی از شهرهای مرکزی ایران اعلام شد و اسم من هم جزو پذیرفته شدگان یه دانشگاه توی یکی از شهرهای نزدیک تهران ...

فقط گهگاهی همدیگه رو میدیدم ، تا اینکه شنیدم داره ازدواج میکنه ، طی 5-6 سال گذشته هم شاید به تعداد انگشتان یک دست همدیگه رو دیده باشیم ...

علی بهترین دوست دوران بچگیم بود ...

میگم : علی یا دلش خوش بوده یا بیکار بوده که رفته زن گرفته .

دخترک کم کم لبخندش پر رنگ میشه .

یکدفعه میگه : آقا سعید چرا میخوای یه دختر رو از داشتن همسری مثل خودت محروم کنی ؟

مغزم هنگ میکنه ، نمیتونم جوابش رو بدم ، جمله ای که گفته اول خیلی گنگه ، ولی کم کم که توی ذهنم ته نشین میشه میفهمم منظورش چیه ، هنوز لبخند روی لب داره ، یاد زمانی میفتم که هنوز مدرسه میرفتیم ، دختری که حالا روبروم ایستاده و داره با یه لبخند شیطنت بار باهام حرف میزنه یه دختر کوچولوی مو وز وزی و شلخته بود که همیشه سعی میکردم ازش دور باشم ...

بهش میگم : از این هندونه ها خیلی ها سعی کردن زیر بغل من بذارن ولی ...

میخنده و میگه : حیف شما نیست که تنها باشید ؟

دیگه کار داره به جاهای باریک کشیده میشه ، لبخندی میزنم و میام توی اتاق ...

پ . ن : اون دخترک با اینکه 7-8 سالی از من کوچیکتره ولی 2-3 سالی هست ازدواج کرده ، اینو گفتم که فکر بد نکنید .

نتیجه گیری اخلاقی : میدونید چرا همه متأهلین اصرار دارن که مجردها هم به جمع اونها بپیوندن ؟ چون طاقت دیدن خوشی و آزادی اونها رو ندارند و میخوان اونها هم طعم تلخ زندگی متأهلی و محدود بودن رو بچشند ....

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:12 توسط سعید |
بدون شرح ...

پ . ن : هرگونه برداشت و سوءبرداشت از این پست آزاد است .

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:36 توسط سعید |
من و مینا ...

میشینم پشت کامپیوتر ، حوصله هیچ کاری رو ندارم ، توی اینترنت کتابی رو که یک از دوستام خواسته بود سرچ میکنم و میگذارم دانلود بشه ، چند تا آهنگ دانلود میکنم ، میرم توی سایتهای مختلف ، بدون هیچ هدفی میرم توی سایتهای مختلف ، شاید فقط از سرِ وقت گذرونی ...

همچنان بی حوصله هستم ، مینا میاد توی اطاق ، توجهی نمی کنم ، میاد پشتم ، دارم با یکی از دوستان چت میکنم ، به دقت همه چیز رو نگاه میکنه ، میزارم تو حال خودش باشه ، همینطور که به مونیتور خیره شده شروع میکنه با گوشم بازی کردن ...

چیزی نمیگم ، وقتی میبینه من عکس العملی نشون نمیدم ناخنش رو میکشه روی شونه ام ، روی شونه ام احساس سوزش میکنم ، نگاه میکنم ، جای ناخنش قرمز شده ...

بهش میگم مینا نکن اینجوری ...

نگاهم میکنه ، برمیگردم طرفش ، یه خورده تو چشمهام نگاه میکنه بعد روش رو برمیگردونه و طرف دیگه رو نگاه میکنه ، مثلاً میخواد نشون بده دیگه کاری نداره ...

مشغول به کار خودم میشم ، میدونم که هنوز پشتمه ، باز شروع میکنه با گوشم بازی کردن ، میگم نکن دیگه بابا ...

شروع میکنه به کشیدن ریشم ، دردم میگیره ...

نمیدونم چی کار کنم که دست از سرم برداره ، هدفون رو میزارم توی گوشم ، شروع میکنه به کشیدن هدفون ...

عصبانی میشم ، سرم رو تکون میدم ...

بالأخره دست برمیداره و میره ...

پ . ن 1 : فکر بد نکنید ، مینا یه پرنده ( از نوع مقلد ) هست ، 1-2 ماهی هست که یه جوجه اش رو پدر پادشاه گرفته و داریم باهاش سر و کله میزنیم که حرف زدن یاد بگیره ، جدیداً هم که ولش میکنن برای خودش توی خونه میچرخه ، عکسش رو هم براتون توی ادامه مطلب میذارم ...

پ . ن 2 : بازم به معرفت نیلوفر و آسی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:38 توسط سعید |
مینویسم که ...

مینویسم که یادم بمونه ، حتی رنگهای سرد پائیز هم میتونه آدم رو گرم کنه ...

مینویسم که یادم بمونه ، اگر چیزی رو واقعاً از ته دلت بخوای به دست میاریش ...

مینویسم که یادم بمونه ، این تابلو رو هدیه گرفتم ...

مینویسم که یادم بمونه ، احساسم رو وقتی که این تابلو رو دیدم ...

مینویسم که یادم بمونه ، خودم رو ...

پ . ن 1 : این چند خط رو برای خودم نوشتم .

پ . ن 2 : با این پاچه خواریهایی که عمو عزت داره میکنه فکر کنم حالا حالاها در خدمت ما هست ...

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 21:9 توسط سعید |
تردید ...

من آخر تفاوت مراسم های عزاداری یا شادی مذهبی رو توی این مملکت نفهمیدم ، توی مراسم عزاداری یه شعری میخونن و همه میزنن تو سر و سینه خودشون و های های گریه میکنن ، توی مراسم مولودی خوانی باز همون شعر رو میخونن و همه دست میزنن و ...

پ . ن : تردید خیلی بده ، میخوام تصمیمی بگیرم ولی نمیتونم ...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:19 توسط سعید |
چراغ های خاموش ...

چراغ که خاموش شد دیگه زمان و مکان هم بی معنی شد ، نمی دیدمش ولی احساسش میکردم ، یه کم رفتم طرفش ، احساس کردم خودش رو کشید کنار ، رفتم جلوتر ، حالا دیگه میتونستم گرمای وجودش رو حس کنم ، صدای نفسهاش که تند شده بود به گوش میرسید ، دستم رو آوردم بالا و از پهلوش ردش کردم ، کمی دستش رو باز کرد ، گفت راحت باش .

گفتم : پیداش نمیکنم ، گفت ای بابا ، همین پشتمه دیگه . هر چی گشتم پیداش نکردم ، گفتم : بیخیال ولش کن . گفت : اه ، خسته شدم ، کار دارم ، زود باید برم ، اینجا هم خیلی گرمه . راست میگفت ، بدجوری گرم بود ، خیس عرق شده بودم ، گفت یه بار دیگه امتحان کن ، گفتم : نمیشه ، ولش کن .

از صداش معلوم بود که ناراحت شده ، گفتم باشه ، پیش خودم داشتم خدا خدا میکردم هر چه زودتر تموم بشه ...

یکدفعه همه جا روشن شد ...

***

مسئول خدمات شرکت در حالی که داشت به زور در آسانسور رو باز میکرد مدام بد و بیراه میگفت به شرکت مربوطه که هیچوقت سروقت برای سرویس ماهیانه آسانسور نمیان ، وقتی در کامل باز شد ، یکی یکی از آسانسور زدیم بیرون ...

مسئول خدمات گفت : از شانس شما زنگ خطر هم از کار افتاده ...

پ . ن ( مخصوص اونهایی که دوزاریشون کارتیه ) : چند وقت پیش توی شرکت برق آسانسور قطع شد و حدود 10 دقیقه اونجا گیر افتاده بودیم .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:10 توسط سعید |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا