تبليغاتX
مرد معمولی

هر سال ، روز زن که میرسه اکثر شرکت ها و ادارات دولتی و خصوصی سعی میکنند هر جور که شده از خانم های شاغل در اون شرکت تقدیر بعمل بیارند ، اکثراً هم با اهدای سکه این کار رو انجام میدن ، توی شرکت ما هم معمولاً مدیر امور مالی یا اعضای هیئت مدیره ، پیشنهاد تقدیر از خانمها رو به مدیر عامل میدن و طبق روال همیشگی مدیر عامل هم اون رو تأئید میکنه .

سال 82 و 83 مدیر عامل وقت به همه کارمندان خانم که بصورت تمام وقت توی شرکت مشغول بودند ، نفری یک سکه بهار آزادی داد و به اونهایی که بصورت نیمه وقت یا ساعتی توی شرکت فعالیت میکردند ، نفری یک نیم سکه بهار آزادی ...

سال 84 و 85 ، مدیر عامل که در جریان خصوصی سازی تغییر کرده بود به مناسبت روز زن به همه خانمهای شرکت بلااستثناء ، نفری یک سکه بهار آزادی داد ...

سال 86 رو دقیق یادم نیست که به همه سکه دادند یا نه ولی میدونم چند تا از خانمها سکه رو دریافت کردند ...

همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم ، امسال وقتی طبق عادت هر ساله به آقای مدیر عامل محترم پیشنهاد شد که از خانمهای شرکت تقدیر بشه ایشون در جواب گفتند هیچکدوم از خانمهای شرکت در سیره حضرت زهرا نیستند که من بخوام ازشون تقدیر کنم ...

من نمیدونم این آقا پیش خودش چی فکر کرده ، آیا از نظر ایشون حضرت زهرا کسی بوده که توی هر نسل ، مثل و مانند اون ( یا شاید کسی که دارای گوشه ای از صفات ایشون باشه ) وجود داشته باشه ؟؟؟

آیا خانمهای خانواده ایشون همه سیره حضرت زهرا رو دارند ؟؟؟

اگر سیره حضرت زهرا یعنی اینکه هر هفته ، صبح جمعه شوهرت رو با یک سبد چرخدار بکشی دنبال خودت و بری بازار میوه و تره بار خرید کنی ، اونوقت میشه گفت همسر محترمهِ مدیر عامل محترم ، سیره حضرت زهرا رو داره ...

پ . ن : این متن رو روز دهم تیر نوشتم ولی از اون روز تا حالا فرضت نشد پستش کنم ...

لینک مطلب نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:59  توسط سعید  | 

کاشکی آدمها هم دکمه Reset داشتند ...

اونوقت میشد هر وقت که مغزت هنگ میکنه اون دکمه رو بزنی و همه چیز رو از اول شروع کنی ...

لینک مطلب نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:5  توسط سعید  | 

اول : نمیدونم تا حالا گفتم بهتون که از اینکه کسی مدام بخواد بهم گیر بده و یا چیزی رو بهم یاد آور کنه به شدت بدم میاد ؟ اگر نگفته بودم که حالا گفتم ، اگر هم گفته بودم که برای یادآوری مجدد میگم ...

دو : تا حالا شده چیزی رو برای کسی بخرید و ببینید اون شخص خاص هیچ استفاده ای ازش نمیکنه ؟؟؟ حمید خان شما چی ؟ دیدی تا حالا ؟

سه : دیروز با جمیع دوستان ( 25 نفر ) رفتیم پیک نیک ، سمت جاده چالوس ، خیلی خوش گذشت ، کلی آب بازی کردیم ، کلی خیس شدیم ، کلی سوختیم و کلی چیزهای دیگه ، خلاصه اینکه جای هیچ کس خالی نبود ...

چهار : چند وقتی هست که همکار جدیدی برامون اومده ، هر روز که میگذره یک گوشه از استعدادهای خودش رو نشون میده ، مخلص کلام ، رئیس اینا از نظر اخلاقی و تربیتی ضربدر 10 ، امیدوارم دستتون اومده باشه چی میگم ...

پنج : این مورد به دلیل مسائل منکراتی و امکان ایجاد سوءبرداشت های مختلف در ذهن خواننده ، حذف شد .

شش : تا ابد مرغ همسایه غاز میباشد ، در این شک نکنید ، البته شاید در موارد خاص تبدیل به بوقلمون و شترمرغ هم بشه ...

هفت : امروز دلم مارماریس خواست ...

هشت : روی دیوار کنار میز ، یک لکه سیاه کوچیک افتاده ، تا حالا چند بار به هوای اینکه پشه است خواستم بکشمش ، الان بازم یادم رفته بود و دوباره اون حرکت مسخره رو انجام دادم ، شیطونه میگه یه چیزی بردارم رو دیوار بنویسم که یادم بمونه این لکه است نه پشه ...

نه : این روزها دوستی اینقدر برامون عزیز شده که گاهی خودمون هم تعجب میکنیم ...

ده : باقی حرفها هم باشه برای بعد ...

لینک مطلب نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:42  توسط سعید  | 

وقتی من توی همین شرکتی که الان مشغولم استخدام شدم ، مدیر عامل وقت شرکت دو تا ماشین داشت ، یکدستگاه مزدا 323 F ( اگر اشتباه نکنم ) و یکدستگاه موسو ، حدود 2-3 سال بعد در جریان خصوصی سازی شرکت ، مدیر عامل هم عوض شد مزدا 323 F هم تبدیل به مزدا 323 شد و موسو هم سر جاش موند ، آذر ماه سال گذشته برای سومین بار مدیر عامل شرکت تغییر کرد ، از اون زمان تا حالا ماشین های مخصوص مدیر عامل تبدیل شده به دو تا تاکسی ، یک سمند زرد ( تاکسیرانی ) و یک پژوی سبز رنگ ( متعلق به یکی از شرکت های تاکسیرانی خصوصی ) ...

حالا به نظر شما کسی که ماهی حدود 20 میلیون تومان برای خودش دستمزد تعیین کرده ( البته خودش میگه به خاطر سختی کار و مسئولیت زیادشه ) چرا باید با تاکسی بره اینطرف و اونطرف ؟؟؟

اگر شما میدیدید که مدیر عامل یک شرکت نسبتاً معروف با تاکسی داره میره جایی چی فکر میکردید ؟؟؟

به نظر من که این فقط یه جور ظاهر سازیه ، اینطوری میخواد نشون بده اهل مال و منال این دنیا نیست ، در صورتی که در عمل چیز دیگه نشون میده ...

یکی از کارهایی که آقای مدیر عامل در بدو ورودش انجام داد این بود که به همه بخشها نامه زد و اعلام کرد که از این تاریخ به بعد همه نامه هایی که بیشتر از یک صفحه هستند باید بصورت پشت و رو چاپ بشن تا مصرف کاغذ شرکت بیاد پایین و پول بیت المال ( به قول خودش ) بیخودی خرج نشه ...

اتفاقاً چند روز بعد از ابلاغ همون نامه یه نامه ای اومد دست من که از فحوای اون مشخص بود که پیوست هم داره ، ولی من هر چی دنبال پیوستش گشتم چیزی پیدا نکردم ، وقتی به دبیرخونه زنگ زدم و سراغ پیوست نامه رو گرفتم گفتند که پشت همون نامه چاپ شده ...

حالا دیگه خودتون قیافه من ( یا هر کس دیگه ) رو موقع دیدن اون نامه و پیوستش تصور کنید ...

راستی یادم رفت بگم ، آقای مدیر عامل با یه آژانس کرایه تاکسی قراردادی بسته تا هر روز یکدستگاه ماشین ، منشی مخصوص ایشون ( که خیلی ها معتقدن نسبت های خاص دیگه ای هم با هم دارن ) رو از منزل بیاره شرکت و آخر وقت اداری هم ایشون رو ببرن خونه ، مبلغ قرارداد هم خیلی ناچیزه ، ماهیانه 300 هزار تومان ...

لینک مطلب نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:51  توسط سعید  | 

اصلاً از اولش تقصیر مهتاب بود ...

همین مهتاب خودمون رو میگم ، دقت کنید این مهتاب ، نه اون مهتاب ...

از اون اولش هم میدونستم آخرش اینجوری میشه ، هر چی هی بهش گفتم مهتاب بیخیال شو ، ولی مگه ول کرد ؟ هی گفت و گفت ، هی رفت شایعه پراکنی کرد و ...

اصلاً من نمیدونم چه هیزم تری به این مهتاب ( بازم دقت کنید این مهتاب ، نه اون مهتاب ) فروختم که اینکارو با من کرد ...

اصلاً توقع این حرفها و کارها رو از مهتاب نداشتم ...

پ . ن 1 : راستی یادم رفت بگم ، جمعه دماغگیر عینکم شکست و مجبور شدم ببرم و بدم که تعمیرش کنن ، همه اش تقصیر مهتاب هستش ، چشم زد عینکم رو ...

پ . ن 2 : این پست هم از عوارض کمبود سوژه است ...

لینک مطلب نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:4  توسط سعید  | 

يك : چند هفته پيش ، از نظر روحي به شدت به هم ريخته بودم ، يكي از روزها توي آسانسور شركت تنها بودم و داشتم ميرفتم دنبال كارهام ، همينجور كه توي حال خودم بودم آسانسور توي يكي از طبقات توقف كرد و يكي از همكاران داخل آسانسور شد ، سلام و عليكي كرديم و من طبق معمول به يه گوشه خيره شدم و رفتم توي فكر ، همكار مذكور ميخواست طبقه هشتم پياده بشه ، وقتي در آسانسور باز شد و رفت بيرون برگشت به من نگاه كرد و گفت : مهندس جان ، مراقب باش روحیه ات رو از دست ندي ، اگر اين اتفاق بيفته همه چيز رو از دست ميدي ...

و رفت ...

مونده بودم هاج و واج ، شايد اگر يكي از دوستانم داخل شركت اين حرف رو ميزد زياد تعجب نميكردم ولي شنيدن اين حرف از كسي كه توي اين چند سالي كه توي شركت مشغول هستم به جز سلام و عليك روزمره ، برخورد خاص ديگه اي با هم نداشتيم يه كم عجيب بود ...

دو : مدتهاست كه تو فكر رفتن هستم ، رفتن از اينجا ، دليلش رو نميدونم ولي احساس ميكنم نوشتن اينجا ديگه از نظر روحي من رو ارضاء نميكنه ، مدتهاست دارم با خودم كلنجار ميرم ، دل كندن هميشه سخته ، مخصوصاً از چيزي يا كسي كه بهش وابستگي زيادي داري ، شايد براي خيلي ها عجيب باشه ولي همين صفحه آبي ساده براي من مثل نزديكترين اعضاي خانواده ام ميمونه ...

دل كندن از چيزي كه حدود دو سال و نيم شده بود سنگ صبورت و بهترين شنونده براي حرفهاي ناگفته ات خيلي سخته ، ولي ...

پ . ن 1 : مشكلي كه توي پست قبلي در موردش توضيح دادم تقريباً داره حل ميشه ، اون خانم مثلاً تحصيلكرده حساب كار دستش اومده و كمتر دور و بر من پیداش میشه ...

پ . ن 2 ( شايد از نوع خاص ) : يه مثلي هست كه ميگه تومون خودمون رو ميسوزونه بيرونمون ديگران رو ...

لینک مطلب نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:51  توسط سعید  | 

پنج شنبه گذشته ، روز فوق العاده ای بود ، چند تا برنامه عالی پشت سر هم ...

توی این دو هفته جمع خوبی تشکیل شده ، جمعی که اکثراً با هم هماهنگ هستند ، چه از نظر اخلاقی و چه از نظر فرهنگی و ارتباطات ...

روز جمعه خیلی احساس خوبی داشتم ، پر از انرژی و شادِ شاد ...

تصمیم گرفته بودم از جَمعِمون بنویسم و از اینکه چقدر خوبه آدم با کسانی باشه که با هم هماهنگ هستند ...

ولی اتفاقاتی که امروز افتاد و حرف و حدیثهایی که پیش اومد باعث شد کاملاً سرخورده بشم ، حرفهایی که کسانی که بیرونِ جمع بودند و یه جورایی نتونسته بودن وارد جمع دوستانه ما بشن ، در مورد ما و رابطه بینمون گفته شده ...

بقول حمید همیشه پیدا میشن کسانی که چشم دیدن خوشی دیگران رو ندارن و سعی میکنن که هر جور شده ارتباط صمیمانه بین افراد رو زیر سوال ببرند ...

البته اگر به همین اکتفا میکردن زیاد مهم نبود ولی وقتی با آبروی چند نفر بازی میکنن دیگه قابل تحمل نیست ...

یکی از همین افراد ، داره سعی میکنه با حرفهاش و خاله زنک بازی جمع ما رو به هم بزنه ، نمیدونم باهاش چکار کنم ، از طرفی نمیخوام جوری باهاش برخورد کنم که توی شرکت نگاهشون نسبت به من عوض بشه از طرفی هم میخوام کاری کنم که دیگه جرأت انجام اینطور کارها و گفتن اینطور حرفها رو نداشته باشه ...

امروز از صبح اعصابم خورد بود ، هیچ کاری نتونستم بکنم ، انرژی که این چند وقته حس میکردم جذب کردم کاملاً خالی شده ...

دیگه حتی حس و حال هیچ برنامه دیگه ای رو ندارم ...

فکر اینکه بازم بخواد از این حرفها پشت سرِ من و دیگران گفته بشه باعث میشه از هر چی برنامه تفریحی هستش زده بشم ...

پ . ن 1 : همیشه از مردهایی که مثل این خاله زنک ها گوششون اینور و اونوره که ببینن کی چی میگه و چی کار میکنه متنفر بودم و همچنان هستم ...

پ . ن 2 : قبلاً هم گفته بودم مدرک تحصیلی دلیل بر داشتن شعور اجتماعی و فرهنگ خانوادگی نیست ، این مورد هم از اون موارد بود ، خانمی که مثلاً تحصیلکرده است و برای خودش برو و بیایی توی شرکت داره ...

لینک مطلب نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:14  توسط سعید  |