تبليغاتX
مرد معمولی

مرد معمولی
 
پيوندهای روزانه

يك : روزي كه اومدم اينجا و گفتم كه دوباره ميخوام شروع كنم به نوشتن ، حتي ذره اي فكر نميكردم كه نوشتن دوباره اينقدر برام سخت شده باشه ، روي هيچ موضوع خاصي نميتونم تمركز كنم ، هيچ چيز به نظرم جالب نمياد ...

دو : دوستي كه اجباري نميشه !!! هميشه از برخورد هاي يه نفر ميشه به اين موضوع پي برد كه نظر اون نسبت به تو چي هستش ، ترجيح ميدم خودم رو به كسي تحميل نكنم ، اگر كسي نميخواد جزو دوست هاي من باشه اصرار بيش از حد من ، فقط باعث به وجود آمدن شبهاتي ميشه كه ثابت كردن بيهودگيش ، خيلي سخت تر از رد كردن حقيقت وجودشه ...

هميشه گفتم حالا هم ميگم ، توي زندگيم به اندازه كافي دوست خوب دارم ...

[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 14:1 ] [ سعید ]

وارد اتاق كارم ميشم ، كتم رو در ميارم ، كامپيوتر رو روشن ميكنم ، نگاهي به كارهايي كه از ديروز نگه داشتم كه امروز انجام بودم ميندازم ، همه رو ميذارم كنار ، تقويم رو ميزي رو ورق ميزنم ، يك شنبه 18 دي 1390 ...

شش سال گذشت ، به همين سادگي ، يك سال گذشته در سكوت كامل سپري شد ، ولي پر بود از اتفاقات سياه و سفيد ...

سال گذشته ، چه خوب و چه بد ، گذشت ، جدا از اينكه هيچ چيزي اينجا ننوشتم ، كمتر به وبلاگ دوستان هم سر زدم ، طبيعتاً از خيلي چيزها بي خبرم ...

راستش بعد از اين مدت دلم ميخواد دوباره بنويسم ، خيلي چيزها هست براي گفتن ، شايد حرفهام يه كم رنگ و بوي قرمه سبزي داشته باشه ، ولي خب ...

در آخر ، شرمنده همه دوستاني كه در اين يك سال اومدن اينجا و سراغ من رو گرفتن ولي جوابي بهشون ندادم يا اگر هم جواب دادم دير شده بود ...

و البته ممنون از دوستاني كه هنوز هستند ، فارق از اينكه من مينويسم يا نه ...

[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 9:2 ] [ سعید ]

اینجا پنج ساله شد ...

همین ...

[ شنبه هجدهم دی 1389 ] [ 21:29 ] [ سعید ]

درست يا غلط ...

حرفي رو كه براي بيشتر از 6 سال توي دلم نگه داشته بودم زدم ، نميدونم اون لحظه چه فكري كردم كه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و حرفم رو زدم ، چيزي رو كه ميدونستم نبايد بگم ، چون گفتنش فايده اي نداشت ، فقط باعث ايجاد يه شكاف عميق ميشد ، ولي حالا ...

پشيمونم از اين كه به موقع حرفم رو نزدم ، شايد اگر همون وقت حرفم رو ميزدم الان همه چيز فرق ميكرد و حداقل ديگه اينقدر بابت مخفي كردنش عذاب نمي كشيدم ...

شايد هم الان ديگه نبايد اين حرف رو ميزدم ، نميدونم ، از يك طرف ميدونم كه چيزي براي پنهان كردن نمونده ، از يه طرف ميترسم كه حرفهاي من باعث اتفاق ناخوشايندي بشه ...

خلاصه اينكه دچار تناقض شديدي شدم ...

[ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 14:29 ] [ سعید ]

دخترک روی یکی از نیمکت های کنار خیابون نشسته بود و به جای نامعلومی خیره شده بود ، یه کم که نزدیکش شدم زیبایی چهره اش نظرم رو جلب کرد ، یه زیبایی خاص ، زیبایی خاصی که فقط توی مینیاتورهای ایرانی میتونی ببینی ، همه اعضای صورتش با هم هماهنگ بود ، صورت بیضی شکل ، لب های باریک ، بینی خوش تراش ، چشم و ابروی کشیده ...

همچنان که بهش نزدیک میشدم محو تماشای صورتش بودم ، کمی که جلوتر رفتم دیدم صورتش خیس اشک هستش ، انگار کسی چنگ انداخت توی دلم ، پیش خودم فکر کردم یعنی کی میتونه اینقدر رذل باشه که با یه دختر کاری کنه که دخترک اینجوری بشینه کنار خیابون و گریه کنه ...

وقتی رسیدم نزدیکش ، یه لحظه خواستم برم و باهاش صحبت کنم ، اون لحظه به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم ، پاهام سنگین شده بود ، توی همین حال بودم که از کنارش رد شدم ، قدمهام رو تند کردم ، دلم نمیخواست برگردم عقب ...

ولی تا خونه که رسیدم همچنان فکرم مشغول دخترک بود با چهره زیبا و چشمهای خیس ...

[ جمعه نوزدهم آذر 1389 ] [ 19:54 ] [ سعید ]

سلام گيله مرد ، نميدونم چجوري بايد شروع كنم ، حالا كه جاي عسل بانو خاليه ، چجوري ميتونم توي چشمهات نگاه كنم ، چشمهايي كه هميشه ميخنديد ، مخصوصاً از وقتي كه عسل بانو همراه زندگيت شد ...

وقتي شنيدم عسل بانو ديگه بين ما نيست ، از ته دل گريه كردم ولي هيچكس اشكم رو نديد ...

ياد روزهايي افتادم كه با هم ميرفتيم ماهيگيري ، يادته ؟ تابستون ها وقتي ميومديم شمال ، همه مردها رو بسيج ميكردي كه بريم ماهيگيري ، بعد ما رو ميبردي جايي كه هيچوقت نتونستيم ماهي بگيريم ، ما هم كه بي خبر از همه جا ، بعدها فهميديم كه به قول پدر پادشاه قلاب گيله مرد جاي ديگه گير كرده ...

يادته وقتي همه فهميدن چقدر خنديدم ؟؟؟ روز عروسيت يادته ؟ بزرگترين نگراني ما اين بود كه كي ميخواد جشن رو گرم نگه داره ، آخه توي همه مهموني ها ، چه فاميل نزديك و چه دور ، تو بودي كه بودنت رنگ ديگه اي به جشن ميداد ...

نميدونم چرا ، چرا اون بيماري وحشتناك بايد سراغ عسل بانو بياد ، اوني كه آزارش به هيچ كس نرسيده بود ، مثل خودت هميشه لبخند ميزد ، هميشه مراقب اطرافيان بود ، همه رو دوست داشت ....

مطمئناً رفتن عسل بانو براي تو خيلي عذاب آوره ولي مطمئن باش براي ما هم تحمل درد نبودنش خيلي راحت  نيست...

اين كه گيله مرد بدون عسل بانو اون گيله مرد سابق نيست ، رفته توي خودش ، قيد همه چيز رو زده ، بدجوري اذيتم ميكنه ، به قول خودت عاشقي بد درديه ...

نميدونم چجوري بايد باهات همدردي كنم ، نميتونم توي چشمهات نگاه كنم ، حتي فكر ديدن چشمهاي غمزده تو ، چشمهايي كه هميشه شاد بود ، دلم رو به درد مياره ...

فقط ميتونم بگم متأسفتم گيله مرد ...

پ . ن : گيله مرد و عسل بانو شخصيت هاي كتاب " يك عاشقانه آرام " نوشته نادر ابراهيمي هستند ، كه البته عسل بانو آذري بود ، شايد بهتر بود براي اين پست از گيله مرد و گيله زن استفاده ميكردم ولي به نظرم براي همچين عاشق و معشوقي بهتر بود كه از " يك عاشقانه آرام " نادر ابراهيمي كمك بگيرم  ...

[ دوشنبه دهم آبان 1389 ] [ 9:3 ] [ سعید ]

بالأخره بعد از مدتها فیلم "پرواز بر فراز آشیانه فاخته" یا همون "دیوانه از قفس پرید" رو دیدم ، این که میگم بعد از مدتها به خاطر اینه که حدود 2-3 ماه پیش دانلود کرده بودمش ولی زیرنویسش رو پیدا نمی کردم ، از اونجا هم که زبانم خیلی قویه ، بدون زیرنویس نمیتونستم ببینم ...

شاید حدود 10-12 سال پیش بود که کتابش رو خوندم ، بارها و بارها خوندمش ، عاشق دیوونه بازی های "مک مورفی" بودم ، عاشق جدیت "رئیس" ، عاشق حرص خوردن های "هاردینگ" و لکنت زبون "بیلی بیبت" ...

وقتی "مک مورفی" با کارهاش خانم "راچد" رو تا مرز جنون میرسوند از ته دل میخندیدم ، وقتی "رئیس" با دست خودش "مک مورفی" رو کشت از ته دل گریه کردم ، وقتی "رئیس" فرار کرد با تمام وجود معنی آزادی رو حس کردم ...

کتاب رو بارها و بارها خوندم ، اینقدر کتاب رو ورق زده بودم الان دیگه جلد و شیرازه اش از هم پاشیده و ورق ورق شده ...

با همه این تفاسیر فکر نکنم رغبت کنم فیلمش رو دوباره ببینم ، چون به زیبایی کتابش نیست ، البته از حق هم نگذریم بازی ها خیلی عالیه ، به خصوص جک نیکلسون ...

بماند ، قشنگترین قسمت فیلم اونجاییه که میرن قایق کرایه کنن برای ماهیگیری و "مک مورفی" موقع معرفی هر کدوم از دیوونه ها یه دکتر هم بهشون اضافه میکنه ، واقعاً قیافه ها اونجا دیدنی بود ، از "هاردینگ" گرفته تا "اسکانلون" و "مارتینی" ....

موقعی که داشتم این قسمت فیلم رو میدیدم احساس کردم چقدر راحت با یه کم دستکاری توی اسم آدمها و اضافه کردن چند تا عنوان به ظاهر ساده میشه در نحوه دید دیگران ، روی یک نفر تأثیر گذاشت ...

پ . ن : واقعاً احساس میکنم دیگه چیزی ندارم برای نوشتن ، هیچی ....

[ جمعه سی ام مهر 1389 ] [ 13:1 ] [ سعید ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب


I am a
Snapdragon

What Flower
Are You?

فروش بک لینک طراحی سایت